تبليغاتX
دخترک آوازه خوان
سفر خوبه ولی گاهی زیادیش آدم رو زده می کنه. از وقتی برگشتیم از اسپانیا اصلا حال و حوصله ندارم. قبلش داشتم حسابی کار میکردم و هر روز ورزشم به راه بود.میخواستم حداقل تا موقع رفتنم به یه وزن خاصی رسیده باشم که نشد. تو سفر مگه میشه کم کرد؟ حالا خوبه اضافه نکردم. با اینکه همه جا رعایت کردم ولی خب گاهی حساب از دست آدمی در میره دیگه. هنوزم البته چند روز مونده ولی مطمئنا نمیرسم به اونی که میخوام. شاید نصفش یا بیشترش رو بتونم با رعایت کامل و زدن از مثلا میوه شب و شام نصف ولی نمیتونم به همش برسم. البته به قول بچه ها: نهضت ادامه دارد. ایشالله وقتی رفتم ایران حتما ادامه میدم. مخصوصا اگه خونه مامان برم که یه خانوم همسایه خوبی داریم که همیشه پایه است برای پیاده روی صبح ها. البته ماه رمضونه و حتما مشکلات همراهشه. ولی فکر کنم بیاد.خوبه دیگه صبح سحر پا شی بری پیاده روی یه ساعت. تا وقتی برگردی روز شده باشه و تو هم سر حال اومده باشی. کلا یادمه اون وقتهایی که صبح با هم میرفتیم خیلی خوش میگذشت.تازه وسط راه همراه پیدا میشد برامون و جمعمون کامل. البته خب کوچیک گروه من بودم و همه خانومهای ۴۰ـ ۵۰ ساله. ماشالله همه هیکل ها آآآآآآآآآآآه...

خسته ام و مدام خوابم میاد. با اینکه آدمی ام که کم تو زندگیش عصر ها خوابیده ولی خب الان طوری شده که حسابی دلم هوس خواب بعد ظهری رو کرده. چمدونهای آماده واسه پر شدن و پر کشیدن. سفری که وارد مرحله جدیدی از زندگی خواهم شد. با افراد جدیدی آشنا خواهم شد. ادامه تحصیل خواهم داد(امیدوارم) و البته شغلی خواهم داشت. دارم یعنی باید خودم رو برای این مراحل آماده کنم.

یه تفاوت فاحشی که من واقعا توش موندم و خیلی دلم میخواد ما ایرانی ها اینجوری باشیم اینه که: حداقل تو فرانسه اش که من دیدم هیچ فرقی بین شاگرد و استاد و دکتر و لیسانسه و خلاصه حتی سوپور تو خیابون نیست. هیچکی باز خواست نمیشه. هر کی تو حوزه کاری خودش مشغوله و احساس کوچیک بودن و برتر بودن نمیکنه. اینقدر هم دکترا براشون دهن پر کن نیست. ولی وااای به حال ایرانی هاااا. اینقدر بی جنبه ایم که هی فرت و فرت آقای دکتر آقای دکتر میکنیم و این لقب دهن پر کن رو مدام استفاده میکنیمو فکر میکنیم مثلا اگه بگیم آقای فلانی ممکنه طرف ناراحت بشه.بابا جان، این آدم هم یکی هست مثل من و تو. دلش خواسته، توانایی داشته یا استعداد داشته و رفته و رسیده به اینجا. یکی هم مثل من و تو نرسیده. دلیلی برای کوچیک کردن خودمون نیست. میدونم که خیلی از بچه هایی که اینجا دکترا و پست دکترا گرفتند اصلا براشون فرقی نمیکنه که بهشو بگی آقا یا دکتر یا حتی اسم خالیش رو صدا بزنیم. شایدم ناراحت بشند و معذب باشند که هی مدام بهشون دکتر بگیم.متاسفانه ما ایرانی ها عقل هامون تو چشممونه.فقط موس موس کردن بلدیم و چاپلوسی. آقا جان به خدا شخصیت آدمها و  وجودشون تو این مدرک و القاب دهن پر کن نیست. شخصیت آدم باید به رفتارش باشه. اگه من و تو هم بهش نگیم دکتر اصلا براش مهم نیست. اون به داشته هاش و رتبه ای که داره التفاط کامل داره. فکر هم نکنیم که هی اگه دور و برش بچرخیم لطفش و محبتش به ما بیشتر میشه.اینجور نیست. یه کم بیایم فرهنگ داشته باشیم. یه کمی رو خودمون کار کنیم. حداقل از کسایی که سواد دارند و مثلا تحصیل کردند و یه کاره ای اند و سرشون به تنشون میارزه انتظار میره که بیان این سری از رفتارهای ابتدایی رو دور بریزند.(  سو تفاهم برای یه سری نشه، اینجا صرفا و صرفا منظورم به شخص خاصی  نیست. بلکه دقدغه ـ اشتباه نوشتم؟ـ خودم رو دارم در بدو ورودم به ایران میگم، همین).

