تبليغاتX
دخترک آوازه خوان

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 28 خرداد1388 ساعت 6:0 بعد از ظهر | لینک ثابت |

داشتم صبحی به دستور مافوق میرفتم ساختمان مدیریت که یه آگهی فوتی توجهم رو جلب کرد:

به مناسبت سومین روز درگذشت جوان ناکام  خدابس ... 

این اسم خدابس خیلی برام جالب بود. تصورم اینه که ننه اش اینقدر زاییده که دیگه آخرش تقاضا کردن از خدا که دیگه بسه و این آخریش باشه.نگو مشکل از یه جای دیگه است و این دیگه دست خدا نیست و مربوط به خودشونه...

یه اسم باحال دیگه هم داریم تو اداره که کلی سوژه شده تو اداره. یه پزشکی با تامین اجتماعی قرارداد داره که اسمش ویکتور کیا... هست.همه تو اداره ویکتور هوگو صداش میکنند. مثلا وقتی موقع تحویل و حساب کتاب نسخه های اون میشه صدا میزنن نسخه های ویکتور هوگو رو ندیدید؟ما هم که منتظر این جور سوژه هاییم.حالا این آقای دکتر اسم بابا ننه اش موسی و زهراست. موندم رو چه حسابی اسم پسرشون رو ویکتور گذاشتند. هرچند به ما هیچ ربطی نداره ولی برام خیلی جالبه بدونم علت این انتخاب چی بوده./فکر کنم آخرش زنگ بزنم به موبایلش و ازش بپرسم که اونم از بابا ننه اش بپرسه.اینااااااااااااااااا

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 6 خرداد1388 ساعت 12:56 بعد از ظهر | لینک ثابت |

يه دل مي گه نشو عاشق کس
يه دل مي گه ميميرم بي نفس
 يه دل مي گه برم و يه دلم مي گه خو کن به قفس 


 يه دل مي گه پر رنگ و رياست
يه دل مي گه اينه روياي ماست
يه دل مي گه بگم و يه دلم مي گه فردا بمان

يه دل مي گه پر از عشقم هنوز
يه دل مي گه که بساز و بسوز
سر کن بي فروق خو کن به دروغ اين عمر دو روز

يه دل مي گه پر از عشقم هنوز 
يه دل مي گه که بساز و بسوز 
سر کن بي فروق خو کن به دروغ اين عمر دو روز...

يک بوم دو هوا خستم به خدا 
نمي خوام و مي خوام بشم از تو جدا
روياي عزيز ترديد و گريز
بي عشق نمي تونم به خدا

يک بوم دوهوا خستم به خدا 
نمي خوام و مي خوام بشم از تو جدا
روياي عزيز ترديد و گريز
بي عشق نمي تونم به خدا

سلطان قلبم بي تو سرابم 
الوده ي فکر ناجور و ترديد
برگرد و از من عشقي بنا کن 
کانون روحم به عشق تو لرزيد

يه دل مي گه نشو عاشق کس
يه دل مي گه ميميرم بي نفس
 يه دل مي گه برم و يه دلم مي گه خو کن به قفس

 يه دل مي گه پر رنگ و رياست
يه دل مي گه اينه روياي ماست
يه دل مي گه بگم و يه دلم مي گه فردا بمان

يه دل مي گه پر از عشقم هنوز
يه دل مي گه که بساز و بسوز
سر کن بي فروق خو کن به دروغ اين عمر دو روز

يه دل مي گه پر از عشقم هنوز 
يه دل مي گه که بساز و بسوز 
سر کن بي فروق خو کن به دروغ اين عمر دو روز
اين عمر دو روز...

عاشق این آهنگ و بیشتر متنشم...

