تبليغاتX
دخترک آوازه خوان
روزگار غریبی است.گاهی آنقدر آدم دلش برای بعضی چیزها تنگ می شود ولی حیف که از دست رفته اند.همینطور برای چیزهایی که نداشته، به عشقی که هیچوقت نبوده و احساس نکرده، به جای محبتی که تا ابد خالی مانده، به تشنگی که هیچوقت سیرابش نکرده، به عطشی که در فراقش جان سپرد، به دیداری که هیچوقت به وقوع نپیوست، به دیده ای که هیچ وقت رویش را ندید.

بزرگ شدن هم بد دردی است. ظاهری شیرین ولی باطنی تلخ دارد. ذهن ها هم مانند دفتری است که هیچوقت اوراقش تمام نمی شود؛ هیچوقت جلدش کهنه نمی گردد؛ هیچوقت صفحاتش کدر نمی شود و رنگ و رو رفته نشان نمی دهد.هر وقت بخواهی ورقش می زنی و یادی از گذشته های تلخ و شیرین می کنی.

آه ...............

یاد باد آن روزگاران یاد باد                                      روز وصل دوستداران یاد باد

           

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در شنبه 30 دی1385 ساعت 2:4 بعد از ظهر | لینک ثابت

 

باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته

باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد

آری...

من...

با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می کنم!

نازنینم!

غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می کشد

سنگینی پلکهایم و نگاهی که دیدن را از یاد برده

کورکورانه زیستن را خوب آموختم!

توان نوشتن ندارم

واژه هایم گرد و غبار گرفته

من!

باور کن که باورت کردم...

باور کن که بی تو بی باور شده ام!

من!

زندگیم را تمام کردم

حالا نفس کشیدن منت سرم می گذارد!

حس می کنم...

هوا اینجا سرد و سنگین است

نازنینم!

دیگر نگو خداحافظ!

اگر می روی بدون وداع برو...

گله ای نیست!

ببین!

دستانم را ببین

چشمان ترم را ببین

ببین سکوتم چه حرفهایی را تحمل می کند!

به خاطر تو...

نامت را هرروز زمزمه می کنم

مبادا از یادم برود

که روزی... زمانی... عاشقت بودم!

آری... عاشق

خیال نکن دیوانه شدم...

اگر  این دیوانگی است من عاشق دیوانگیم!

نازنینم! ما محکومیم... محکوم به زندگی!

و شاید محکوم به مرگ !!!

 

سکوت کردم ... به اندازه همه حرفهایم

 

رفته ای اینک اما

بازبرمی گردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد ...

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 28 دی1385 ساعت 4:12 بعد از ظهر | لینک ثابت

اگر ایران بجز ویرانسرا نیست

من این ویرانسرا را دوست دارم

اگر آب و هوایش نیست دلکش

من این آب و هوا را دوست دارم

تمام عالم از آن شما باد

من این یک تکه جا را دوست دارم

 

دیگه ندارم طاقت موندن

من این شهرو رها میکنم از درد شبونه

دل موطن من مرده ز بیداد زمونه...................

وای که بازم دلم گرفت

وقتی اینجایی از دوری می نالی و وقتی هم که اونجایی عزم ترک وطن می کنی.

نمی دونم این دل بیقرار کی آروم می گیره.

آی تویی که هیچوقت اینارو نمی خونی، واسه تو می نویسم:

به تو نامه می نویسم ای عزیز رفته از دست

ای که خوشبختی پس از تو گم شد و به قصه پیوست...

      

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 26 دی1385 ساعت 7:54 بعد از ظهر | لینک ثابت

وقتی که دیگر نبود!                                                                                

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی که او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد...........من آغاز شدم.

و چه سخت است تنها متولد شدن...

مثل تنها زندگی کردن

مثل تنها مردن!

 

دستانت دیگر مرا گرم نمی کند

و نگاهت خالی است. بی هیچ مفهومی...

دود چشمانم را آزار می دهد

فقط بگذار بخوابم. بی هیچ رویایی...

و تمام نفسهایم را هدر دهم.

دیگر کسی نیازی به نگاه منتظر من ندارد...

            

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 26 دی1385 ساعت 9:20 قبل از ظهر | لینک ثابت

      

به من گفت: کجای ماجرایی؟

گفتم: شاید پایان؛ بدم نمی آید دوباره آغاز شوم!

گفت: حرفایت بوی نیرنگ دارد...

خندیدم...خندید...پرسیدم: چرا؟

دوباره خندید و گفت: شایدم نه!

گفتم: متعجبی؟

گفت: شاید!

خندیدم...خندید...آهسته رفتم...آهسته نگاه کرد...

و هنوز هفت هزار سال است که من می روم و او نگاه می کند...

و من می خندم و او می خندد... و هنوز می پرسم...

