تبليغاتX
دخترک آوازه خوان
ياقوت معطر را دوست دارم و به خاطر ناز بدنش در لباس نيلوفری  درياي دلم هنوز طوفاني است و هنوز همان زورق بي بادباني كه در جست و جوي تو به ابديت خواهم رسيد.
 دلم برايت تنگ است. نميداني من از حصار تنهايي خويش براي تو مي نويسم .
 من از قصه ها و درياهايي مينويسم كه تو فراموششان كرده اي . از عشق كه بي هيچ آغازي به پايان رسيد.
 من از اشكهايي مينويسم كه قطره قطره چكيده اند و خشك شده اند و از چشمه هايي كه ديگر نجوشيدند. من هنوز همان پرنده تك نوازعشقم .من هنوزهمان قايق شكسته بي بادباني هستم كه ساحل را در روشنايي كم سوي فانوس عشق تو ميبينم و حتي گاهي براي رسيدن به ساحل مي گريم .
 گوش كن صداي گريه اش را ميشنوي ؟؟؟صداي قلب پاره پاره ام را ميگويم .
آخر تو ميداني با من چه كردي؟تو قلبم را ربودي , احساسم را تكه تكه كردي, تو من را دزديدي. من در زير فشار كفشهاي تو شكفتم و شايد همان تازه گلي بودم كه زير چكمه هاي باغبان له شد . من در جستجوي ابتدايي براي آغاز بودم و تو هميشه ابتدايي ترين واژه براي بيان انتها بودي .
 من به دنبال دستي بودم براي دوباره روئيدن , دوباره كاشتن و تو هميشه همان دستي بودي كه گل مي چيد . تو همان احساسي بودي كه هرگز باور نشد . همان شعري بودي كه هيچ گاه آغازي نداشت و من همان كبوتر خسته بالي بودم كه در عشق تو اسير ماندم.
امشب ديگر برای تو می نويسم....
آری تو ، باز هم تو ، فقط تو...
برای تو که آبی ترين آبی ها هستی ..
کلامم تلخ است ، روزگار و قلمم تلخ تر .
هر چه در دفترم نوشتم مشق درد بود.اما نوبت تو که رسيد ، شيرين وشيرينتر شد.
اصلا تو يک معمای هميشه تازه و شيرينی ، ناشناخته . دوست داشتنی ، مثل عشق ، مثل
درخت...
پس خوشا به حال من که باز شب از تو و برای تو می نويسم...
   
نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 30 آذر1385 ساعت 3:3 بعد از ظهر | لینک ثابت

خدا خیرت بده ننه جون , ثواب این کارم مال تو شد ...
فکر می کنم به ثواب و کوله پشتی ام
به انبوه ثواب ها و گناه ها ,
و فکر می کنم به پاداش و لذتش ,
آن دنیا و جایزه های بی شمارش ,

درخت های میوه ای که سر خم می کند و چشمه های شیر و عسل
و حوریان بلند بالا و مه پیکر و قصرهای آنچنانی اش
چیزی در درونم عوض نمی شود
نه میوه های فراوان شادم می کند و نه چشمه های شیر و عسل
و نه همصحبتی و در آمیختن با حوریانش
دلم چیز دیگری می خواهد
اینجا همه چیز هست ، خوردن و آشامیدن و در آمیختن ؟
به گمانم نمی رسد تمامش همین باشد
روح را تجسم می کنم که در برابر تمامی این لذت ها نیشخندی بیش نخواهد زد

- همین بود ؟
نه , به گمانم چیزهای دیگری هم هست
نمی دانم آنجا وسیله و حوصله ای برای نوشتن خواهد بود ؟
اینترنت , دوربین عکاسی و کتابی برای خواندن هست ؟
تجسم چشیدن لذات حیوانی در آن فضای عرفانی که در ذهنم دارم , خیلی سخت است
آدم هایی که بر لب چشم های شیر و عسل می لولند و می خندند و شاد از رسیدن به سر منزل مقصود دلی از عزای نا خورده در دنیا در می آوردند
سرشان بلند است و با انگشت به دور دست , جای که شراره های سرخ آتش دره های عمیق جهنم زبانه می کشد , اشاره می کنند و سر تکان می دهند که :
- بیچاره های بدبخت جهنمی ها
و تجسم اینکه خداوند نشسته بر فراز آسمان و عذاب جهنمیان را می نگرد و رحمش برانگیخته نمی شود برایم عجیب است ..
اینجا در این وادی فانی , برای من لذتی هم اگر باشد , محمد و محسن و حامد و ابوالفضل و فلانی و فلانی و .. هم باید باشند و در شادی ام شریک