حالا البته هستند یه سری آدمها که حتی اگه نخوای خودت رو بگیری اونها همچین میگیرن خودشون رو که خفه میشند. به قولی دست پیش میگیرن که پس نیافتند. آخ آخ که چقدر بعضی ها بدبختند که میخوان فخر بفروشند. غافل از اینکه ما اینجا چیزایی رو فهمیدیم که اونها شاید تا آخر عمرشون هم نفهمند و از دنیا برند. چه سودی هست تو فخر فروشی و خود بزرگ بینی؟ نه به جایی میرسیم و نه کسی میشیم. از این چیزا حداقل این چند سال راحت بودیم و بازم داریم می افتیم تو چشنگش. البته میگند: وقتی تو جمع یه عده هستی که همه دارن واسه هم فخر میفرشن و به قولی کلاس میزارن اگه تو هم خودت رو نگیری میگن پپه ای و خنگی. پس واسه اینکه پپه جلوه نکنی خودت رو بگیر. یعنی مجبوریم؟ ..... اینم از عادت ما جماعت ایرانی. بدبختی یکی دو تا که نیست. همینطور از سرو کول بالا میره.

خنده دار اینه که نیست بیرون گودی و داری نگاه میکنی یه چیزهایی رو میبینی که نمیدونی بهش بخندی یا گریه کنی براش؟ مثال:

یه خونواده ای رو دیدم که به نون شبش محتاج بود ولی وقتی بیرون میدیشون انگار بچه ناف جردن بودند و پول پارو میکردند. دختراشون فقط احتیاح داشتند یه ساعت بشورند صورتاشون رو تا اون مواد آرایششون پاک شه. تریپی زده بودند که پرنسس الکساندرا(قضیه داره) نمیزد. خندم گرفته بود از اینکه این جماعت به جای اینکه به شکمشون برسند و گوشت تنشون کنند و یه ذره رو مواد غذایشون کار کنند و سالم بخورند و نرند هر شب گوجه کباب کنندو سیب زمینی سرخ کرده بخوردند، دارند رو لباس و صورت و ضاهر کار میکنند. البته میل خودشونه همه که نمیتونند یه جور ببیند و یجور فکر کنند. ولی سالم خوری و بدنی سالم داشتن فکر کنم هر جایی شرط اول سلامتی زندگی حساب میشه. بپوشند و هر جوردلشون خواست بگردند، کسی کاری با این چیزاشون نداره، ولی وقتی از سلامتت میزنی تا بچه فلان کیف و کفش و ادکلن و رژ لب رو بخره داری در حق خودت و اون بچه ظلم میکنی.دروغ میگم؟

میگن صبور نیستم. نمیتونم منتظر شم تا همه چی ردیف شه. میدونم هم خودم که اینطوری ام.ولی چه کنم. همینم دیگه. تحملم کن و باهام راه بیا. میدونی که نمیتونم  صبور باشم. نمیتونم یه سری چیزها رو تحمل کنم. به جای اینکه باهام کل کل کنی باهام راه بیا. صبور نبودن فکر کنم جزو شخصیت من هست و شاید تغییری بکنه ولی عوض نمیشه. یه شبه از یه دخترک همه چی خواه تبدیل نمیشم به یه آدم صبور.هر کی یه جوریه دیگه. همه که مثل تو اند صبوری و تحمل نمیشند. سرور باش و باهامون راه بیا دریاسالار.

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در جمعه 15 شهریور1387 ساعت 5:19 بعد از ظهر | لینک ثابت

دیروز از صبح تا عصر آواره یه آهنگ بودم. یه دوستی زحمت کشیده بود آهنگ فرستاده بود که ملت گوش بدند.قشنگ بود و یه هزار باری!! گوش دادم. هرچی زیر و رو کردم نام خواننده پیدا نشد که نشد.منم حساااااس یعنی موزیکی ندارم تو آرشیوم که خواننده ناشناس باشه و نامعلوم.مهم خواننده نیست ها ولی من موزیک دوست ندارم گوش بدم بدون اینکه بدونم خواننده اش کیه.قدیمی ترها باشند که خب صداشون رومیشناسم یا حتی پاپ خونهای اخیر رو. ولی این جدیدی ها که دیدید شب با مامان باباشون قهر میکنند و فردا صبح آلبوم میدند بیرون بعضی هاشونم صداشون خوبه، خب وقتی اولین بار گوش میدی که یارو صداش برات آشنا نیست. خلاصه بالاخره با ترفند هایی که خاص خودمه خواننده رو پیدا کردم عصر و بعدش یه نفس راحت کشیدم. اگه پیدا نمیکردم حتما میرفت رو اعصابم و احتمالا یه هفته خورد و خوراک نداشتم(چه دروغها). مشکل  اینه که به قول اینها à fond میرم تو کار. حالا این کار میخواد موزیک گوش دادن باشه یا فیلم دیدن باشه یا رژیم گرفتن باشه یا خلاصه هر کاری که دلم واقعا باشه توش. مصیبت هم داره گاهی وقتها.

