تبليغاتX
دخترک آوازه خوان

به هیچ کس اعتماد نکن دخترک

به هیچ کس راز دل نگو دخترک

به هیچ کس نگو که دل بسته ام به تو

به هیچ کس نگو که عاشقش شده ای

نه، نه، نگو

نه، نه، به هیچ کس اعتماد نکن

به هیچ کس نگو که یک شبی کنار پنجره گریه کردی از خاطرش

به هیچ کس نگو که از دیدنش سرعت ضربان قلبت از ثانیه جلو میزند

به هیچ کس نگو که روزها گذشت و پیر شدی در انتظار دیدنش

به هیچکس نگو به هر دری زدی برای باز دوباره دیدنش

به هیچ کس حتی کسی که چتر شد زیر باران برای تو

به هیچ کس حتی کسی که گفت عاشقت شده است

به هیچ کس حتی کسی که نیمه شب برای تو شعر گفته است

به هیچ کس حتی کسی که گفت از بی اعتناییت دلم شکسته است

شک نکن او روزی با تمام عشق رها میکند تو را

نه نه کسی به احساس پاک تو که مثل یک گل شکفته است توجهی نمی کند

آری گل تازه شکفته ات به دست عابران چیده می شود

یا که زیر پایشان مثل یک علف لهیده می شود

دیدی که گفتم به هیچ کس اعتماد نکن

پس اگر اعتماد کردی و عاشقش شدی و قلب تو را شکست گلایه ای نکن

 

جامعه کنونی ایران به گونه ای است که مردم دیگه به هم هیچ اعتمادی ندارند

شاعر با شعر خود این پیام را کاملا واضح و آشکار بیان کرده

حال باید دید این عدم بی اعتمادی از کجا نشات میگیرد؟

البته در جمع جوانان این مطلب بیشتر به چشم می خورد؛

به نظر شما ریشه این گونه عکس العمل ها در چیست؟

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در جمعه 31 فروردین1386 ساعت 12:47 بعد از ظهر | لینک ثابت |
بس نسنجيده  که گويند :
« درين خطـّه ويران
   پا به زنجير اسارت
   چه بر آيد ز اسيران ؟ »
 
« پا به زنجير اسارت ...» هنر آن است دويدن
ور نه،  چالاک دَوَد گوی به ميدان اميران
ای بسا مرد به زندان که چو خورشيد ِ
زرافشان
از سر ِ مضحکه خنديده برين معرکه گيران
دور ِ زندان به سر آمد به سرافرازی و رادي
قفسی بود که بشکست به سرپنجهء شيران
بند از پای گسستند به دندان ، نه به خنجر
نکته اين است و نويسند به تاريخ دبيران. 
ای جوان !  قول ِ رجز خوان نفريبد به گزافت
جنگ را ساخته خواهند خِرَد باخته پيران
ميوه را چيده و بلعيده و با  « حق مسلّم »
« هسته » دارند طلب خيل وکيلان و وزيران !
جنگجو عربده جويی ست به تلبيس مُلبّس
جان فدای دل چون آينهء صلح پذيران
بس کنم قصه که سبزای چمن سرخ شد از گل
ننگ باشد که ز خون لکه شود دامن ايران

غزل تازه ای از سيمين بهبهانی                                                                    

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 4:52 بعد از ظهر | لینک ثابت |
 

نشسته اند ملخهای شک به برگ یقینم

ببین چه زرد می جوند ، سبزترینم!

ببین چگونه مرا ابر کرد ، خاطره هایی

که در یکایکشان میشد آفتاب ببینم

شکستنی شده ام ، اعتراف میکنم ، اما

ز جنس شیشه عمر توأم ، مزن به زمینم

برای پر زدن از تو ، خوشا مرام عقابان

کبوترانه چرا باید از تو دانه بچینم

نمی رسند به هم دست اشتیاق من و تو

که تو همیشه همانی ، که من همیشه همینم

 

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 3:51 بعد از ظهر | لینک ثابت |
دیروز تو اخبار tf1گفت که یه فردچشم بادومی تو ویرجینی آمریکا 32 نفر که اکثرشون دانشجو بودن را کشت و بعدش هم خودکشی کرد

عجب دنیایی هست

ببین آزادی زیادی چیکار میکنه با آدم

هر کی از راه میرسه هر کاری دلش بخواد میکنه

درسته که تو ایران خودمون هم قتل و دزدی و از این قبیل خلاف ها کم نیست ولی لااقل آزادی کامل نیست

خداییش اگر تو ایران حمل اصلحه رو آزاد کنند فکر کنم دیگه آدم زنده تو خیابون پیدا نمیشه

همه در حال کشتن هم خواهند بود

ولی وقتی زیاد بری تو بحرش یه چیزی رو متوجه میشی و اونم اینه که چقدر فاصله بین مرگ و زندگی کوتاه هست،خیلی کوتاه...

چطور یک نفر می تونه به خودش اجازه بده که جون بقیه رو بگیره

هرچند برای کشتن کسی لازم نیست حتما اسلحه دست بگیری، خیلی از ماها مرده به ظاهر زنده ایم به قولی مرده متحرک هستیم...