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 5 خرداد1388 ساعت 3:28 بعد از ظهر | لینک ثابت |

همیشه یه دخترک سرحال و پرشور و هیجان جلوه کردم تو جمع. همیشه تا صحبت از غمبرک زدن و غصه خوردن من میشد همه خندشون میگرفت. از خونواده گرفته تا دوست و آشنا. همه میگفتند مگه اینم غم و غصه حالیشه. علی بی غم هم اکثرا لقبم میدادند تو خوانواده. هرچند همشون میدونستند که از درون دخترکی غمزده و دلتنگم...

الانم جدیدا خیلی کم حرف و سربزیر و بچه سنگین شدم از نظر همکاران.تنها یکی از همکارا هست که چون خیلی خصوصیات اخلاقیمون شبیه منه میفهمه من چمه.میفهمه تو حال خودم نیستم و وقتی دارن باهام حرف میزنند من فکرم و دنیام جای دیگه ای هست. الکی میخندم و اصلا گوش به حرفهاشون نمیدم.خیلی هم اصرار داره بهش بگم چمه. ولی مگه گفتنیه حرفای من؟ نه.فقط و فقط خودم میدونم چمه و درد دلهام گفتنی نیست. آروم غمبرک میزنم و در خلوت خودم مدام فکر میکنم. فکر میکنم و اینجوری آروم میگیرم. حتی موسیقی هم کمتر آرومم میکنه.البته جدیدا آهنگهای پویا بیاتی مخصوصا آهنگ منو باور کن و اردیجهنمش  رو خیلی گوش میدم و تاثیرشون روم بیشتره.ولی کلا دوست دارم سربه سرم نذارن تو حال خودم باشم. به زینب میگم ولم کنین از اول ساعت اداری تا آخرش میشینم یه جا و به یه نقطه خیره میمونم و فکر میکنم و اینجوری حال میکنم. دوست دارم کاریم نداشته باشین. میگه مریم جدیدنا خل هم شدی و کلا مشکل روانی پیدا کردی/ بدک هم نمیگه. دارم کم کمک شک میکنم که نکنه مشکل روانی جدیدی به مشکل های قبلی ام اضافه شده.دی!!

اگه خاکم اگه سنگم اگه دلتنگم   با خودم باتو و این فاصله میجنگم....

امروز یه ساعت پاس گرفتیم و با بروبچز زدیم بیرون. رفتیم دنبال کارای شخصی از جمله خرید کفش واسه باشگاه  و خرید بامیه. یعنی من اولین بار خواهد بود امشب که میرم تو کار بامیه پختن. تو شمال که اصلا من بامیه ندیده بودم. ولی فرانسه که بودیم یه باری یکی از دوستامون تو شهر کان(قزوینی ها برن تو کارش) درست کرده بود و من خوردم و یک دل نه صد دل عاشق این خورشت بامیه شدم.باشد که بر هنر آَپزیمان افزوده شود.

به زینب میگم  ببین خدایی هیچکی وسعت تنهاییم رو حس نکرد.برگشته میگه لطفا تو یکی خفه که خیلی تنهایی.دم به ساعت مامان جون و خواهر جون و دوست جونات واست میزنگن و همش در حال حرف زدنی.دیوونه نمیدونه با همه این با دیگران بودنا و دور هم جمع بودنها بازم تنهاااام./

اتاقمو عوض کردن.یعنی یه خانم ناظر بیمارستان جدید برامون رسیده و من از اتاق ناظرا رخت بربستم و رفتم پایین. البته خودم دوست داشتم همیشه پایین برم بعدها. اینقدر که هی رفتم پایین پیش بقیه تابلو شدم تو اداره.منتها این دخمه ای که بهم به عنوان اتاق هم دادن خیلی دیگه آخر اتاقه.کم نور و بی پنجره و خدایی دخمه. تنها خوبیش اینه که مزاحم ندارم. میتونم ساعتها موزیک گوش بدم و زل بزنم به یه نقطه و برم تو فکر. البته یه بدی هم داره.اونم اینه که همسایه دیوار به دیوارم یکیش بسیج پزشکی تو دفتر اسناده و دیگری آقایی که فقط و فقط استاد گوش میده. حالا من از شجریان بدم نمیاد ولی خدایی گوش دادن به موزیک استاد حال و هوای خاصی میطلبه که اصلا من تو اون حال و احوال نیستم. خدابخیر بگذرونه. تازه شرط گذاشته برام که به شرطها و شروطها میتونی همسایه ام بشی. منم شیک شیک گفتم شرمنده من اصلا هیچ شرطی رو قبول نمیکنم. اونم بینوا لال شد. به من چه بابا. اصلا هرکی موزیک خودشو گوش بده. اداره که نیست. خونه خاله است. حساب کنید 7 ساعت از روزت رو تو اداره بگذرونی و مجبور باشی طبق نظر بقیه کارکنی و رفتار.ولم کنید بابا بذارید تو دنیای خودم باشم...