دیشب آخرین برنامه  ile de la tentation بود و تازه بعد از تموم شدن فهمیدم که زنهای همه جای دنیا مثل خودمون بدبخت مردان. یعنی یکی از این دخترا به نام مارتا دوست پسرش هرکاری دلش خواست کرد و حسابی عشق و حال و حول و همه چی آخرش مارتا گفت میخوام با اون برگردم. اصلا انگار نه انگار که همین پسر بود که دلش رو این چند روز شکونده بود و اشک تو جشماش آورده بود.دیدن صحنه هایی که دلخراش بود واقعا واسه ما که بیننده بودیم چه برسه به خود احمقش.ولی فهمیدم دیگه.... اکثرمون اند بخشش و احمق بودنیم(چی بهش میگن؟). حالا من قاضی نمیشم که بگم باید جدا بشه ولی حداقل ازش بازخواست میکرد که طلب بخشش کنه. تازه پسره الاغ برمیگرده میگه:" من اصلا تانته نشدم".... "حتی یه لحظه"... "من مقیه ام و سلیباتق نیستم که بخوام برم تو این کارا"...

 ببخشید پس اون شوهر عمه بنده بود که.... الله اکبر...خدا عاقبت هر چی زنه با شوهر استریپ تیزش به خیر بگذرونه...و زندگی بعد از این همه مسخره بازی ها دوباره شیرین میشود برای این دو.(صلوات آخر رو بلند تر بفرستید).

از بقیه اشون میگذرم و شرح حالشون رو نمیدم که واقعا یه جفتشون که خنده دار بود کاراشون.زدن زرت و پرت همدیگه رو در آوردن و هر چی فحش تو عالم داشتند به هم دادند جلو دوربین و بعدش دست تو دست هم و بیزو دادن و رفتند.جل الخالق. البته نوشته بود بعد چهار ماه از هم رسما جدا شدند. یعنی بعید نبود.

تابستون نانت امسال یعنی واقعا خر تو خری بود. هوا هیچی گرم نشده زد و پاییزی شد. دیروز با لباس گرم رفتیم بیرون. خوبه دیگه. تا باشه از این هواهای خنک... منتهی خیلی هم گرفته است...حالا دل ما خودش یه پا گرفته است این هوا هم میشه قوز بالا قوز. امان...

پس نوشت! آهان اون مطالب بالا رو همینجوری برای خنده ننوشتم. میخواستم به این سوال برسم که چرا همیشه این خانومها هستند که می بخشند؟ که همیشه ایثار میکنند؟ که باید ببخشند و همه اشتباهات همسرانشون رو به روی مبارکشون نیارن؟ که اصلا انگار هیچ اتفاقی نیافتاده؟ که شوهرشون بهشون خیانت نکرده؟ که شخصیتشون رو خدشه دار نکرده؟ که بازم اگه موقعیت دست بده احمق خواهند شد و جشم به روی اتفاقات خواهند بست؟ که به بهانه زندگی و فرزند و هزار تا از این بهانه ها مردشون رو تحمل کنند؟ چقدر از این خانوم ها دور و برتون دیدید و میشناسید؟ نگید ندیدیم که باورم نمیشه... خودتونم از این دروغتون خنده تون میگیره.

و با اینکه مرد خطا کرده این جای زن هست که تو زندگی تنگ میشه و وجودش به خطر میافته.که ممکنه جاش رو تو این زندگی از دست بده؟

حال اگه زن یه خطایی بکنه، یه اشتباهی بکنه، یه حرفی به مادر شوهر و خواهر شوهر و جد و آباد همسرش بزنه، یه جایی خلاف نظر شوهرش عمل کنه، یه کاری بکنه که شوهرش عصبانی شه،مجازات میشه زن؟ سنگین هم مجازات میشه؟ تهدید به طلاق میشه؟ تهدید به فرستادن خونه باباش میشه؟ تهدید به از دست دادن زندگی و فرزندش میشه؟ چرا؟ میشه یکی به من بگه؟

از این همه قانونی که همه حق رو به مرد میده بیزارم. از اینکه بازم آزادی بیشتر به مرد میده که بره عیشش رو نوش کنه و تازه جنبه قانونی هم بهش میده بیزارم. اوج بدبختی زن اینه که مردش رو با زن دیگری قسمت کنه. که بخواد همش بخشش کنه به خاطر زندگی و فرزند.که اونقدر جامعه ما بی در و پیکر باشه که اگه زنی خواست اعاده حیثیت کنه همون مرد قانون بهش پیشنهاد های هوس انگیز میده. وای بر ما زنها که اینگونه بازیچه دست مردان میشیم و جیکمونم در نمیاد.

