خدا خیرت بده ننه جون , ثواب این کارم مال تو شد ...
فکر می کنم به ثواب و کوله پشتی ام
به انبوه ثواب ها و گناه ها ,
و فکر می کنم به پاداش و لذتش ,
آن دنیا و جایزه های بی شمارش ,
درخت های میوه ای که سر خم می کند و چشمه های شیر و عسل
و حوریان بلند بالا و مه پیکر و قصرهای آنچنانی اش
چیزی در درونم عوض نمی شود
نه میوه های فراوان شادم می کند و نه چشمه های شیر و عسل
و نه همصحبتی و در آمیختن با حوریانش
دلم چیز دیگری می خواهد
اینجا همه چیز هست ، خوردن و آشامیدن و در آمیختن ؟
به گمانم نمی رسد تمامش همین باشد
روح را تجسم می کنم که در برابر تمامی این لذت ها نیشخندی بیش نخواهد زد
- همین بود ؟
نه , به گمانم چیزهای دیگری هم هست
نمی دانم آنجا وسیله و حوصله ای برای نوشتن خواهد بود ؟
اینترنت , دوربین عکاسی و کتابی برای خواندن هست ؟
تجسم چشیدن لذات حیوانی در آن فضای عرفانی که در ذهنم دارم , خیلی سخت است
آدم هایی که بر لب چشم های شیر و عسل می لولند و می خندند و شاد از رسیدن به سر منزل مقصود دلی از عزای نا خورده در دنیا در می آوردند
سرشان بلند است و با انگشت به دور دست , جای که شراره های سرخ آتش دره های عمیق جهنم زبانه می کشد , اشاره می کنند و سر تکان می دهند که :
- بیچاره های بدبخت جهنمی ها
و تجسم اینکه خداوند نشسته بر فراز آسمان و عذاب جهنمیان را می نگرد و رحمش برانگیخته نمی شود برایم عجیب است ..
اینجا در این وادی فانی , برای من لذتی هم اگر باشد , محمد و محسن و حامد و ابوالفضل و فلانی و فلانی و .. هم باید باشند و در شادی ام شریک
لذت شادی در شراکتش با دوستان است
آنجا اگر حامد و ابوالفضل و ... و ... نباشند , لذتم چه سود و شادی ام چه فایده ؟!
نمی دانم , آنجا , در میان انبوه خوبی ها , آدم ( این موجود آلوده که یکبار خطا کرد و از بهشت اخراج شد ) بار دیگر خوبی ها و لذت ها دلش را نمی زند
و شیطانی دیگر از میان خوبی ها راه را بر او سد نمی کند که فلانی آن میوه بهمان است و آنچنان است و انسان ( که بارها و بارها اشتباه را تجربه می کند ) دوباره وسوسه نمی شود و آزموده را دوباره نمی آزماید ؟
می ترسم از تصورات سر درگمم , علامت های سئوال بی انتهایم ...
کسی میگفت :
آنکه تنها غذایش نان خشک است و آب طعم بره بریان و شراب را یارای درکش نیست
آدمی در این دنیا مثال کسیست که دل خوش به نان خشک و آب تلخ کرده و آن بره بریان عسل اندود و شراب انگورهای بهشت را یارای تصور حتی ... ندارد .
نمی دانم , شاید مشکل از ذهن من است که یارای درک ندارم
بعضی ها میگویند :
دیدار به قیامت فلانی ...
نمی دانم در پس پرده این دنیا , دیداری با کسی خواهد بود با آشنایی , مثل همینجا که سلام فلانی کجایی؟ یادت هست دنیا چه خوب ( یا چه بد ) بود ,
کسب و کارمان یادت هست , ننه بزرگمان یادت هست , آنجاست ننه بزرگ , آن دور , نشسته بر اسب , دوباره بیست ساله شده !
نمی دانم آنجا شوهران به دیدار زنانشان می روند و یا حوریان مه پیکر از راه به درشان می کنند و زنان , تنها در گوشه ای از بهشت , سکنی می کنند و باز مشغول خیاطی و آشپزی و ..
حس می کنم آنجا بشود حداقل پرواز کرد در آسمان و با پرندگان دمخور بود ...
راستی حیوانات در بهشت هستند ؟
تصور بی نهایت زیستن و تنها شادی کردن و لذت بردن در بهشت , کمی خسته کننده به نظر میرسد
همیشه شادی کردن و خندیدن , آدم را کلافه می کند
در نبود اشک و غصه و هجر و بی قراری , زندگی عجیب به نظر میرسد
می گویند :
- باران بخواهی باران می بارد , برف بخواهی برف , آفتاب را بخواهی بر توی میتابد و زمین و زمان بر تو سجده می کنند
تصورش زیباست اما ... همیشه خواست و همیشه برآوردن تا کی ...
دلم می خواهد بیشتر بدانم , بیشتر درک کنم و ذهنم خامم را کمی آبپز کنم ...