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در یکشنبه 27 اردیبهشت1388 ساعت 1:4 بعد از ظهر | لینک ثابت |
وای چی شد به این روز و این روزگار افتادم؟

خودمم نمیدونم. یه دفعه اومد و همه چی رو تو خودش پیچید و نابود کرد و رفت.من موندم هاج و واج و انگشت ه دهن که چرا اومد؟ چرا نموند؟ چرا رفت؟ جواب همه این سوالها رو باید یکی بهم بده وگرنه دیوونه میشم. هرروز کارم گریه است. هر روز دلتنگ تر از همیشه ام. هر روز بغضی غریب راه گلوم رو میبنده و بعد آروم آروم به صورت اشک از چشمام روی گونه هام میغلته. لامصب دیوونه میکنه. دیوونه میگم و دیوونه میشنوی.یعنی میشینی ساعتها و روزها فکر میکنی و بعد هم نتیجه میگیری ولی عملت با نتیجه ات یکی نیست. میدونی خریته، میدونی حماقته، میدونی نادانی محضه ولی خلاف جهت آب شنا میکنی و میری.میرینی تو خودت و همه حال و احوالت ولی حاضر نیستی بی خیال شی. میمیری روزی هزار بار و خلیـت رو به انتها میرسونی و میری تو دنیای ملنگ ها و ...خل ها ولی هنوز پایه ای. هنوز  دلت با عقلت یکی نیست.حتی به سرت میزنه دیندار واقعی شی شاید ازین غم رهایی پیدا کنی و رهاااا شی. میری قران دست میگیری. چادر تو خونت پیدا نمیشه نماز بخونی ولی تو دلت نیت نماز خوندن میکنی شاید آروم شی.یه کمی کمکت میکنه.ولی هنوز رها نشدی. هنوز تا رها شدن خیلی راه داری. به هزار شکل سعی میکنی خودت رو سرگرم کنی،بی خیال شی ولی نمیشه. چه لامصبیه این درد که درمانش نیست. هر روز هزار بار میگی ای کاش.... هر روز هزار بار طلب کمک از خدات میکنی ولی نه. هنوز معجزه ای رخ نداده. نمیدونی رخ میده یا نه؟ هنوز کمک میخوای و هنوز تنهایی. خودت و خدات و دردی که میکشی و کسی نیست ممدی برسونه. خیلی تنهایی. نیستی ولی حس تنهایی داری و هیچکی رو محرم نمیدونی.خودتی و خودت....

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در دوشنبه 21 اردیبهشت1388 ساعت 12:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |

نوشتن حال و حوصله میخواد که من اینروزا خیلی دارم. هفتم  کسی رو کشتم که همه عمرم بود.کشتمش. به همین راحتی.البته من قاتلی هستم که خودم مقتولم رو خلق کرده بودم.این دفعه دومه که دست به قتل میزنم. منتها این دفعه خیلی تلخ تر بود. چون عاشقش بودم و میپرستیدمش ولی مجبور به کشتنش شدم. مگه خدایان حق کشتن مخلوقاتشون رو ندارند؟پریشان بودم چند روزی. پدری ازم دراومد که فقط خدا میدونه...