ما از تبار غنچه و آهیم

یک لحظه ایم کوتاه کوتاهیم

با خنده خورشید میآییم

با گریه مهتاب میرویم

خطی است میان آه تا دم

آه______________ آدم

                                                         

                                           

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 28 فروردین1386 ساعت 9:28 قبل از ظهر | لینک ثابت |
چقدر بده که آدم شوهرش استاد دانشگاه باشه

اونوقت مجبوره بر خلاف میل باطنیش بشینه عین این آدماهای متشخص حرف بزنه

کلاس بذاره و ادای آدمهای فهمیده رو در بیاره

مدل لباس پوشیدنش جوری نباشه که بقیه بگن اااا فلانی رو نگاه چه جوری لباس پوشیده

مدل حجابش باید فرق داشته باشه

از این چیزا متنفرم...

من می خوام خودم باشم با همه خصوصیات شخصی خودم نه کس دیگه...

دوست دارم با آدمهایی که دوست دارم نشست و برخاست کنم

واییییییییی

الانم کلی مشغولیت ذهنی دارم

شوهر گرامی میگه تو نباید فلان حرف و فلان کار رو بکنی ولی من...

میگه بابات همین کارو کرد و سرشو به باد داد؛

الان زیر خروارها خاک خوابیده و تو رو از وجود خودش محروم کرده

منم میگم :من آخه بچه همون بابام. هر کی واسه اهداف خودش میجنگه و میره جلو...

میگه آخه چرا تو ؟

من فکر دخترم هستم ؛به خاطر آیندش  به خاطر آینده میهنم و همه بچه هایی که اونجا بزرگ خواهند شد؛ دوست ندارم مثل ما و نسل ما اینجور عقده ای باشن

چرا تحمیل؟؟؟؟؟؟

چرا ملتی باید اینگونه بی فکر و هیجانی و امپالسیو عمل کنند که به این روزگار سیاه بیفتند

چرا ما اینجا نباید با افتخار سرمونو بلند کنیم و بگیم ایرانی هستیم؟

چرا آخهههههههههههههههههه چرا؟

چرا باید نماهای یادبود اجداد مون رو اینگونه به گند بکشند؟

آه!!!! حیف که خیلی چیزها تو دلم هست و نمی تونم بگم...

ولی خیلی از این چراها بی جواب مونده

فقط اینو می تونم بگم: ملت ما زور رو دوست داره، شکنجه رو دوست داره...

اصلا ایرونی جماعت مازوخیسم هست!!!!!

تموم

 پ.ن: باور کن من منظورم این نیست که مشغولیت ذهنی من فرم لباس پوشیدن و طرز حرف زدنمه

منظورم اینه که من نمی خوام تو مملکت خودم  به من زور بگن که چیکار کنم یا نکنم

می خوام خودم باشم

پ.ن۲: البته به قول همسر گرامی شاید مشکل از اینه که من اومدم اینجا و از بیرون گود دارم نگاه میکنم

شاید زیادی فهمیدم از چیزهایی که خیلی وقتها لازمه نفهمیم.

این خیلی بده؟

زیادی از دین خوندم . زیادی از آزادی فهمیدم

شاید .........!!!!

 

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در دوشنبه 27 فروردین1386 ساعت 10:18 قبل از ظهر | لینک ثابت |
خواهر چشمت روز بد نبینه

رفتم صندلی چوبی رو بلند کنم که نخوره به سر دختر نانازم که با صندلی رفتم تو چارچوب در و همچین یه بادمجونی زیر چشم چپم کاشته شد

یه لحظه فکر کردم که دیگه کور شدم، ورمش هنوز نخوابیده. خدا به خیر بگذرونه...

میگیما خدا خودش بنده اش رو می شناسه که بهش درد نمی ده

اصلا تحمل هیچ دردی رو ندارم . تا یه ساعت داشتم می نالیدم...

خواستم سریع بعدش به مامان جونم زنگ بزنم که کجایی بدونی چه بلایی سر دخترکوچولوت اومده ولی همسر گرامی نذاشت

آخه تا تقی به توقی می خوره من گوشی به دست، دارم با مامانم حرف میزنم؛( اینقدم که املام خوبه نمی دونم تق و توق رو درست نوشتم یا نه؟ تازه این بلاگفا هم که اصلاح کلمه نداره... پس بی خیال )

چیکار کنم دیگه ته تغاری بودن این لوس بازیها رو هم داره...........

تازه بعدش کلی غصه خوردم که استخون گونه ام شکسته و نمی دونم صورتم ناقص شده و از این حرفها...

ولی الحمد لله به خیر گذشت این دفعه ای ....

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در یکشنبه 26 فروردین1386 ساعت 4:8 بعد از ظهر | لینک ثابت |
فرهنگ داروهای ژنریک رو داد دستم و با چشمانی اشک آلود وسایل داخل چمدون را مو به مو چک کرد

نکنه خواهر کوچولوش تو سفر چیزی رو جا بذاره...

چند سال بعد...

 نگاه که میکنه می بینه پتو هی تکون می خوره. ای دل غافل!!!!!!!!!!!!!! یکی داره گریه میکنه

ــ زهرا!!! چته؟چی شده؟چرا گریه میکنی؟

ــ دلم برا روقی تنگ شده...

برا خواهر کوچولو شیطونم که با شیطونی هاش خونه رو به لرزه در می آورد

دلم براش تنگه. کاشکی برگرده و دوباره با هم بریم ساعتها تو شهر بگردیم و خرید کنیم؛

بعد بریم پیتزا شمشیری یه پیتزا بزنیم بالا...یا بریم اون بستنی فروشی کنار میدون ساعت بستنی بخوریم و کلی بخندیم...