دانستن نادانسته ها , لذتش از لذت بردن نچشیده ها بیشتر است
یکی میگفت :
تا وارد بهشت شوی ذهنت از تمام گذشته ات پاک می شود ,
زندگی ات از نو آغاز می شود و در آنجا خود سرنوشت خود را هر آنگونه که می خواهی رقم خواهی زد
پدر , مادر و خواهرت را نمی شناسی و چیزی به این عناوین وجود ندارد , همه غریبه اند و همه چیز از نو آغاز می شود
سخنانش را قبول نکردم چون با اصل تناقض داشت
پس چگونه پدران و مادران فرزندشان را شفاعت می کنند و او را به پیش خود می برند ؟
نمی دانم , همه چیز در هم گره خورده است !

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .
يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .
يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .
يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... !
يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ...
اسم این دختر خانم راشل لگرن تراپانی است.
۱۸ سال سن داره و دارای چشمان سبزرنگ، موهای قهوه ای تیره،قد:۱.۷۲سانتی متراست و دانشجوی رشته ادبیات عالی در دانشگاه سن کانتن هست.
ولی به نظر من این فرانسویها اصلا سلیقه ندارند.
من که کلی تعجب کردم چطور از بین این همه دختر زیبا این خانم انتخاب شد.
ولی خب ، جای شکرش باقیه که من جزو انتخاب کنندگان نبودم.


مدتهاست که گرداب هجران تو مرا به درون می کشد و هرروز به شعله های آتش حسرت دیدار تو افزوده می شود.
هرروز بر تخته سنگهای ساحل انتظار می نشینم و دریای خروشان هجران را برای یافتن تو جستجو میکنم.و هرروز پرستوی خیالم رادر آسمان تنهایی ،به پرواز در می آورم تا در بیابانهای گرم و سوزان تنهایی ، بوستان زیبای تورا بجوید. ای منتهای همه امیدها و آرزوهایم!!
در این غوغای زمانه، اسب تنهاییم را هیچ چیزو هیچ کس رام نمی کند. و تنها مرکب را سواری برای تو خواهد بود.
بیا قدم بردالان تاریک ذهنم بگذار، و آن رابا پرستوی وجودت نورافشان کن.
بیا و انتظار را بیش از این منتظر مگذار.
می گویند با یک گل بهار نمی شود،
اما ما دیدیم.

باسلام خدمت بابا عرض کنم که غربت ما آنقدم بد نیست که میگن راضی ام الحمد لله
یادمون دادن که اینجا زندگی رو سخت نگیریم از غم ویرونی تو
روزی صد دفعه نمیریم یادمون دادن که یاد سوختن خونه نیفتیم خواب بود هر چی که دیدیم
باد بود هرچی شنیدیم راستی چندوقته که رفتم بی غم و غزل سر کار
روزگارم ای بدک نیست شکر غربت گرم بازار قلم و دفتر شعرم توی گنجه کنج دیوار
عکس سهراب روی طاقچه غزلش گوشه انبار توی نامه گفته بودی
بی چراغ دل مادر براتون نور می فرستم جنس اعلإ طرح آخر من ستاره بردم اینجا
با بلیط های برنده راستی اونجا نور فانوس یه شبش کرایه چنده؟
بردباری (عشق بردبار است)،مهربانی(عشق مهربان است)،سخاوت(عشق در آتش حسد نمی سوزد)،فروتنی(غرور ندارد)،ظرافت(عشق اطوار ناپسندیده ندارد)،تسلیم(نفع خودرا خواهان نیست)،تسامح(خشم نمی گیرد)،معصومیت(سؤظن ندارد)و صداقت(ازناراستی شاد نمی شود،اما به راستی به ضعف می آید).
بدترین سرنوشتی که ممکن است کسی داشته باشد تنها زیستن و تنها مردن است،بدون عاشق شدن و بی معشوق بودنوکسی که عشق می ورزد رستگار است.
او که نه عشق می ورزد و نه معشوق کسی است محکوم است. و کسی که در عشق شادی می یابد ،در خدا شادی می یابد چزا که خئا عشق است.
واپسین آزمون سراسر جست و خوی رستگاری ،عشق است.آنچه کردهایم به حساب نخواهد آمد،نیز آنچه باور داشته ایم،یا آنچه به انجام رسانده ایم .هیچ یک از اینها ذخیره نمی شود.آنچه برای ما ذخیره می شود، روش ما برای عشق ورزیدن به همنوع است.
چرا که عشق را درون خویش محبوس نگاهداشتن یعنی برخلاف روح خدا حرکت کردن.
این دلیل این است که هرگز با او ملاقات نکرده ایم که او بیهوده به ما عشق ورزیده است.
عشق ورزیدن یعنی گفتن اینکه خدا هرگز اندیشه ها و زندگی مارا الهام نبخشیده است،یعنی هرگز آنقدر به او نزدیک نشده ایم که عشق سرشارش مارا دربر بگیرد.