همیشه شنیدیم که مادرانمون که دخترم، به خاطر زندگیت، بخ خاطر فرزندت بیا برو برگرد سر خونه و زندگیت. باشه میریم و میبخشیم(بخشش همیشه خوبه) ولی چقدر؟ چند بار؟ چرا همیشه یه طرفه است این کار؟ چرا نمیشه یه بار مردی به خاطر خواهر و مادرش  کوتاه بیاد؟ چند بار دیدید که مردی بگه برای زن و فرزندم فلان کار رو نکنم و فلان عمل ناپسند زنم رو کوتاه بیام و ببخشم و به روش نیارم؟ چند بار؟ همیشه اگه اشتباهی بوده در گذشته نبش قبر میشه و باعث خجالت در حالی که زن حق نداره حماقت کاریهای مرد رو به زبون بیاره.چرا؟ چون ممکنه پر رو تر بشه و فردا بیشتر و بیشتر اون کار رو انجام بده.این زندگی آخه به چه دردی میخوره؟

گاهی همسرم میگه تو چرا اینقدر حساسی.  به بقیه زنها نگاه کن ببین چقدر بی خیالند. من همیشه یه جمله برای این حرف دارم: من به هیچ زن دیگه ای کار ندارم من به زندگی خودم و تو کار دارم. اگه روزی خدای نکرده، چشم و گوش شیطون کور و کر از این بلاهای خانمان سوز سرم بیام من کوتاه نمیام. حکم روهم خودم صادر میکنم. احتیاج به قاضی و قانونی(که همیشه با تو اند و حق رو به تو میدند) ندارم.

آآآآه که دلمون پره از اینهمه بی عدالتی. گاهی فکر میکنم و تو رویا روزی رو مجسم میکنم که زن و مرد حقوقی برابر داشته باشند و شرایطی یکسان. که زنی حرفش رو بزنه و توبیخ نشه، بتونه به دنیای خودش بره و به خواسته هاش عمل کنه نه اینکه به خاطر زندگی و شوهر و فرزند از خیلی از هوفها و آرزوهاش بگذره. کوتاه بیاد و بگه من تابع مردم!!!! و هر چی آقامون گفت. باشد که مستجاب شود این رویاها. البته بدون حرکت من و توی زن مسلما شدنی نیست...

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 6 شهریور1387 ساعت 11:38 قبل از ظهر | لینک ثابت

هی میشینم و تند تند دانلود میکنم. انگار دارم میرم به دیار قحطی. گفته اند که سرعت اینترنت ایران خیلی پایینه. از ترس اینکه زیاد وقتم رو بگیره و از صبح تا شب باید چند تا صفحه رو دانلود کنم ترجیح میدم اینجا اینکارو بکنم.

از آخرین باری که با هستی در مورد خرید زیادی و بیماری صحبت کردیم، هی فکر کردم که چیزی یادم رفته و بالاخره تو سفر بود که فهمیدم چیه. اینکه ولخرجی زیاد یکی از نشانه های پارانوئید هست و سو ظن زیاد نیز همینطور. البته لزوما داشتن دو نشانه از یک بیماری دلیل بر داشتن این بیماری نیست. همه آدمها چندین نشانه از بیماریهای مختلف رو دارند و اینکه همه موارد رو با هم در مورد یک بیماری داشته باشند بعد ِ تشخیص معلوم میشه که چی هست. هرچند هستند بیماریهایی که نشانه های مشابهی دارند. خیلی مواقع طرف اسکیزوفرن هست و دکتر تشخیص دیگه ای براش میزاره.

اکول ها داره دوباره باز میشه و به قول اینها آنتخه هست و وقتی میری فروشگاه قسمت لوازم تحریر غوغاست. ملت همینجور می لولند تو هم. خوبه ما بچه دبستانی نداریم. هرچند من خیلی حال و حوصله مسائل داخلی و سیاسی فرانسه رو ندارم مثل ایران ولی پریشب تو اخبار دیدم کمک هزینه ورود به اکول برای بچه ها رو بسته به سن دسته بندی کردند و هر چی سن بالاتر باشه مقدار کمک خرجی بیشتر میشه.اینها دیگه چقدر زیاده خواهند. کشورشون اگه ذخایر ما رو داشت و دولتشون یه قرون هم به ملت تو هیچ زمینه ای کمک نمیکرد چه میکرند؟ بابا اینهمه کمک هزینه خونه بهشون میده، هی به مناسبت های مختلف کلی کمک میکنه و حتی برای وکانس و تعطیلات هم کم نمیذاره، پس چرا اینهمه مخالف داره و مدام انتقاد میکنند؟(البته گفتم که من فقط ظاهر رو میبینم و شاید خرج اینقدر بالاست که این پولها در برابرش چیزی نیست. مثل رشد ۳۸ درصدی قیمت ؟....