لذت شادی در شراکتش با دوستان است
آنجا اگر حامد و ابوالفضل و ... و ... نباشند , لذتم چه سود و شادی ام چه فایده ؟!
نمی دانم , آنجا , در میان انبوه خوبی ها , آدم ( این موجود آلوده که یکبار خطا کرد و از بهشت اخراج شد ) بار دیگر خوبی ها و لذت ها دلش را نمی زند
و شیطانی دیگر از میان خوبی ها راه را بر او سد نمی کند که فلانی آن میوه بهمان است و آنچنان است و انسان ( که بارها و بارها اشتباه را تجربه می کند ) دوباره وسوسه نمی شود و آزموده را دوباره نمی آزماید ؟
می ترسم از تصورات سر درگمم , علامت های سئوال بی انتهایم ...
کسی میگفت :
 آنکه تنها غذایش نان خشک است و آب طعم بره بریان و شراب را یارای درکش نیست

آدمی در این دنیا مثال کسیست که دل خوش به نان خشک و آب تلخ کرده و آن بره بریان عسل اندود و شراب انگورهای بهشت را یارای تصور حتی ... ندارد .
نمی دانم , شاید مشکل از ذهن من است که یارای درک ندارم

بعضی ها میگویند :

دیدار به قیامت فلانی ...
نمی دانم در پس پرده این دنیا , دیداری با کسی خواهد بود با آشنایی , مثل همینجا که سلام فلانی  کجایی؟ یادت هست دنیا چه خوب ( یا چه بد ) بود ,
کسب و کارمان یادت هست , ننه بزرگمان یادت هست , آنجاست ننه بزرگ , آن دور , نشسته بر اسب , دوباره بیست ساله شده !
نمی دانم آنجا شوهران به دیدار زنانشان می روند و یا حوریان مه پیکر از راه به درشان می کنند و زنان , تنها در گوشه ای از بهشت , سکنی می کنند و باز مشغول خیاطی و آشپزی و ..

حس می کنم آنجا بشود حداقل پرواز کرد در آسمان و با پرندگان دمخور بود ...
راستی حیوانات در بهشت هستند ؟
تصور بی نهایت زیستن و تنها شادی کردن و لذت بردن در بهشت , کمی خسته کننده به نظر میرسد
همیشه شادی کردن و خندیدن , آدم را کلافه می کند
در نبود اشک و غصه و هجر و بی قراری , زندگی عجیب به نظر میرسد
می گویند :

- باران بخواهی باران می بارد , برف بخواهی برف , آفتاب را بخواهی بر توی میتابد و زمین و زمان بر تو سجده می کنند
تصورش زیباست اما ... همیشه خواست و همیشه برآوردن تا کی ...
دلم می خواهد بیشتر بدانم , بیشتر درک کنم و ذهنم خامم را کمی آبپز کنم ...
دانستن نادانسته ها , لذتش از لذت بردن نچشیده ها بیشتر است
یکی میگفت :
 تا وارد بهشت شوی ذهنت از تمام گذشته ات پاک می شود ,

زندگی ات از نو آغاز می شود و در آنجا خود سرنوشت خود را هر آنگونه که می خواهی رقم خواهی زد
پدر , مادر و خواهرت را نمی شناسی و چیزی به این عناوین وجود ندارد , همه غریبه اند و همه چیز از نو آغاز می شود
سخنانش را قبول نکردم چون با اصل تناقض داشت
پس چگونه پدران و مادران فرزندشان را شفاعت می کنند و او را به پیش خود می برند ؟
نمی دانم , همه چیز در هم گره خورده است !