بدین معناست که:
برای خودزیستم،و فکر کردم،برای خود،برای خود،نه هیچ کس دیگر.
حال که این نامه را برای تو ای ستاره آسمان ها می نویسم، برروی صندلی چوبی کنار دریای
احساس باران زده نشسته ام و آیینه اشکهای تورا در مقابل خوددارم.
من این نوشته را برای آنکس می نویسم که بداند که چه می دانم و بفهمد که چه می فهمم. و تو
ای قطره باران برایم از خانواده بی آرامش طوفان سخن بگو،زیرا امروز هوای دریایاحساساتم
طوفانی است.
می خواهم بدانم برای چه این دریای پراز احساس به این طوفان سیل آسا در زندگی ام دچار شده
است و می خواهم بدانم که چرا دیگر با من سخن نمی گوید، تا بدانم از احوال صدفها و ستاره های
دریایی، تا بدانم از گنج های نهفته درونش ، تا بدانم که می داند دوستش دارم.
من از فراق دوری دورترین سیاره خیالم به روی غروب خورشید ایستاده ام و چهره عشق آلود او
را در نظر خود مجسم می کنم.
می خواهم برروی صفحه قلبم نام اورا که حقیقت است حکاکی کنم ، تا بداند که من اورااز دره خیال
و آرزو پیدا کرده ام .
خدایا! این دوری مرااز راه رنگین به او برسان تا گرد و غبار جاده مهر را که نامش جدایی است از
روی تابلوی خنده صداقت پاک کنم، تا صدای فریادم رااز تنگ ترین کوچه نورانی عشق به دوستداران
جوانمردان برسانم.
فاصله هارا
عبورخاکستری و جاده های سرد را،
من نگران فردایم،
نگران دلها،عاطفه ها،احساس ها،
احساسهای سرد، دستهای افسرده،
و نگاه های خشکیده.
من نگران فردایم،
فردایی که کتابها آدمها را درک نمی کنند.
فردایی که همه می گویند و کسی نمی شنود،
و فردایی که آدمها هم کتابها را درک نمی کنند.
من نگران فردایم.
فردایی که کتابها احساس ندارند.
فردایی که همه چیز مجازی است.
حتی صدای ما در فضای مجازی خواهد پیچید.
فردایی که از اشتیاق رفتن تهی است.
فردایی که ، برابر کسی می ایستی که نیست.
برای کسی می گویی که نیست.
فردایی که گوشی بیتاب سخنهای تو نیست.
من نگرانم،نگران فردایی که خاطره هایش تهی از تصویر صمیمانه تست.
چه فردای سختی.
چه فردای دشواری و چقدردور،فردایی بسیار سخت.
وتو هنوز صبوری.
ماه دربلندای یک شب یلدای سردو فردا هنوز روی شانه های تو نشسته است.
من هنوز نگران فردایم!!!
نگران آهنگهای قدمهای تو،
قدمهای مهربان تو،
وقتی شتاب میگیرد.
نگران آهنگ اشتیاق گرم تو، وقتی پر می کشد.
آیا کسی آمدن تورا انتظار می کشد؟
آیا هنوز دستی بیتاب دستان تست؟
و من هنوز نگران فردایم......
به نظر تو فردا چگونه جایی است؟؟

دلم می خواهد برای هماره هزار باره بگویم که تنها تورا می خواهم.ای کاش می شد بر روی پیشانی همیشه پینه بسته ام بنویسم که چقدر دوستت دارم.اما روزگار بی مروت تمام نقشه های مرا نقش بر آب کرد.چقدر دنبالت گشتم، ولی هرروز از تو دورتر و دورتر میشوم.ای کاش می شد زمانی برای لحظه ای و ثانیه ای به تو برسم.
دلم می خواهد راز چشمانم را در نگاه های غمینم بخوانی.دلم می خواهد از چهره چروکیده و رنجورم بفهمی که چه دردی را تحمل میکنم.
کاش می دانستی چقدر به تو دل بسته ام و خود نمی دانم .آهنگ ضربان قلبم نوید از گذشتن ثانیه ای دیگر می دهد که می گذرد و اینکه هنوز زنده ام و نفس می کشم .
آه، پس کی میمیرم؟
چرا مرگ مرا در خود درنمی نوردد؟چرا من هوای شهر را آلوده کرده ام با نفسهای عفونی سنگینم .
من به دنبال عشق بودم ولی عاشق شدم و دیر فهمیدم،زمانی که معشوق ازمن دل بریده و به دیگری دل سپرد.حیف،کاشکی زودتر رمز سکوتش را می یافتم . او با سکوتش به من فهماند که چقدر از من بیزار است.
عشق را می گویم، همان که سالها برای رسیدن به او شب و روزم را تلف کردم.ولی او خود را از من دریغ کرد.
افسوس...