چرا؟

 

 

هیچ وقت،

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد!

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی،

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگها

ناپدید ماند......

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در یکشنبه 24 دی1385 ساعت 3:6 بعد از ظهر | لینک ثابت

باور.....

شاید باور کردنی نباشد

اما

این تقدیر است کاری نمی توان کرد

نشستن در نم نم باران

گذشتن از جوی  آب

شاید باور کردنی نباشد

اما

این تقدیر است

کاری نمی توان کرد

نگاه های در هم تلاقی شده

احساسهای پوچ و تهی از گذشتن

نگاه های سراسیمه آشفتگی و دلسپردگی

شاید باور کردنی نباشد

اما

این تقدیر است

کاری نمی توان کرد

بودن من در اینجا

از دست دادن فرصتی ناب

عجله ای برای یافتن

شاید باور کردنی نباشد

اما

کاری نمی توان کرد

این تقدیر است

                                     

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 21 دی1385 ساعت 11:23 قبل از ظهر | لینک ثابت
 

                  

تنها دارایی ام در سفر زندگی دلم بود، دلم را برداشتم و در جستجوی خوشبختی پا در صحرای زندگی گذاشتم.

در راه بودم که خوشبختی را دیدم، برکه ای آب در وسط کویر با درختانی سرسبز...

بر سرعت قدمهایم افزودم تا به آنجا رسیدم اما صد افسوس که آنچه که دیده بودم تنها سرابی بود که مرادر چنگال دزدی بی شرم اسیر کرد.

او تنها دارایی ام را از من گرفت و با خود برد.

من در جستجوی خوشبختی بودم نه در فکر فریب و سلب خوشبختی از دیگران. من راهزنی نمی دانستم، من بی شرمی نمی دانستم، من تنها مسافری بودم که مستحق این ظلم نبود.

پس از مدتی باقیمانده های دلم را در حالی که به شدت مورد تمسخر قرار گرفته بود و بعد ، از دار مجازات آویخته شده بود در وسط صحرا پیدا کردم در حالی که تشنه جان داده بود و هرگز نتوانسته بود از عشق و خوشبختی سیراب گردد...

دریغ وصدافسوس...

من با پاهایی تاول زده و ناامیدازپیداکردن خوشبختی ودلزده از عشق در مسیر زندگی ام سرگردانم.

       ********************************************************** 

      رنگین کمان پاداش کسانی است که تا آخرین قطره زیر باران بمانند.

               

                                        

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در یکشنبه 17 دی1385 ساعت 10:21 قبل از ظهر | لینک ثابت

یادم آمد که باید بروم

گرچه هرکس که مرا می بیند، با بغض و گریه راه را بر من می بندد.

باید امشب در تاریکی و سکوت چمدانم را جمع کنم

امشب برف می بارد و هوا سرد است

من خودم را خوب می پوشانم

و چمدانم را از چیزهای گرم پر خواهم کرد، چون هوا امشب خیلی سرد است.

اما دل من گرمتر از هر شب، و استوارم بر تصمیمم

و به تمام خاطراتم قفل خواهم زد

چون نمی خواهم آنها را با خود ببرم

چمدان پر است از دلی عاشق و حرفهای گرم و یک عالمه آرزوهای قشنگ

پس برای خاطرام جایی نیست.

آنها را پیش تو به امانت می گذارم؛

تا اگر روزی که محال است برگردم... آنها را پس گیرم.

باید امشب بروم به ناکجا

......................................

یادم آمد که امشب باید بروم

به دیاری دیگر

به حیاطی دیگر

تا دل از این خاطراتم برکنم.

تا نفس تازه کنم.

و ببویم خاطرات با تو بودن را

شاید در دیاری دیگر یا حیاطی دیگر من تو را یافت کنم.

در پی ات همه جا را گشتم

شاید بتوانم تا تو را بار دگر من ملاقات کنم

چهره ات رنگ بهار است، نفست باد صبا

من کجا باز توانم که تو را یافت کنم.

                    

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 14 دی1385 ساعت 4:0 بعد از ظهر | لینک ثابت

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی،بوته ای در دامنه ای باش. ولی بهترین بوته ای باش که در کناره راه روییده.

اگر نمی توانی درخت باشی، بوته باش. اگر نمی توانی بوته باشی، علف کوچکی باش و چشم انداز کنار شاه راهی را شادمانه تر کن.

اگر نمی توانی نهنگ باشی، فقط یک ماهی کوچک باش، ولی بازیگوش ترین ماهی دریاچه.

در این دنیا برای همه کاری هست 

کارهای بزرگ

کارهای کمی کوچک

و آنچه که وظیفه ماست، چندان دور از دسترس نیست.

اگر نمی توانی شاه راه باشی، کوره راه باش.