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 28 آذر1385 ساعت 2:0 بعد از ظهر | لینک ثابت
با خشونت هرگز
بچه ها لال شوید بی ادب ها ساکت !
سخت آشفته وغمگین بودم.به خودم میگفتم بچه ها تنبل و بد اخلاقند دست کم میگیرند درس و مشق خود را.باید امروز یکی را بزنم اخم کنم تا بترسند از من و حسابی ببرند .
خط کشی آوردم در هوا چرخاندم چشم ها به دنبال چوب تنبیه می گشت (مشقها را بگذارید جلو زود معطل نکنید)
اولی کامل بود .دومی بد خط بود بر سرش داد زدم.سومی لرزید خوب گیر آوردم.صید در دام افتاد وبه چنگ آمد زود.
دفتر مشق حسن گم شده بود این طرف آن طرف نیمکتش را می گشت.(تو کجایی بچه؟بله آقا اینجا) همچنان می لرزید (تنبل شده ای بچه ی بد)
(به خدا دفتر من گم شده آقا همه شاهد هستنند)
باز کن دستت را.خط کشم بالا رفت خواستم بر کف دستش بزنم او تقلا می کرد . چوب فرود آمد ناله ی سختی کرد چون نگاهش کردم گوشه ی صورت او قرمز بود هق هقی کردو بعد ساکت شد.همچنان می گریید مثل شمعی آرام بی خروش و ناله . ناگهان حمدالله در کنارم خم شد زیر میز کنار دیوار دفتری بود .گفت آقا اینهاش دفتر مشق حسن.چون نگاهش کردم خوش خط و عالی بود.غرق در شرم و خجالت بودم جای آن چوب ستم بر دلم آتش زد.سرخی گونه ی او به کبودی گروید .
صبح فردا دیدم که حسن با پدرو یکی مرد دگر سوی من می ایند.
منتظر ماندم تا که حرفی بزنند.شکوه ای یا گله ای یا که دعوا شاید.پدرش بعد سلام گفت:لطفی بکنید و حسن را بسپارید به ما.گفتمش چی شده آقا رحمان؟ گفت : این خنگ خدا وقتی از مدرسه بر می گشته به زمین خورده بچه سر به هوا یا که دعوا کرده قصه ای ساخته است.زیر ابرو وکنار چشمش درد سختی دارد. می بریمش دکتر با اجازه ی آقا!
چشمم افتاد به چشم کودک غرق اندوه و تا ثر گشتم من شرمنده معلم بودم لیک این کودک خرد و کوچک این چنین درس بزرگی می داد بی کتاب و دفتر من چه کوچک بودم او چه اندازه بزرگ به پدر نیز نگفت آنچه من از سر خشم بر سرش آوردم.
 
            
نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در یکشنبه 26 آذر1385 ساعت 11:11 قبل از ظهر | لینک ثابت

 يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .
يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .
يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .
يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !
يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ...

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 23 آذر1385 ساعت 9:23 قبل از ظهر | لینک ثابت
بالاخره برنامه انتخاب ملکه زیبایی فرانسه انجام شدو طی این برنامه دختری از استان پیکاردی به عنوان ملکه زیبایی فرانسه در سال ۲۰۰۷ انتخاب شد.

اسم این دختر خانم راشل لگرن تراپانی است.

۱۸ سال سن داره و دارای چشمان سبزرنگ، موهای قهوه ای تیره،قد:۱.۷۲سانتی متراست و دانشجوی رشته ادبیات عالی در دانشگاه سن کانتن هست.

ولی به نظر من این فرانسویها اصلا سلیقه ندارند.

من که کلی تعجب کردم چطور از بین این همه دختر زیبا این خانم انتخاب شد.

ولی خب ، جای شکرش باقیه که من جزو انتخاب کنندگان نبودم.

                         

 

                       

 

                                        

                                          

                             

                                    

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 21 آذر1385 ساعت 0:20 قبل از ظهر | لینک ثابت
من مانند سرگشته ای ازهجران یار ،در کوچه های پراز امید و انتظار به دنبال تو می گردم.

مدتهاست که گرداب هجران تو مرا به درون می کشد و هرروز به شعله های آتش حسرت دیدار تو افزوده می شود.

هرروز بر تخته سنگهای ساحل انتظار می نشینم و دریای خروشان هجران را برای یافتن تو جستجو میکنم.و هرروز پرستوی خیالم رادر آسمان تنهایی ،به پرواز در می آورم تا در بیابانهای گرم و سوزان تنهایی ، بوستان زیبای تورا بجوید. ای منتهای همه امیدها و آرزوهایم!!

در این غوغای زمانه، اسب تنهاییم را هیچ چیزو هیچ کس رام نمی کند. و تنها مرکب را سواری برای تو خواهد بود.

بیا قدم بردالان تاریک ذهنم بگذار، و آن رابا پرستوی وجودت نورافشان کن.

بیا و انتظار را بیش از این منتظر مگذار.

می گویند با یک گل بهار نمی شود،

                                               اما ما دیدیم.