در همین حال یهو تلفن زنگ میخوره

ــ الو سلام آبجی

ــ وای سلام خواهر کوچولو...همین الان داشتیم از تو صحبت میکردیم

ــ خوب دیگه دل به دل بزرگراست!!!!

...

امروز بازم دلم برای شهرم، دیارم، خونم و خونوادم تنگ شده بود

امروز دوباره گنجشکک دلش تاپ تاپ میکرد...

بازم هوای پرواز به سرش زده بود...

دلم تنگه ... تنگهههههههههههههههههههههه

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 23 فروردین1386 ساعت 10:6 بعد از ظهر | لینک ثابت |
زدم تموم سیستم این لپ تاپ رو بهم ریختم

نمی دونم کدوم دکمه جاوا رو اشتباهی زدم که دیگه تو یوتیوب پنجره که می خوند باز نمیشه.

این آقای ما هم که عشقش گوش دادن آهنگ مازندرانی تو یوتیوبه؛حالا من موندم و این خرابکاری که بار آوردم.....

امروز صبح هرچی اینور اونورش کردم افاقه ای نکرد که نکرد؛ نمی دونم چیکار کنم؟؟

آخه بگو دختر تو که چیزی حالیت نیست چرا بیخود دستکاری میکنی؟ مگه تو انفورماتیسی ان هستی؟

خب این دیگه شغلم شده هر دفعه یه جایی رو خراب میکنم؛ فکر کنم  همین الانشم کلی از موارد خرابی وجود داره که لاینحل مونده... البته اینم بگم که خودم خیلی هاشو درست کردم

این دختر ماهم ۴ تا دندون آسیابش داره با هم در میاد؛ کلافه کرده منو...همش نق میزنه و گریه میکنه...

منم که اینقدر préoccupation دارم واسه این ثبت نام دانشگاه که دیگه نگو!!!

حالا کلی دارم دنبال سوژه میگردم واسه پایان نامه. این استاده هم یه چیزی فرستاده که اصلا من هنوز معنی شو کامل نفهمیدم چه برسه به اینکه بتونم روش کار کنم

سوژه؟

Avez-vous envisagé d'étudier les difficultés d'adaptation culturelles
auxquelles sont soumis vos compatriotes iraniens ici à Nantes et qui
pourraient causer des troubles psychosomatiques? Sont-ils nombreux? Qu'en
pensez-vous? Cela pourrait-il constituer un sujet de recherche?

واه واه واه... شما اگه فهمیدید به منم بگید! این فرانسوی ها هم دیگه شورشو در آوردن؛

بابا بیخیال..... همچین یه سوژه قلمبه داده بهم که انگار من خیلی بارمه

حالا دارم میگیردم ببینم خودم یه سوژه ای بدم که در مورد ایرانی ها باشه و اینا راضی باشن هم من کم نیارم؛ بدیش اینه که آخه مگه چند تا خونواده ایرانی تو این شهر هست؟ تازه کی میخواد بره تحقیق کنه؟موندم پا در هوا... اگه نخوام اینجا بخونم باید یه دو سال دیگه صبر کنم بیام ایران و اونوقت کلی از وقت ارزشمندم هدر میره که هیچ، بعدش باید بخونم ببینم قبول میشم یا نه...

خلاصش که موندم بین دوراهی...

با این وضع زبانم که اگه برم اینجا دانشگاه کلی مصیبت خواهم اشت. تنها دلخوشیم به اینه که اگه دانشجو باشم میتونم برم سر کلاس زبان و شاید پیشرفتی حاصل شد؛ بدشانسی رشته سختی هم دارم که لازمه حتما زبانم عالی باشه؛ مثلا عملی نیست یا رشته های ریاضی که فرمول دستت باشه هرچی خواستی بتونی انجام بدی؛ باید کامل بفهمی و بنویسی. حالا  تو نوشتن مشکلی نداریم ما ایرانی ها ولی فقط این که نیست.............

پ.ن:راستی پرچونگی هم بد دردیه ها ... نه؟!!!!!!!!!!!

 

 

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 22 فروردین1386 ساعت 11:44 قبل از ظهر | لینک ثابت |

گاهی وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاییست
گاهی وقت نگاه سرشار از فریاد است ولی فقط لبخند
وباز هم لبخند
و نمی دانم تا کی باید بخندم؟؟؟

دلم برای نگاهش دوباره لک زده است
وبی خیال که عمری به من کلک زده است
قمارعشق و این همه شکست تکراری
دوباره بی بی دل را حریف تک زده است
عجیب علت جیغ مرا نمی فهمند
خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است
ولم کنید که دیگر نمی توان خفه کرد
کسی که حرف دلش را به قاصدک زده است
یکی دوبار صدا زد عبورکن شاعر
شعور در پس این کله ها کپک زده است


نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 21 فروردین1386 ساعت 11:23 قبل از ظهر | لینک ثابت |
چرا من همیشه منفی بافم؟

چرا هر وقت یه اتفاقی می افته من اول به قسمت بدش فکر میکنم؟

چرا آدم بد بینی هستم؟

آه چقدر از این چراها تو ذهنمه...