اگر نمی توانی خورشید باشی، ستاره باش.

با بردن و باختن، اندازه ات نمی گیرند

هر آنچه که هستی، بهترین باش.

((داگلاس مالوچ))

((((((((((((( آفرین بشین مثل این فکر کن ،ببین کجای کاری؟هیچ راهی نداری،باید تصمیمتو بگیری.بالاخره که چی؟برای پا گذاشتن به آینده ایده آلی که می خوای داشته باشی، باید یه سری چیزا رو ازشون بگذری.آقاجون ؟ باید تلفات بدی.حالا چه بخوای چه نخوای.همین!!!!!!!!!!!!!!

چیه؟اینجوری هم نشین نگام کنی.من هیچ کاری برات نمی تونم بکنم.

(((((((((((((((((بابا حالا گریه نکن.ببینم چیکار می تونم واست بکنم. ولی بهت قول نمی دم هاااااااا...

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 13 دی1385 ساعت 10:34 قبل از ظهر | لینک ثابت
فردا را دوست دارم .چون طعمی دارد که هنوز نچشیده ام.

دیروز را هم دوست دارم چون طعم آن هرچه که بوده،اگر خوب و شیرین، پراز یادهاست و اگر تلخ و بد اکنون چندان بر جای  نیست و تنها یک یاد گنگ است.

امروز را می پرستم. چون امروز همه زندگی من است.

برای خودم هم نوشتم تا یادم باشد که من هستم.

آفتاب و باران در کافه تریای رنگین کمان وعده ملاقات گذاشتند.

ای کاش می توانستم پرواز نامرئی افکار پرنده آسمانی را ببینم.

در محل دیدار، در زیر آوار لحظات انتظار مدفون شدم.

رد پای واژه ها را داخل سیم تلفن پیگیری می کنم.

گام برداشتن از تو ،شنیدن صدای پا از من ...

روزگار غریبی است، یکی آب پاش گلاب دارد و یکی با گلاب پاش آب هم ندارد.

شعار من در زندگی این است: نه عشق و نه آفتاب، چون هردو غروب می کنند.

دریا برای صرفه جویی در مصرف آب موج کمتری می فرستد.

آنقدر نازک نارنجی بود که با گاز فندک خودکشی کرد.

حاصل جمع کوهها هم نمی تواند در مقابل لحظات گذران زندگی ایستادگی کند.

حاصل جمع دستها می تواند کره خاکی را از روی زمین بلند کند.

حاصل جمع پاها ،مطمئن ترین وسیله برای رسیدن به مقصد است.

حاصل جمع عمرها به لحظات گذران زندگی قابل تقسیم است.

حاصل جمع سکوتها را به شنیدن فریاد دعوت می کنم.

زمستان، مچ سیاهی ها را ، به سفیدی برف باز میکند.

صمیمی ترین دوست نیروی جاذبه، پاییز است.

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در دوشنبه 11 دی1385 ساعت 7:46 بعد از ظهر | لینک ثابت

به شقايق سوگند که تو برخواهی گشت
من به اين معجزه ايمان دارم ...
باغبان دلشاد کنج ايوان زمزمه کنان می گويد:
" منتظر بايد بود تا زمستان برود، غنچه ها گل بکنند ... "
ديرگاهيست که من روزنه را يافته ام
به اميد رويش لحظه سبز ديدار
بذر بودنت را در دلم کاشته ام ...
با خودم می گويم :
" نکند بی خبر از راه رسی و من دلخسته
با آن همه گلهای آرزو
در سحرگاه وصال جان خود را به تن خسته دشت بسپارم ... "
از نسيم خواسته ام مژده آمدنت را
به من عاشق رنگين بدهد ...
شک نبايد به دلم پای نهد
من خانه قلبم را با اشک مژه گانم آب و جارو کردم
به اميد پيوند
به اميد لبخند
به اميد صحبت
آسمان می خندد ، ماه همچون کودکی معصوم
سرسازش دارد ...
موجها می رقصند، نسترن نيز چو آهوی دشت
به سرمه مشکی چشمانش می نازد ...
عشق را می بويم
زندگی می پويم
آسمان می جويم
دلم اما غمگين سبد شيشه ای نگاه می بوسد ...
هيچ تريدی نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم می آيی
همراه چلچله ها، همصدای چکاوک ،‌ هم پرواز قاصدک
هيچ ترديدی نيست
من به اين معجزه ايمان دارم
که تو هم می آيی
تو می آيی ...

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در یکشنبه 10 دی1385 ساعت 5:19 بعد از ظهر | لینک ثابت

شیر آشپزخانه ما چکه می کند

ومن از صدای مداوم قطره ها

خوابم نمی برد!

همین بهتر

سه هفته تمام است

که حتی به خوابم نیامده ای!