                                       

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در شنبه 18 آذر1385 ساعت 10:28 بعد از ظهر | لینک ثابت |
  پاکت بی تمبر          نامه بی اسم و امضإ            کوچه دلواپسی            برسد به دست بابا: 

   باسلام خدمت بابا          عرض کنم که غربت ما       آنقدم بد نیست که میگن          راضی ام الحمد لله 

   یادمون دادن که اینجا                زندگی رو سخت نگیریم      از غم ویرونی تو

  روزی صد دفعه نمیریم           یادمون دادن که یاد       سوختن خونه نیفتیم    خواب بود هر چی که دیدیم

   باد بود هرچی شنیدیم            راستی چندوقته که رفتم                  بی غم و غزل سر کار

   روزگارم ای بدک نیست          شکر غربت گرم بازار         قلم و دفتر شعرم         توی گنجه کنج دیوار

   عکس سهراب روی طاقچه                 غزلش گوشه انبار                 توی نامه گفته بودی

   بی چراغ دل مادر           براتون نور می فرستم       جنس اعلإ طرح آخر    من ستاره بردم اینجا

    با بلیط های برنده                   راستی اونجا نور فانوس                یه شبش کرایه چنده؟

  

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 15 آذر1385 ساعت 7:24 بعد از ظهر | لینک ثابت |
عشق از نه عنصر اصلی تشکیل شده است:

بردباری (عشق بردبار است)،مهربانی(عشق مهربان است)،سخاوت(عشق در آتش حسد نمی سوزد)،فروتنی(غرور ندارد)،ظرافت(عشق اطوار ناپسندیده ندارد)،تسلیم(نفع خودرا خواهان نیست)،تسامح(خشم نمی گیرد)،معصومیت(سؤظن ندارد)و صداقت(ازناراستی شاد نمی شود،اما به راستی به ضعف می آید).

بدترین سرنوشتی که ممکن است کسی داشته باشد تنها زیستن و تنها مردن است،بدون عاشق شدن و بی معشوق بودنوکسی که عشق می ورزد رستگار است.

او که نه عشق می ورزد و نه معشوق کسی است محکوم است. و کسی که در عشق شادی می یابد ،در خدا شادی می یابد چزا که خئا عشق است.

واپسین آزمون سراسر جست و خوی رستگاری ،عشق است.آنچه کردهایم به حساب نخواهد آمد،نیز آنچه باور داشته ایم،یا آنچه به انجام رسانده ایم .هیچ یک از اینها ذخیره نمی شود.آنچه برای ما ذخیره می شود، روش ما برای عشق ورزیدن به همنوع است.

چرا که عشق را درون خویش محبوس نگاهداشتن یعنی برخلاف روح خدا حرکت کردن.

این دلیل این است که هرگز با او ملاقات نکرده ایم که او بیهوده به ما عشق ورزیده است.

عشق ورزیدن یعنی گفتن اینکه خدا هرگز اندیشه ها و زندگی مارا الهام نبخشیده است،یعنی هرگز آنقدر به او نزدیک نشده ایم که عشق سرشارش مارا دربر بگیرد.

بدین معناست که:

                        برای خودزیستم،و فکر کردم،برای خود،برای خود،نه هیچ کس دیگر. 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در شنبه 11 آذر1385 ساعت 9:37 بعد از ظهر | لینک ثابت |

   حال که این نامه را برای تو ای ستاره آسمان ها می نویسم، برروی صندلی چوبی کنار دریای

          احساس باران زده نشسته ام و آیینه اشکهای تورا در مقابل خوددارم.

          من این نوشته را برای آنکس می نویسم که بداند که چه می دانم و بفهمد که چه می فهمم. و تو

          ای قطره باران برایم از خانواده بی آرامش طوفان سخن بگو،زیرا امروز هوای دریایاحساساتم

          طوفانی است.   

          می خواهم بدانم برای چه این دریای پراز احساس به این طوفان سیل آسا در زندگی ام دچار شده   

        است و می خواهم بدانم که چرا دیگر با من سخن نمی گوید، تا بدانم از احوال صدفها و ستاره های

         دریایی، تا بدانم از گنج های نهفته درونش ، تا بدانم که می داند دوستش دارم.

        من از فراق دوری دورترین سیاره خیالم به روی غروب خورشید ایستاده ام و چهره عشق آلود او

        را در نظر خود مجسم می کنم.