الانم تو مود دپرس و این حرفها به سر میبرم. به شدت اندوهگین میباشم و فقط یه کاغذ دستمه و هی مینویسم روش تا اندکی از اندوه درونم بکاهم.دیشب ساعت 2 صبح زدم تو خط گریه و حالا نبار و کی ببار. بینوا شوهرم که هرکاری میکنه از این دیوونگی های من سردر نمیاره. فکر کنم حسابی مغزش هنگ کرده که این دیوونه چش شده باز. یعنی هورمونهای زنانه اینقدر انسانی رو دگرکون میکنه؟ حتما به یه جمع بندی هم رسیده.

از طرفی باشگه رفتنم افتاده رو دور.منتها نمیدونم چرا این وزن مزخرف پایین نمیاد. دارم ذله میشم از دست خودم.حسابی بهم ریختم...

با همه این اوضاع و احوال دیروز با همکارا زدیم بیرون ناهار. 2 ساعتی پاس گرفتیم و رفتیم واسه خودمون صفا. کلی هم خوش گذشت. برنامه ریختیم همیشه دیگه ماهی دست کم یه بار بزنیم بیرون. مگهما چمون از این همکارای مرد کمه که واسه خودشون میزنن میرن کوه. کوفتی ها فقطم واسه کبابش پایه ان.گمونم ما هم باید برنامه کوه بذاریم. این مسئول ورزش خانما هم خیلی پپه اند. الکی الکی بودجه داره از دست میره. ...گشادا یه تکونی به خودشون نمیدن/

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 ساعت 12:21 بعد از ظهر | لینک ثابت |

شاعرمیگه:اگه بری دنیا رو زندون میکنی با رفتنت...

شد قضیه من و آقام! همسر بنده به لطف مریضی های پی در پی مادرش مدام به شمال سفرمیکنه وما روتنها میذاره.نه اینکه بگم خیلی بد میگذره ولی خب تنهایی سخته دیگه.هی بچه رو ورداری ببری مهد و بعد از اداره دوباره ورش داری بیاری خونه منم که میخوام پیاده روی تند کنم برنامه ام بهم میخوره.قربونش برم مادرشوهر جانمان هم که میدونه این طفلک نازکششه هی ناز میاد براش.درس و دانشگاه و دانشجو رو بی خیال میشه و واسه خودش میره ددر.همین روزاست که صدای آموزش دانشگاه در بیاد که این چه استادیه یه خبر نمیده کجا میره و کی برمیگرده.مثلا الان یه هفته است رفته و هنوز نیومده.دانشجو ها که البته خوش به حالشونه... به یللی تللی خودشون میرسن ولی من واسه خودش میگم.حرف ما هم البته خریدار نداره.

امروز حسابی دیوونه شدم و توپیدم به بنده خدا.تازه آخرش با اونهمه حرف که بارش کردم ازم معذرت خواهی هم کرد.خدایی آخر نامردی و پررویی هستم من... تازه دست آخر طلبکار هم میشم.خدایی کم هم نمیارم که طرف مبادا پررو بشه.رومو عشقه...

یه بابایی رو تو اداره پست جدید بهش دادن و شده مسئول امور رسیدگی اسناد. این بابا کان مبارکش رو پاره کرده که اهم اهم من رئیسمو و ال و بله. سه سوت کلی درستورات میده و فکر میکنه علی آبادم واسه خودش شهریه. ادعا هم میکنه که من چون دارم فوق لیسانس میخونم پس باید بشم رئیس اسناد پزشکی. مرتیکه الاغ دیگه نمیدونه اونچه تو مملکت ریخته و یکی نیست جمعشون کنه کارشناس ارشده بابا.یارو پزشکی خونده میره شوفری تاکسی میکنه. توی کچل که عین اردک راه میری فکر میکنی چه خبره؟ حالا اینهمه بارش میکنم چون امروز واسه من دم درآورده بهم میگه کار پرونده های اینترنتی رو تو انجام بده. منم گفتم به من چه. من کارم آماره. مرتیکه الاغ میگه اینم یاد بگیر پیش دکتر که کم کم انجامش بدی.ای مرده شور اون کله کچلتو ببرن به من چه؟ مگه من زیر مجموعغ توام واسم اورد میدی کچل؟ منم یه بیلاخ پشتش نثارش کردم و یه چارتا رایزنی ایشالله فردا قطعی میشه که عمرا من این کارو براش انجام بدم.به قول لرها که بَرو بینم بابا، حال داری....