وقتی خانه خوابها

از ردپای رویای تو خالی باشند

دیگر به کفر ابلیس هم نمی ارزند

باز گلی به جمال هرچه بیداری بی دلیل

می توانم در این بیداری

به مسائل مهمتری بیاندیشم

می توانم حرفهای بهتری بزنم

باید حرفهایم آنقدر محکم باشند

که بعدها

بتوانم رویشان بایستم

حرفهای حساب!

که هرگز بی جواب نیستند

نبوده اند

اصلا میتوانم کمی گریه کنم

برای مرد زردپوش پارک رفتگر

که سالهاست

سبیلش را گم کرده است

برای کودکان گلفروش بزرگراه ونک

که هر سال

دو برابر می شوند

برای بچه گربه هایی که سه روز تمام است

در موتورخانه همسایه ناله میکنند

برای خودم که سالهاست

عطر تورا در کیسه کوچکی حفظ کرده ام!

برای غزلک غمگینی که یک شب

در پس تپه های پرسه و پرسش ناپدید شد!

برای تمام کتابهای ناتمام هدایت!

برای شادمانی شاملو در آستانه آخرین در!

 کریر کور این همه گلایه...

چند چشم چشمه شکل سیرابت خواهد کرد؟

بگو؟...............

نه اینکه بی تو نخندم! نه! 

اما به نیامدن همیشه نگاهت قسم!

تمام خطوط این خنده های خواب آلود

با رگبار گریه های شبانه

از رخساره خسته و خیسم پاک می شوند!

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در شنبه 9 دی1385 ساعت 11:40 بعد از ظهر | لینک ثابت |
بازهم دلتنگی باز هم گریه های شبانه ام

یه عاشق غمگین درحسرت شبهای بی ستاره ام

سخت دلتنگم،سخت بی قرار و بی تابم

کجاست شانه های گرم و مهربانت تا گریه کنم؟

کجاست آن لبخند های عاشقانه ات تاباز هم  دیوانه شوم؟

آنقدر دلتنگ چشمانت هستم که نمی توانم در هیچ چشم دیگری نگاه کنم

آنقدر بی قرارم که هیج اتفاقی دل غمگینم را شاد نمی کند

برای گریستن شانه هایت را کم دارم

شانه هایی که بارها و بارها در خواب و خیال تکیه گاه دل عاشقم بود

برای عاشقی نگاه های زیبایت را کم دارم

نگاه هایی که تنها دلیل زندگی و عشقم بود

صبر می کنم و عاشق میمانم که خوشبختی از آن عاشقان است

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در جمعه 8 دی1385 ساعت 11:47 بعد از ظهر | لینک ثابت

تمام قصه ها با بود يكي و نبود ديگري آغاز مي شوند

كه:يكي بود يكي نبود

يكي رفته بود و يكي مانده بود

مانده بودو گريه كرده بود......

من و تو ما بوديم!همراه و هم نگاه هم بغض و هم صدا هم پا و پا به راه.........تو اما دلت با من نبود!گفتم اين سيب سرخ را مي چينم تا كودكان بهانه گير فردا نگويند كه آدمي در ميان اين همه آدمي نبود و در تقسيم آن همه علاقه "رفتن" سهم ساده تو شد و ماندن سهم دشوار دست هاي تنهاي من

امروز هم نه گلايه اي از اين همه انتظار نه بهانه اي از نمناكي كاغذ.راضي به رضاي همين زندگي و چشم به راه طنين ترانه و باران ...در خوابهايم بيدار مي شوم و در بيداريم ميميرم.يك پا به راه رؤيا و يك پا به بن بست بيداري ...خوابگرد و گريه نشين .همين!

حالا نگو كه در كوچه گربه ها شاخ مي زنند نگو كه هنوز اشك تمساح ها ته نكشيده آخر قصه روسياهي به زغال شعله هاي غزل سوز مي ماند.

برگرد و دستم را بگير!مي خواهم در كنار تو بر برگ هاي بوسه بنويسم:

آبي ترين آبي دنيا

همين آسمان خاكستري خانه من است!

......................

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در دوشنبه 4 دی1385 ساعت 8:16 بعد از ظهر | لینک ثابت
                                     joyeux noël  

                          سال نومیلادی مبارک 

          

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در یکشنبه 3 دی1385 ساعت 11:27 بعد از ظهر | لینک ثابت
احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل آمدن روز است... 
............ ......... ......... ....
 
بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته... اما مرده است.  دلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم... سلطان قلبم تو هستی... من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم ...  سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد... و این اندیشه سردم می کند..  به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر ..  دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی  پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین ... مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد...
 
**********************
نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در شنبه 2 دی1385 ساعت 6:55 بعد از ظهر | لینک ثابت

www.nantes.blogfa.com

Free counter and web stats