آخه مگه میشه شخصیتها رو عوض کرد؟بابا ۲۵ ساله که شخصیت من اینه و نمی تونم عوضش کنم ولی میشه فکر کنم کمی اصلاحش کرد

البته یه کوچولو نه خیلی

همه ما آدمها یه نشانه هایی از هر بیماری داریم

ولی این دلیل این نیست که بیمار هستیم نه . وقتی چند نشانه از یک بیماری در شخصی اثبات بشه اونوقت میشه براش نشخیص بیمار گذاشت

بالاخره درسته که هیچی از روانشناسی بارم نیست ولی ناسلامتی روان شناس که هسنم

اینو که نمیشه انکار کرد

حالا تو دلت نگی همه روان شناسا دیوانه اند که خیلی دلگیر میشم

یه مثلی هست که میگه:

کل اگر صبیب بودی سر خود دوا نمودی

شد قضیه من و ما. مشاوره به این و اون میدم ولی دریغ از حل مشکلات خودم

خیلی وقتها همین مشکلات به ظاهر ساده است که بینیان زندگی ها رو میلرزونه و خرابشون میکنه

درست مثل پس لرزه هایی که بعد از زلزله اصلی میاد ولی خرابیش از زلزله اصلی هم بیشتره

خب پس آواز خوان چرا نشستی دست دست میکنی

آواز رهایی سر بده

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 21 فروردین1386 ساعت 11:17 قبل از ظهر | لینک ثابت |
              

یه دفعه باز یاد بچه های دوران دانشجویی افتادم

یاد محبوبه، لیلا، شریفه، فرزانه، فاطمه، راضیه و همه وهمه...

یاد دکتر خدابخش که خدا بگم چیکارش نکنه

واسه یه پایان نامه پدر صاحب بچه رو در آورد؛ آخرشم من کارا رو به خواهرم سپردم و خودم به دیار غربت شتافتم تا یک زندگی نوین رو اینجا شروع کنم دور از همه

بی معرفتهااااااااااااااااا...خوبه من رفتم ایران به تک تکشون زنگ زدم

لیلا که شوهر کرد؛ فاطمه و فرزانه که ادامه تحصیل دادند؛شریفه که رفته سرکار تو بوشهر...

یاد اتاق پنج نفره تو خوابگاه افتادم که بعدش شد ۴ نفره.

فرزانه هیچ وقت از من خوشش نمی اومد؛ چون مدام نوار تو اتاق روشن میکردم؛همش شلوارک پام میکردم و همش آرایش میکردم... و شریفه که اهل جنوب بود هر چند مخالف کارای من بود ولی هیچی نمی گفت؛ ولی فرزانه تا یه چند تا مشت با اون جثه ظریفش نمیزد بهم ولم نمیکرد؛ آخه بچم ورشو کار کرده بود وبعدشم که این تن نازنین من بود که مدام کبود بود؛ ولی دختر خوبی بود....

وقتی من خونه گرفتم واز خوابگاه رفتم کلی برام دلتنگی کرد

لیلا که بهترین هم صحبتم بود؛کلی از درددلهاش برام میگفت؛از ریسک هایی که تو زندگی کرده بود؛

نمی دونم حالا هم تو زندگی از اون ریسک ها میکنه یا نه؟؟؟!!

محبوبه که بهترین دوستم بود مثلا!!!ثانیه ای از هم جدا نبودیم؛ عین دودوقلوها به هم چسبیده بودیم؛هرجا میرفتیم با هم؛چه مسخره بازی هایی که در نیاوردیم...

یادش بخیر....................هییییییییییییییییییی

یه روز جمعه صبح ساعت ۶ پاشدیم بریم کوه تو برف که ماشینها کار نمیکرد؛تصمیم گرفتیم پیاده بریم

از ده ونک تا خود ونک پیاده رفتیم تو اون برف!!!!!!!!!!!!!!!

خاطرات تموم نشدنی اند...

کاشکی همیشه تو ذهن بمونند ولی حیف به مرور زمان یه تیکه هاییش پاک میشه؛بعد یه روزی میاد می بینی هیچی یادت نیست از روزهای خوشی که داشتی؛ روزهایی که دیگه نخواهند اومد...

کاش بازم تکرار بشند تا اشتباهات را برطرف کنیم

...

بگذریم... امروز هوا خیلی عالی بود؛ کمی با دخترم رفتیم قدم زدیم و هوایی تازه کردیم...

یه چند تا عکس هم از این محوطه سبز نرسیده به پارک پشت خونه گرفتم

                

                

                               

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در دوشنبه 20 فروردین1386 ساعت 0:41 قبل از ظهر | لینک ثابت |
خیالم کاملا راحت شد

مشکلی اصلا وجود نداشت که به خاطرش اینهمه حرص خوردم

خدایا شکرت................

چقدر احساس رهایی میکنم

انگار از خلا بیرون اومدم

فقط ازدست  منشی دکتر کلی حرص خوردم

می دونم اگه ببینمش چه حالی ازش بگیرم ... هرچی میگم خانوم دکتر بهم زنگ نزده ، جواب میده: خب چیزی نیست حتما بهت زنگ میزنه

نمی فهمه معنی عجله رو... نیست اینها خودشون خیلی راحتند و عین خیالشون نیست، از ما هم همین انتظارو دارند

خلاصه که کلی ذوق وزدم امروز ..........