من خودم اعصابم امروز خراب بود حسابی این کچلم رید تو مابقی اعصابم. دیگه عصری ریدم تو اعصاب ملت تا خودم آروم شم....

باشگاه اسم نوشتم و یه جلسه رفتم ایروبیک که همسرجان یاد سفرهای برون استانیش افتاد و رید تو برنامه ورزشی ما.حالا با حساب فردا میشه ۳ جلسه که نمیرم.... اینجا هم شد واسه من عین ژورنال روزانه هااا.شونصد ساله اینترنت یوقف خدابیامرز میخواد به ما خط بده.هنوز نداده.باید دوباره کلمه عشقم که ریدن باشه رو بکار ببرم واسه این مورد هم. خدایی شهرستانهای غربی حسابی عقب مونده هستند. ای قربون شمال برم با اونهمه سرسبزی و آزادی و مردمش و فرهنگشون.خدایی عین اروپاست در مقابل ایران. اینجا هم در مقابل شمال عین دهاته.امکانات صفر، فرهنگ صفر، خدایی همه چی صفر. اونم یه صفر کله گنده....

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 1 اردیبهشت1388 ساعت 8:38 بعد از ظهر | لینک ثابت |
یعنی میشه سیزده بدر بدتر و تنهاتر از این بود؟ همسرجانمان که رفته شمال.مادر گرامیشون در سی سی یو تشریف دارند و اینم که نمیتونه نره.غیر از این باشه عین مرغ پرکنده خواهد بوده باشد!! من ماندم و پگاه. من ماندم و بازم تنهایی که به مناسبت یکی دو اتفاق مزخرف و درد آور صدبرابر بهمم ریخته. یعنی معتقدم که مردمان این شهر یکی از ریدنی ترین مردمان ایرانند و پست ترینشان. میگید نه یکی دو ماهی بیاین اینجا زندگی کنید. شرف وآبرو براتون نمیذارند هیچ بلکه می رینند ه حیثیتتون.نه میشه به کسی گفت و نه اینکه تاب نگه داشتنشون رو دارم.جز غصه خوردن و لعن و نفرین به خودم که چرا گوش به حرفهای بزرگان و با تجربه ها و آدمایی که خودشون مردمشون رو بهتر میشناسن نکردم.هیهات...

تنها خوبی که داشت فعلا این دو روز تعطیلی اینه که ۲ کیلو کم کردم. بععععله. اینه که میگن اراده پولادین دارم. خدایی اگه سرکار نمیرفتم و خونه بودم هم خوردنم مرتب تر بود هم وقت ورزش و جنب و جوش بیشتری داشتم.

شبها ی تنهایی طبق عادت مزخرف خوابم نمیبره تا خود صبح. وقتی کنارم نیست انگار کم دارمش. بودنش برام امنیت و نبودش مایه عذاب.کاشکی زودتر برگرده.اصلا دیگه دل و دماغ اداره رفتن ندارم.فقط منتظرم ببینم چی پیش میاد.باید درست رفتار کنم و یه تو دهنی بزنم به یکی دو نفر.انگار به این مردم نیومده که با ادب باهاشون رفتار کنند...