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 31 مرداد1387 ساعت 12:31 بعد از ظهر | لینک ثابت
پریشب جشن عروسی تنها پسر ِ پسری  خانواده بزرگ ِ .... بود و عروس خانم هم  قاعدتا از همین قضیه استفاده یا به عبارتی سواستفاده کرده و حسابی خرج گذاشته رو دست داماد. البته پسر دایی ما  گفتنی است که شیدا و عاشق میباشد و هنوز با هم زیر یک سقف نرفتند تا عاشقی از یادش برود. عروس خانم قصه ما(چون به نظرم بیشتر به یه قصه شبیه هست) یه فقره حلقه خرید به قیمت 800 هزار تومان. به نظرم خیلی اومد ولی شایدم  من تو زمان اومدنمون متوقف شدم. و الان 800 تومان پولی نباشه واسه یه حلقه. یکی بیاد منو روشنم کنه که زمان عوض شده و الان سال 87 هفته نه ..../

گفتنی است عروس  خانواده مان (آهان اسمش تازه یادم اومد: صدف خانم!!!) به اندازه تمام عمرش عشوه و افه  واسه  پسر دایی ما اومده و اونم واله و شیدا خریده. هر چی پول داشته رو کرده و تازه از بابای سرشناس و پزشکش هم که یه عمر صادقانه و با تلاش و زحمت به این جایگاه بالا رسیده  هم مایه گذاشته. موندم چرا اینقدر دایی جانمان  بریز و بپاش میکنه  تک فرزند ذکور خانواده. اوه لا لا....

من گفتم چرا ساعت نزدیک به یکه و آبجی خانم ما هنوز نخوابیده. نگو زنگ زده و گزارش کار(ببخشید ، گزارش جشن) میخواد بده به ما. البته من که از دنیا عقبم. همه خونواده گذاشتند وقتی من رفتم همش مزدوج میشند. خوب باباجون یه خورده نگه دارید و ترشی بندازید که منم باشم خوب. خب حسودی هم داره. دورباشی و تو غربت و همش بهت خبر جشن و عروسی و ازدواج بدند.

افسر شهیدی داره آهنگ جدایی رو میخونه و تیر به قلب سنگ !!! من میزنه. بدجور هم میزنه.  اتفاقا عصر دیروز حسابی با شنیدن این آهنگ دلم گرفته بود و خواستم زنگی بزنم و حرفی تا دلم وا شه ولی گفتم بی خیال. بذار احساستت برا خودت بمونه واینقدر تراوش نکنه  تا ملت بیشتر بهت انگ سنگ دلی و یخ بودن بزنند. خیالی نیست. قرار نیست به همه دنیا ثابت بشه که ما هم دلی در سینه داریم و برای کسانی و عزیزانی میتپه و تازه گاهی صدای تالاپ تولوپش گوش فلک رو هم کر میکنه.

..............................................................................................

حواس پرتی همه جا و همه زمان. اینه کار من. اشتباهی توی نامه ای که برای اپراتور تلفنیک نوشتم به جای اول سپتامبر تاریخ زدم اول اوت. اینا هم نامردی نکردند و بعد ۱۸ روز قطع کردند. حالا خوبه من حتی تلفنی هم که زده بودم حدود ۳ یا ۴ بود. من که گیج ولی اونها چقنگ گیجند. الانم بدون تلفن ثابت سر کردن برام خیلی سخته. با موبایل مگه چقدر کارم راه میافته. تازه دوستان ایران که تماس میگیرند شماره ثابت رو دارند. کلی اعصابم خورده از دیروز که فهمیدم. الهی درد و بلای ایرانی جماعت بخوره تو سر این الاغی که زده شماره خونه منو قطع کرده. تازه پیغام میذارند که اگه میخوایند با فرانس تله کام دوباره همین لاین رو اکتیو کنید زنگ بزنید.آخه یکی به من بگه چرا اینقدر حواس پرتی؟ آخه تا کی؟ خوبه تو این دو سال و نیمی عسلم رو جایی جا نگذاشتم. باز جای شکرش باقیه نه؟

فقط ۱۹ روز باقی مانده.بعدش رنگ ایران به این عزیزی!!! رو برای همیشه خواهم دید. آیا اشتیاقی دارم یا نه؟ خدا میدونه...