       می خواهم برروی صفحه قلبم نام اورا که حقیقت است حکاکی کنم ، تا بداند که من اورااز دره خیال

        و آرزو پیدا کرده ام .

      خدایا! این دوری مرااز راه رنگین به او برسان تا گرد و غبار جاده مهر را که نامش جدایی است از

      روی تابلوی خنده صداقت پاک کنم، تا صدای فریادم رااز تنگ ترین کوچه نورانی عشق به دوستداران

       جوانمردان برسانم.

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در جمعه 10 آذر1385 ساعت 9:41 بعد از ظهر | لینک ثابت |
                                         من نگرانم فردارا،

                                              فاصله هارا

                                  عبورخاکستری و جاده های سرد را،

                                             من نگران فردایم،

                                  نگران دلها،عاطفه ها،احساس ها،

                                  احساسهای سرد، دستهای افسرده،

                                         و نگاه های خشکیده.

                                           من نگران فردایم،

                              فردایی که کتابها آدمها را درک نمی کنند.

                              فردایی که همه می گویند و کسی نمی شنود،

                             و فردایی که آدمها هم کتابها را درک نمی کنند.

                                             من نگران فردایم.

                                     فردایی که کتابها احساس ندارند.

                                     فردایی که همه چیز مجازی است.

                             حتی صدای ما در فضای مجازی خواهد پیچید.

                                 فردایی که از اشتیاق رفتن تهی است.

                             فردایی که ، برابر کسی می ایستی که نیست.

                                     برای کسی می گویی که نیست.

                             فردایی که گوشی بیتاب سخنهای تو نیست.

               من نگرانم،نگران فردایی که خاطره هایش تهی از تصویر صمیمانه تست. 

                                           چه فردای سختی.

                        چه فردای دشواری و چقدردور،فردایی بسیار سخت.

                                          وتو هنوز صبوری.

           ماه دربلندای یک شب یلدای سردو فردا هنوز روی شانه های تو نشسته است.

                                       من هنوز نگران فردایم!!!

                                       نگران آهنگهای قدمهای تو،

                                          قدمهای مهربان تو،

                                          وقتی شتاب میگیرد.

                          نگران آهنگ اشتیاق گرم تو، وقتی پر می کشد.

                                 آیا کسی آمدن تورا انتظار می کشد؟

                                  آیا هنوز دستی بیتاب دستان تست؟

                                   و من هنوز نگران فردایم......

 

                       به نظر تو فردا چگونه جایی است؟؟

                               

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 9 آذر1385 ساعت 11:33 قبل از ظهر | لینک ثابت |
دلم می خواهد  پرستوی قلبم را تا آشیان چشمان زیبایت پرواز دهم.

دلم می خواهد برای هماره هزار باره بگویم که تنها تورا می خواهم.ای کاش می شد بر روی پیشانی همیشه پینه بسته ام بنویسم که چقدر دوستت دارم.اما روزگار بی مروت تمام نقشه های مرا نقش بر آب کرد.چقدر دنبالت گشتم، ولی هرروز از تو دورتر و دورتر میشوم.ای کاش می شد زمانی برای لحظه ای و ثانیه ای به تو برسم.

دلم می خواهد راز چشمانم را در نگاه های غمینم بخوانی.دلم می خواهد از چهره چروکیده و رنجورم بفهمی که چه دردی را تحمل میکنم.

کاش می دانستی چقدر به تو دل بسته ام و خود نمی دانم .آهنگ ضربان قلبم  نوید از گذشتن ثانیه ای دیگر می دهد که می گذرد و اینکه هنوز زنده ام و نفس می کشم .

آه، پس کی میمیرم؟

چرا مرگ مرا در خود درنمی نوردد؟چرا من هوای شهر را آلوده کرده ام با نفسهای عفونی سنگینم .

من به دنبال عشق بودم ولی عاشق شدم و دیر فهمیدم،زمانی که معشوق ازمن دل بریده و به دیگری دل سپرد.حیف،کاشکی زودتر رمز سکوتش را می یافتم . او با سکوتش به من فهماند که چقدر از من بیزار است.

عشق را می گویم، همان که سالها برای رسیدن به او شب و روزم را تلف کردم.ولی او خود را از من دریغ کرد.

افسوس...

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در شنبه 4 آذر1385 ساعت 8:43 بعد از ظهر | لینک ثابت

www.nantes.blogfa.com

Free counter and web stats