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 13 فروردین1388 ساعت 3:7 بعد از ظهر | لینک ثابت |

یه نگرانی خاصی داره بدجوری دخترک رو آزار میده.اونم اینه که روز به روز داره عریض تر میشه و هی میخواد نشه ولی نمیشه.یعنی حساب و کتاب از دستش در رفته.یه وقت اومده به خودش دیده کلی اضافه کرده.نه ورزشی نهع چیزی تنها دلخوشیش اینه که صبح و عصر پیاده میره سر کار و برمیگرده. اینم شد دلخوشی؟ نه اینطوری نمیشه.باید برنامه ریزی کنم و بعد تعطیلات حتما کلاس های ورزشی ثبت نام کنم.این اداره هم که حسابی ریده تو برنامه هام. نه صبحانه به موقع و نه ناهار سر وقت. اینه که این وسط ها هی واسه خودم هرزه خواری(این اسمی یه که خودم رو وعده های مزخرف پرکالری ِ پوچ گذاشتم) میکنم.الانم که دارم میرم واسه تعطیلات عید شمال همچین که نگاه میکنم میبینم هیچی تنم نمیره. همه لباسها تنگ شدند و نمیتونم خیلی لباس خوگشل هام رو بپوشم.خاک تو سر هرچی آدم بی اراده است.یعنی این منم؟ همون دخترک که اراده اش زبانزد خاص و عام بود؟حالا از بس خودم هی غر میزنم به جون خودم و همکارام، یکیشون برگشته گفته: خوب برو تا ۸۰ بعد یه دفعه شروع کن کم کردن.... میبینید؟این منم که داره این بلا سرم میاد؟نه، هنوزم باور ندارم...

امشب هی دارم زور میزنم آلبوم آواره مجید خراطها رو دانلود کنم.البته میدونید که ارادت خاصی به صداش دارم.سپردم به همکارام که اگه اینورا پیداش شد و خواست کنسرت بذاره خبرم کنند. اونا هم با پوزخندی گفتند زکی، مگه اینورا هم میاد؟ خوابشو ببینی...نامردا نمیتونند بهتر برخورد کنند که یه وقتی بچه سرخورده نشه...

اولین چیزی که تو ذهنمه به محض رسیدن به خونه مامانم میدونید چیه؟ اینه که برم کلی لپای تپل مپل کیانا رو بکشم، اینقدری که دلم خنک شه به خاطر این چند ماه.البته دور از چشم بابا مامانش....هاها. خالجون شیطان صفت به من میگن ها!

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در یکشنبه 25 اسفند1387 ساعت 9:23 بعد از ظهر | لینک ثابت |

چیزی تا پایان سال وشروع سال جدید نمونده ولی گویا من و خونواده ام قصد نداریم سال نو کنیم.نه لباس نویی خدیدیم و نه اصلا حال فکر کردن درباره این چیرها رو داریم. خود من حتی یه بارم نرفتم سری به  بوتیک های لباس بزنم.به قول یکی از همکارا، ولمون کن بابا..... پاس بانک گفتیم که بریم خرید هدیه تولد شوهر یکیشون و منم یه سری وسایل بخرم.ولی قصه پاس بانک مادوتا شد قضیه به مکتب رفتن حسنی.ساعت ۱۲ راه افتادیم که بریم مرکز شهر. ازقضا همه جا بسته بود. ما هم واسه اینکه کم نیاریم و بگیم زکیییی رفتیم ستنی لیوانی زدیم تو رگ. چیه بابا. امروزهوا حسابی دم کرده بود و حسابی هم خاک هوا کرده بود.آخرش هم کلی گشتیمو یه پاساژ پیدا کردیم که باز بود و رفتیم کرم خریدیم که لااقل دست خالی برنگشته باشیم.الکی الکی یه ساعت مفتمون از دستمون در رفت...

کلی کارای عقب مونده دارم که باید انجام بدم. منتهی همشون منوط ه اینه که برم یه سری چیزا رو از مرکز شهر بخرم. منم که فعلا حال ندارم برم خرید.پلیز یکی بیاد منو مجبور کنه ببره خرید!

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در دوشنبه 19 اسفند1387 ساعت 1:47 بعد از ظهر | لینک ثابت |

www.nantes.blogfa.com

Free counter and web stats