                             ماشالله بازو، ماشالله ورنی های روی ناخن

همیشه معتقد به این بودم که اگه قراره آدمی حجاب کنه بهتره درست و حسابی باشه و با چفت و بست. نه اینکه خودش رو مسخره کنه. مثال میخوایند از یه آدمی که به نظرم خودش و اسلام و مسلمون رو مسخره کرده و ادعاش میشه و رفته تو المپیک و برا من نقش مسلمون زاده رو بازی میکنه. این خانم بسیار محجبه و حسابی شال و کلاه کرده تو این گرمای تابستون اگه مسلمونه و حجاب کرده پس این لاک قرمزی که زده واسه چیشه؟ یکی برام توضیح بده لطفا. مسخره نیست؟

حالا البته این خارجی ها که هیچی از مسلمونی ما حالیشون نیست یعنی حتی نمیدونند که ما مثلا به آقایون دست نمیدیم و مردامون دخترا رو نمیبوسند ولی مسلمون و مسلمون زاده آیا اینو نمیفهمه؟ شده قضیه قسم حضرت عباس و دم خروس. به حق چیز های ندیده...حالا البته من کی ام که بخوام از اون ایراد بگیرم ولی خداییش به نظرم خیلی ضایع است آدم خوش رو اینجوری مسخره کنه. شده قضیه این زنای عرب الجزایر و مغوکی که اینجا میبینیم. همشون از بالا حسابی پوشوندن ولی عوضش پاها همه لخت و حسابی جک و جونور بهش آویزون.

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 29 مرداد1387 ساعت 4:32 بعد از ظهر | لینک ثابت
دو روزه از سفر ایتالیا برگشتیم .حسابی هم خوش گذشت. دیدنی و زیبا و به یاد ماندنی بود. ونیز رو که اصلا نمیشه توصیف کرد.سه روز اونجا بودیم که یه روزش وسط آفتاب یه بارونی گرفت سیل مانند و یه دفعه تگرگ ریخت اندازه بند انگشت. وحشتناک بود. عجب هوای متغیری داشت. اند شهرهای دیدنی. فلورانس رو که اصلا نمیشه فراموش کرد.شهری رمانتیک با ساختمونهای قدیمی که اگه به قول همسرم ندونی تاریخ رو فکر میکنی تو قرنهای گذشته زندگی میکنی. پنج تا شهر اصلیش یعنی: میلان، ونیز، فلورانس ــ پیزا و رم رو رفتیم. خیلی دوست دارم اگه موقعیت دست بده بازم سفر کنیم به اونجا... اینم از این سفر طولانی و پر خاطره.

اینقدر گرما شدید بود که قدم به قدم آب خوردیم و لحظه ای نبود که آب نخریم. فکر کنم یه ۱۰۰یوروریی بابت پول آب دادیم.خدا به داد سفر بعدی برسه....

قبل از سفر یعنی در واقع چند روز قبلش بعد از یه سال و شاید هم چند ماه اضافه نویسنده وبلاگی رو تونستم پیدا کنم که خیلی ته دلم دوست داشتم بشناسمش و باهاش حرف بزنم.و بالاخره خودش باعث پیدا شدنش شد. خیلی ذوق کرده بودم و حسابی خوشحال از اینکه یه معما برام حل شده. دختر گلی به نظرم میاد و حتما دوست دارم بیشتر بشناسمش. چون واقعا تو وبلاگش لحظه به لحظه باهاش بودم. خیلی جالبه به نظرم اینکه یه نفر خودش رو اینقدر به کسی نزدیک بدونه. عین خواهر، عین صمیمی ترین دوستش در صورتی که هیچ ارتباطی بینشون نیست و تو فقط خواننده حرفهاش و درد دلهاش هستی.

خدا میدونه این دخترگل ما چقدر سر به راه و همراهه. چقدر تو طول سفر اذیتمون نکرد و حسابی آروم بود.قربونش بره مامانش.

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در شنبه 26 مرداد1387 ساعت 10:52 قبل از ظهر | لینک ثابت
عاشق اینم که دور از بقیه و بدون دردسر زندگی کنم. گرچه به قول فرانسوی ها خونواده نو مانک تل مان ولی با این حال این دوری رو ترجیح میدم. درسته که همیشه هر کاری دلمون خواست کردیم و به حرف بقیه گوش ندادیم و خدا رو شکر بقیه هم چیزی رو تحمیل نکردند و نمیتونند بکنند ولی این دوری و بی خبری و بی دردسری رو خیلی دوست دارم. از بچگی این آرزو رو داشتم که دور از خونواده باشم و همینجورم شد.برگردیم هم باز دور خواهم بود و این دوری رو به هیچ قیمتی حاظر نیستم از دست بدم.الکی که ضرب المثل نساختند که: دوری و دوستی.