خدایا بازم شکرت که امیدم رو ناامید نکردی

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 16 فروردین1386 ساعت 7:29 بعد از ظهر | لینک ثابت |

                         

و باز هم  در بین امواج پرتلاطم دریای زندگی سرگردانی

گاهی موجی عظیم از روبرو می آید و تو را با خود به طرفی پرت میکند

ولی تو فعلا سرپا ایستاده ای

زمانی میرسد که امواج کوچک ولی تند و تیز دریا تو را از زنده ماندن ناامید میکند

مهم ایستادگی توست

باید به پا خیزی

بر هر چه موج و طوفان هست غلبه کنی

تو می توانی

من به تو و به عشقت ایمان دارم

به امیدت ایمان دارم

می دانم خود را در دست این امواج سرگردان رها نخواهی کرد

می دانم خودت را به دریا نخواهی سپرد

تو خود را بازخواهی یافت و این منم که بازگشت تو را به انتظار می نشینم و جشن سرور و شادی در قلبم برپا میکنم

من به توانایی تو ایمان دارم

......

و باز هم تورا می بینم که پریشان حالی

گمشده ای داری

ساحل نجاتت را بیاب هرچه سریعتر... وگرنه غرق خواهی شد

من به تو ایمان دارم

ناامیدم نکن

......

نجات غریقی در کار نیست

خودت باید خودت را دریابی

بشتاب درنگ جایز نیست

وقت بیسار تنگ است

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 16 فروردین1386 ساعت 11:7 قبل از ظهر | لینک ثابت |

دیروز بود, توی ایوان دلم نشسته بودم و روزها را ورق میزدم.
              دنبال چه می گشتم ؟؟!  نمی دانم!       شاید دنبال خودم! 
  انگار خودم را لا به لای این روز ها گم کرده ام!
میان گیر و دار همین افکار بود که غروب آمد.
                           آمده بود سری به ما بزند و برود .
                                سراغ روز را از من می گرفت , مثل همیشه مغرب را نشانش دادم و گفتم:
    (( از آن طرف رفت , تند تر بروی به او می رسی!))
رفت ! باز هم غروبی از خانه ی ما گذشت ! همچون آهویی چالاک و خرامان بام های شهر را در نوردید و رفت!
   ___________________-----____---_____---__گویی شب دنبالش کرده بود.( مثل بازی بچه ها!)
 
او که رفت , به رسم هر شب فانوسی روشن کردم. صندوقچه ی کنار ایوان  چشمانم را نوازش می داد.
       یادش به خیر!
                             آن روز ها!          یادت هست؟؟!
 
سهم ما از دریای فرصت , صدف های بهانه بود و گوش ماهی های انتظار!!
        آری انتظار! برای پیدا کردن بهترین بهانه ی شروع !!!
صبح که می شد
    به ساحل فرصت می رفتیم......بهانه و انتظار جمع می کردیم تا شب از میان آنها بهترین را انتخاب کنیم!!!
                                   
       بهترین !بهترین !بهترین !...........................
 
آنقدر از این بهترین ها جمع کردیم که صندوقچه هامان رنگارنگ و لبریز شد واین برامان عادتی ماندگار!!
 
یادم نمی رود آن شب :
      با جیب هایی لبریز از بهانه های قشنگ , خسته و خوشحال , از ساحل فرصت آ مدیم , توی همین ایوان!
                           
   در صندوقچه هایمان را باز کردیم تا مثل همیشه بهانه انبار کنیم که...................
       بهانه ها بیرون ریختند!!!!!!!!!!!
                      دیگر جایی برای بهترن های جدید نبود!! ...................دیگرانتظارها به لب رسیده بود!!!
   تازه آن موقع بود که فهمیدیم آن همه بهانه و انتظار ,  برای  شروع نکردن بود! نه برای شروع!!
 
                کاش همیشه جیب هامان سوراخ بود!
                         
                 کاش به جای این همه صدف و گوش ماهی جرعه ای فرصت برمی داشتیم!   .............            و دقایقی شنا می کردیم و خیس می شدیم از فرصت!!
 
خدایا! کمکمان می کنی , میدانم!!
 
جیب هایتان سوراخ , صندوقچه هایتان بی بهانه و انتظار باد!!

*****************
نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 14 فروردین1386 ساعت 4:30 بعد از ظهر | لینک ثابت |
حالا باید تا غروب که بهم زنگ می زنند خون خونمو بخوره

گرفتاری پشت گرفتاری

به قولی عروس ماشالله هزار ماشالله خیلی خوشگل بود، آبله هم زده......

حیف که هیچی از این نوشته های توی کاغذ سر در نمیارم ...

لااقل تکلیفم معلوم می شد........

طبق معمول همیشه در مایکروفر رو بودن دستکش باز کردم و دستم این دفعه بدجور سوخته

وایییییییی تاول زده این هوااااااااااااااا.....

دیشب رفته بودم مثلا موسیو رو تشویق کنم آخه مسابفه فوتبال داشتند

دختر ها هم یه تیم داده بودند

اینقدر که ضایع بودن داد زدم بیاین بیرون آبرو ما زنها رو بردید

کلی براشون مزایا بریده بودند که ال و بل ول یاز بس بی عرضه بودند همش باختند اونم با چه آبروریزی

تازه، دو روز قبلش هم مسابقه فوتبال زنان کل فرانسه بود

نمی دونم کی برد

خلاصه تونستم فقط یه کوچولو فیلم بگیرم

این موسیو ما هم پاش بدجور درد میکرد نمی تونست خوب بدئه ولی نامردی نکردو دو سه تا گل توپ زد

کلی دلش خنک شد

دیگه خلاصه آخر شب اومدیم خونه

البته سالن که همین بغل خونمون هست و ما هی میریم و میایم

ولی خداییش حال رفتن و ورزش کردن اون تو رو ندارم

موقعیت خوبی هست ولی اولا این دختر نانازمون کلی کار رو دست مامانش میذاره بعلاوه حسش هم نیست آخههههههههههه

حالا فعلا این نگرانی بزرگم برطرف بشه یه خکری واسه خودم و همه میکنم

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 14 فروردین1386 ساعت 4:22 بعد از ظهر | لینک ثابت
نمی دونم چرا اینجوریه؟

بعضی وقتها یه اتفاقاتی تو این جهان می افته که آدمیزاد رو به تفکر وا میداره؟؟؟

یه وقتهایی کسایی چیزایی دارند، اونهم چندتاچندتا ولی بازم می بینی همینطور تند تند از در و دیوار براشون ازین برکات میباره.