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در شنبه 12 مرداد1387 ساعت 1:48 بعد از ظهر | لینک ثابت
یه چیز خنده داره بگم که تو تاریخ! هم ثبت بشه. دخمل طلای مامان دو روزه سه تا کنسرو قارچ رو خالی خالی خورده. قوطی رو برمیداره میاره تو اتاق میگه: مامان، بخولم... فقط قارچ رو میخوره و دست به بقیه کنسروجات نمیزنه. هرچی هم بهش میگی مامانی این به درد تو نمیخوره  فایده نداره. مرغ یه پا داره واسه اون. برم بقیه کنسروها رو قایم کنم تا از دست دخترکم جون سالم بدر ببره. بحث خوردنش نیست ها، نوش جونش ولی آخه مگه کنسرو رو همینجوری خالی خالی میخورن؟لطفا یکی بیاد واسه این طلای ۲۸ ماهه از نانت توضیح بده که نباید اینکارو بکنه و خالی خالی بخوره... جالب اینه که اگه براش کم بریزی هی داد میزنه بئیژ، بئیژ(یعنی بریز) و دست از سرکچل مامانش برنمی داره. تازه بعد اینکه خورد به اندازه بقیه اش رو میماله به در و دیوار و فرش و موکت...

گرسنه ام نیست که بگم بچم گرسنه اش میشه میره به سمت قفسه کنسروجات، منتهی عشق به قارچ داره مثل مامانش و همین فکر کنم علت ماجراست!

دو سه روزه شدید زده به سرم که برم این موها رو کوتاه کنم. از اونجایی که بسیار تا بسیار بدپسند
(تونوع مدلی که قراره انتخاب کنم) هستم و انتخاب برام سخته و خلاصه همیشه مشکل دارم در این زمینه موندم چی بزنم. اصلا سالن برم یا بدم دست بروبچز زحمتش رو بکشند یا بذارم بیام ایران بعد هر بلایی خواستم سرش بیارم.

کتاب یاسمین اثر میم مودب پور رو خیلی وقته خوندم و متاسفانه نصفه بود و الان بدجور گیجم که حتما ادامه اش رو بخونم چون واقعا به نظرم قشنگ بود.هر چی هم تو وب میگردم نسخه کاملش رو پیدا نمیکنم. کاشکی طرف نامردی نمی کرد و کاملش رو میذاشت تا ملت اینجوری گیج نزنند واسه بقیه رمان(بیا و خوبی کن)!

مسافرت رفته بودیم خونه یکی از دوستان که تو کان(caen) زندگی میکنند. رفتیم و چند تا شهر اینور و انور هم گشتیم.پتی سوئیس(اصلش یه پنیر که مختص نوقماندی_  normandie ــ) رفتیم که منطقه جنگلی و بسیار زیبایی داشت و البته به خاطر همین سرسبزی بود که سوئیس کوچک نام گرفت و یه جای دیگه که اقومانش(arromanches) نام داشت. کنار دریای مانش. اینقدر قشنگ و زیبا بود که آدمی دلش میخواست همونجا بمونه و زندگی کنه. هرچند عکس ها گوشه ای از اونهمه قشنگی رو نشون میده ولی باز گویای همه زوایاش نیست. داستان شهرش جالبه چون جزو مانطق جنگی بوده فکر کنم بین فرانسه و انگلیس و نیروهای کانادایی و آمریکایی هم که همیشه در صحنه حضور دارند. گوشه و کنارش میتونستید اثر تانک های آمریکایی(روش نوشته بود) و دیده بانی ها رو ببینید.خلاصه که خوش گذشت. تا باشه از این مسافرت ها...

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 9 مرداد1387 ساعت 3:48 بعد از ظهر | لینک ثابت
یه وقتهایی هست که آدم میگه چرا مسافرت نمی رم؟ یه وقتهایی هم هست که اینقدر مسافرت و اینور و اونور میره که زده میشه و گله میکنه که ای خدااا میشه یه کمی برم خونه استراحت کنم؟ خدا بی نوا مونده با این بنده هاش چه کنه؟

از اون ور هوا که سرد میشه همش غر میزنیم که چرا اینقدر سرما و وقتی گرم میشه مثل امروز هی غر میزنیم که وااای چقدر هوا گرمه.