ولی کسایی هم هستند که بی نصیب از خیلی از نعمات هستند

اصلا درست نیست ...من یکی موافق این بی عدالتی نیستم

بگذریم...........

یه اتفاقاتی افتاده که در واقع دعا میکنم که نیفتاده باشه؛

چون من یکی عمرا بتونم قبول کنم؛حالا تا فردا ببینم چی میشه...

ای خداااااااااااااااااا.... آرزو میکنم اونی که فکر میکنم نباشه

چی گفتم!!!

بازم بگذریم...

حال و حوصله نوشتن هم ندارم ولی مینویسم ............(عجببببببببببببب)

وای!!! پدر مبارکم در اومد؛ از صبح دارم اون یکی اتاق رو جمع و جور میکن( حالا کدوم یکی اتاق؟؟؟؟)....

از صبح تا ظهر کارم طول کشید البته چون کلا آدم فرزی هستم تو کارا...... والا تا شب جا داشت

با این یه وجب خونه ای که داریم خدا به خیر بگذرونه

........

حالا این شوهر گرامی هم گیر داده تابستون بیا برو ایران؛

هر چی میگم بابا نمی خوام برم ، پاشو کرده تو یه کفش که الا و بالله باید بری

ای بابا چه مصیبتیه ها.......... آقاجون نمی خوام برم مگه زوره؟

این سایت دانشکده هم کلهم تعطیل شده

حیف!!!! کلی فیلم و سریال می دیدم

معلوم نیست کی می خوان دوباره بازش کنن

راستی فیلم سیصد رو هم دانلود کردم ولی حوصله نگاه کردن ندارم

از فیلم های ایرانی ویژه( به قول یکی ویجه) نوروزم ترش و شیرین رو نگاه میکنم... فیلم باحالیه

الانم داره بازی استقلال و پرسپلیس رو نشون میده زدم رو ایران اسپرت ببینم ایندفعه این استقلال میخواد چه گندی بزنه

بابا آبرومونو بردن... دور رفت باختند... ایندفعه دیگه بالاغیرتا ما رو شرمنده نکنن خوبه

نه حال دارم فیلم نگاه کنم نه اینکه بگیرم بخوابم

تازه حال فکر کردن به اینکه ببینم پس چیکار کنم هم ندارم

باحاله نه؟

 

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در جمعه 10 فروردین1386 ساعت 3:5 بعد از ظهر | لینک ثابت


جوادترین سایت سال: هیات داوران ضمن سپاس از سایت پندار، به علت گرافیک و استانداردهای کامل جوادی، جایزه را به سایت چلچراغ پیشکش کرد.

جوادترین کتاب سال: داوران در اقدامی عجیب جایزه را مانند سال گذشته به آقای مهندس برای کتاب آهنگ برای موبایل تقدیم نمود. کتابی کامل که در آن انواع آهنگ ها از موزارت و باخ گرفته تا ویرون بشی ای دل و بدنام و پلنگه موجود است تا روی گوشیتان( ؟؟؟؟) نصب و از انواع رویایی آن لذت ببرید.

جوادترین صحنه سال: صحنه ای که شهرام خان ناظری با آن سبیل خاص!! و عینک قرمز در تلویزیون ظاهر شد و شعر فردوسی را در میان بهت همه ما اشتباه خواند (پی افکندم از نظم کاخ بلند ...کز آب و آتش !!!!!!نیابد گزند)

جوایز بخش های جانبی: داوران جواد بلورین را به عمو رحیم به عنوان شیرینی فروشی، حسن روباه به عنوان جواد قهرمان، تکیه کلام(جون تو سالاره)، مانتو خفاشی در بخش پوشاک، ادکلن بیک ، لاستیک و کفش سفید ، یخ در بهشت و خاکشیر(مشترکا) برای نوشیدنی گوارا اهدا شد

جوادترین فوتبالیست سال: مهمترین جایزه ... خیلی ها دوست داشتند جای این برنده رویایی بودند. به همین دلیل داوران نفر برگزیده را برای افزایش هیجان در انتها اعلانم نمودند. نیکبخت واحدی در حالی که تل قشنگش را با آن چسب دماغش ست کرده بود جایزه را دریافت کرد. درحالی که اکثریت یوزپلنگ های سالن را بغض و گر فرا گرفته بود.

بیانیه هیات داوران با صدای بهرام شفیع قرائت شد و در آن آرزو کردند که سالی مملو از جواد و بدور از هر گونه تیتیش باشیم. شفیع نیز به علت برگزاری موفق مراسم به شدت از سوی حضار تشویق شد.