خیلی دوست دارم وقتی یکی داره پیشم از دیگری حرف میزنه بگم خانومی بی زحمت حرف خودمون رو بزنیم و اینقدر واسه این و اون دل نسوزونیم! و غصه نخوریم! البته حرصم بیشتر میگیره وقتی معلوم نیست داریم غصه دیگری رو میخوریم یا اینکه داریم واسه خودمون دل خنک میکنیم و خوشحالیم از اینکه اون غم و غصه داره. اصلا چرا آدم باید حرف دلش رو به دوستاش!! بگه؟ دوست دارم اینجور مواقع حتی اگه اینو نگفتم لااقل ساکت باشم و واسه اینکه به طرف بر نخوره الکی تایید نکنم. چقدر ما ایرانی ها اینقدر اخلاقامون بده؟ چرا اینقدر پشت سر هم حرف میزنیم؟ این چند سالی که اینجا بودم خیلی این چیزا کمتر بوده دور و برم. ولی ایرانی هرجای دنیا باشه این کارش رو ول نمیکنه... همیشه دوست داشتم فرار کنم از این چیزها چون اگه قاطی بشم همیشه برام دردسر درست میشه. پس چه کاریه؟

امروز آخرین روزیه که دخمل طلام میره گقدقی و قرار گذاشتم با مِتخِصش که کیک و شلات ببرم به مناسبت جشن خداحافظیش. یه سری رو فعلا درست کردم و گذاشتم که سرد بشه تا کیک شکلاتی رو بعدتر درست کنم.آخه بچه ها خیلی دوست دارند.

c'est just pour rester dans ma mémoire et c'est tout

یه خورده تو رعایت لایف استایل شل گرفتم و باید دوباره اراده ام رو بدست بیارم.قول دادم دیشب به خودم که از امروز رعایت کنم.فعلا کمی تا قسمتی تونستم رو قولم بمونم.و البته همه می دونیم که من می تونم...

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 8 مرداد1387 ساعت 10:50 قبل از ظهر | لینک ثابت
هر چی به اپراتور تلفن میگم ایران جزو لیست تلفن های ایلیمیته شما نیست که من بتونم از این افختون استفاده کنم به ککش نمیره. هی میگه خانم صبر کنید الان میگردم میگم.گفتم بگرد من که میدونم ولی تو بگرد. بعد دقایقی میگه بعله ولی با این حال میتونی به شهرهای فرانسه و کل کشورهای دیگه غیر از ایران زنگ بزنی ایلیمیته وصحبت کنی. تو دلم میگه دلت خوشه هاا. مگه من چقدر با دوستای دیگه ام حرف میزنم. من هر دوماه بالای ۱۰۰ یورو پول تلفن میدم اونم غیر از آبمونمان تلفنیک و بقیه هزینه ها و تلفن های لوکال و ناسیونال.یه دلت خوشه دیگه هم باز تو دلم بهش میگم.یه آه حسرت هم میکشم که یعنی ما چقدر بدبختیم که از بوکینافاسو هم عقب تریم. هی هی. دل سوختن هم داره واقعا.

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در دوشنبه 31 تیر1387 ساعت 4:5 بعد از ظهر | لینک ثابت
پرده آخرفیلم:

مرد:دلم خیلی برای جفتتون تنگ شده بود...

پسرک: منم دلم خیلی برات تنگ شده بود فابی اَن...

زن: ما هم دلمون برات کلی تنگیده بود...

دخترک(من): شالاپ شالاپ ـ صدای گریه من ـ

پسرک جلو راه میافته و زن و مرد دست تو دست هم به دنبالش راه میافتند.

بازم شالاپ شالاپ صدای گریه من روی گونه هام.

+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++

یه صحنه خیلی ساده و بدون درد و غم اینگونه اشک رو روی گونه های دخترکی می راند. موندم دلم از سنگه یا دل نازکم؟ اگه دل سنگم پس این اشک های تمساحه که داره میریزه واسه یه قسمت از فیلمی که خیلی هم غمناک نیست؟

* یه برنامه ای هست به اسم سیکرت استوری که به گمونم از سر شکم سیری ساختنش. کلی ملت تو دنیا دارند از گرسنگی و فقر و بی امکاناتی میمرن اونوقت این ملت بی درد و غم میان چهار تا جوون رو میندازن تو یه ساختمون که هر جفنگ بازی که دلشون خواست در بیارن و حال دنیا رو بکنند. واقعا اینها تو چه دنیایی اند و ما تو چه دنیایی. یکی دیگه هم به اسم ایل دُ لَ تانتاسیون که اون یکی دیگه واقعا آخر هر چی بی خیالیه. ملت نیست که درد  ندارند میخوان به نحوی واسه خودشون درد و مشکل بتراشن. زن و مرد میان تو یه جزیزه و از هم جدا میشند و میرن به طور متفاوت توی دو دسته زن و مرد. اونوقت آزمایش میشند که ببیند میتونن خودداری کنند و به طرفشون خیانت نکنند؟ حسابش رو بکنید... واقعا از سر شکم سیری نیست این برنامه ها؟

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 26 تیر1387 ساعت 6:38 بعد از ظهر | لینک ثابت

www.nantes.blogfa.com

Free counter and web stats