و سرانجام رئیس دائمی هیات داوران در میان فریاد های بلند مردم برای نصیحت پشت میکروفون تشریف فرما شدند. مسعود خان کیمیایی حرف های مهمی ایراد کردند که به علت تکراری بودن بی خیال می شویم.

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 8 فروردین1386 ساعت 3:17 بعد از ظهر | لینک ثابت

خواستم یه خورده جو رو عوض کنم...

بعد از کلی گشت و گذار(چه دروغاااااا )از این سایت به اون سایت، بالاخره یه چند تا مطلب گیر آوردم

من که کلی خندیدم ...

جوادترین اسم: در این زمینه هیات داوران به علت انبوه اسامی کار دشواری در پیش رو داشت اما پس از رایزنی های فراوان از میان شیرعلی، قلی، انریکو و ثابت جایزه به اسم قباد اهدا شد.

جوادترین سرگرمی: داوران در این بخش از میان دوردرجا، چت، تک چرخ، قلیون و منچ جایزه را مشترکا به چت و قلیون اهدا کرد.

جوادترین ساز:نامزد های این بخش گیتار، بوق بیابونی، کمونچه، گیتار بیس و سه تار بوذ که داوران محترم جایزه را لایق گیتار دانست.

جوادترین خواننده غیرمجاز سال : در این قسمت هیات داوران با تقدیم دیپلم افتخار به حسن شماعی زاده، جایزه جواد بلورین را با اکثریت آرا به داوود بهبودی تقدیم کرد.

جوادترین آلبوم سال: در حالی که همه نفسها در سینه حبس شده بود، تیم داوری با تقدیم دیپلم افتخار به آهنگ نون و دلقک، جایزه اصلی را به علی رضا عصار و آهنگ خیال نکن نباشی بودن تو می میرم تقدیم کرد.

جایزه ویژه: در این قسمت به خاطر یک عمر فعالیت جوادی و گسترش مسلک جواد، جایزه ویژه به عباس قادری اهدا شد. قادری در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود به روی صحنه آمد و در میان شور و حال عرفانی جایزه را دریافت کرد.

جوادهای مطبوعات: جوایز با دقت تمام اهدا گردید... روزنامه خبر ورزشی، ستون پنجره نقره ای و امیر مهدی ژوله در بخش جواد ترین نشریه  و ستون و نویسنده به حق خود رسیدند.

جوادترین گزارشگر سیما: در حالی که به علت شایسته بودن همه، میرفت که کار به دعوا بکشد جایزه به جواد خیابانی اهدا گردید.جواد پس از دریافت جایزه گفت: این جایزه را که حاصل یک عمر تلاش می دانم به استادم اسکندر کوتی تقدیم می نمایم. در ضمن من شریک تجاری مهندس نیستم.

ادامه دارد....

 


نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 8 فروردین1386 ساعت 3:14 بعد از ظهر | لینک ثابت

امشب هم آرزوي تو را دارم
و تو باز خفته اي
و باز آسمان تاريك است
و هوا هم ديگر سرد است
تا ديدار فردايمان راهي نمانده است
و من دارم مي سوزم
و كسي نيست تا نفسي تازه در من بدمد
و باز آرزوي تو و دستانت را دارم
و دلم را تا ابد
تا آن زمان كه فرشتگان ملكوت
در واقعيت به زمين نفرين شده مي آيند
به تو مي سپارم
و تو
نمي دانم

كه آن را زير پاهايت خواهي گذاشت...........؟؟؟؟!!!!!

من از کجا شروع کنم
وقتی سرآغاز ندارم
یک قلم و یک کاغذ و
یک درد همیشگی
نمیشه با نوشته ها
که همه دردها رو بگی
یه بغض خام توی گلوم
یک دنیا حرف نا تموم
آرزو ها پشت سرم
نگاه من به روبروم
حرفهای پر شکایتی
رو کاغذ های خط خطی
از من فقط مونده به جا
قلب پر از شکایتی
این کاغذای خط خطی
نامه دردای منه
جای پای اشک من
از گریه های نم نمه
غمی نشسته تو دلم
اشک چه زیبا شده باز
ترانه هام زمزمه مستی شبها شده باز
غم شکستن روبروم
که عاشقانه دیده ام
با اشک غزل شکفتم
با بغض غزل چیده ام
از کس گله نمیکنم
شکایت از دل منه
دلم هنوز در حسرت
یک آرزوی باطله
رفتن من حتمی شده موندن من بی حاصله



همه مي پرسند « چرا شكسته دلت ؟ مثل آنكه تنهايي ؟ ... چقدر هم تنها!پاسخ
يك دريا را در قطره نمي توان پيدا كرد ... و سخن هزاران سال را در لحظه نمي شود جستجو كرد ....حرفهاي ساده من چقدر در هزارتوي ذهن پيچيده مي شود ؟ مگر ساده تر از اين هم مي توان صحبت كرد ؟‌! من از قله نمي آيم ... دره هم جاي من نيست ... من شهسوار عشقم و عشق همراه باد هميشه فرار مي كند

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 7 فروردین1386 ساعت 11:3 قبل از ظهر | لینک ثابت

به خودم چرا،
اما به تو كه نمي توانم دروغ بگويم!
مي دانم بر نمي گردي!
مي دانم كه چشمم به راه خنده هاي تو خواهد خشكيد!
مي دانم كه در تابوت ِ همين ترانه ها خواهم خوابيد!
مي دانم كه خط پايان پرتگاه گريه ها مرگ است!
اما هنوز كه زنده ام!
گيرم به زور ِ قر
ص
و قطره و دارو،
ولي زنده ام هنوز!
پس چرا چراغه خوابهايم را خاموش كنم؟
چرا به خودم دروغ نگويم؟
من بودن ِ بي رؤيا را باور نمي كنم!
بايد فاتحه كسي را كه رؤيا ندارد خواند!
اين كارگري،
كه ديوارهاي ساختمان نيمه كاره كوچه ما را بالا مي برد،
سالها پيش مرده است!
نگو كه اين همه مرده را نمي بيني!
مرده هايي كه راه مي روند و نمي رسند،
حرف مي زنند و نمي گويند،
مي خوابند و خواب نمي بينند!
مي خواهند مرا هم مرده بينند!
مرا كه زنده ام هنوز!
(گيرم به زور قرص و قطره و دارو!)
ولي من تازه به سايه سار سوسن و صنوبر رسيده ام!
تازه فهميده ام كه رؤيا،
نام كوچك ترانه است!
تازه فهميده ام،
كه چقدر انتظار آن زن سرخپوش زيبا بود!
تازه فهميده ام كه سيد خندان هم،
بارها در خفا گريه كرده بود!
تازه غربت صداي فروغ را حس كرده ام!
تازه دوزاري ِ كج و كوله آرزوهايم را
به خورد تلفن ترانه داده ام!
پس كنار خيال تو خواهم ماند!
مگر فاصله من و خاك،
چيزي بيش از چهار انگشت ِ گلايه است،
بعد از سقوط ِ ستاره آنقدر مي ميرم،
كه دل ِ تمام مردگان اين كرانه خنك شود!
ولي هر بار كه دستهاي تو،
(يا دستهاي ديگري، چه فرقي مي كند؟)
ورق هاي كتاب مرا ورق بزنند،
زنده مي شود
و شانه ام را تكيه گاه گريه مي كنم!
اما، از ياد نبر! بي بي باران!
در اين روزهاي ناشاد دوري و درد،
هيچ شانه اي، تكيه گاه ِ رگبار گريه هاي من نبود!
هيچ شانه اي!?

  Upgrade your email with 1000's of emoticon icons

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در دوشنبه 6 فروردین1386 ساعت 7:32 بعد از ظهر | لینک ثابت
دیروز از صبح زدیم بیرون

اصلا حواسم نبود که قراره یکشنبه ساعت بره جلو و بعدا تو اتوبوس فهمیدم

هر چند به مراسم دیر نرسیدیم

مثلا ایرانی ها برای خودمون جشن سال نو گرفته بودیم

مراسم خوبی بود هرچند تعداد کمی اومده بودند ولی همونشم خوب بود

آقایون واسه خودشون و خانمها هم دور هم جمع شده بودیم و به قول معروف از هر دری سخنی...

غروب هم  که کارناوال بود مرکز شهر پر بود از بزرگ و کوچیک

ملت ریخته بودن بیرون واسه دیدن کارناوال

پیرو جوون اومده بودن واسه اینکه دمی خوش باشن

یاد جمله خیام افتادم :

این قافله عمر عجب می گذرد
درياب دمي كه با طرب مي گذرد
ساقي غم فرداي حريفان چه خوري؟
پيش آر پياله را كه شب مي‌گذرد

یاد خودمون که افتادم، کلی غصه خوردم

برا بیچارگی ایرانی هاو برای دردها و غصه هاشون...

اینکه چطور از هر فرصتی برای گریه و غم استقبال میکنیم

ولی دریغ از یه ذره شادی که تو محافلمون باشه

اینا دم به ثانیه میزنن و میرقصند و ما دم به دقیقه  مراسم عزا میگیریم

همش گریه گریه گریه....

چی به سرمون آوردند این تازیها؟؟؟

شایدم نه!!!!.......خودمون به سر خودمون آوردیم اینهمه بی آبرویی و بد بختی رو

آره.............

ملت ما دوست داره زور و فشار و بدبختی رو

میگفتند:

دیو چو بیرون رود

فرشته در آید

من تا جایی که ذهنم یاری میکنه هیچ لطفی از فرشته هایی که  اومدن جای آقا دیوه ندیدم

شما چی؟ دیدین؟

دلم به حال مردم کشورم،خودم و فرزندم میسوزه

نمیگم اینها خوبن و ما هیچیم  نه....

ما همه چی داریم و هیچ چیز نداریم

فکر کنم ما ایرانی ها بازم منتظر امداد غیبی هستیم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بازم داریم با تخیلات زندگی میکنیم و تو رویا...

افسوس و هزار افسوس

...

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در دوشنبه 6 فروردین1386 ساعت 11:15 قبل از ظهر | لینک ثابت
دیشب فرم ثبت نام دانشگاه رو پرینت گرفتم که تو این روزای بیکاری پرشون کنم و نشه مثل پارسال که در آخرین لحظات فرستادم.

یعنی اگه امسال هم نتونم به نحوی پذیرش بگیرم ،دیگه از خودم نا امید میشم!!!

همراه همیشه مهربان و دوست داشتنی ام دکی کلی!! میگه نگران نباش؛ بیای ایران هم باز می تونی شرکت کنی و حتما ارشد قبول میشی(شتر در خواب بیند پنبه دانه)...ولی من دوست ندارم بیشتر از این عمر ارزشمندم !!!هدر بره (چه دورغااا)...

می خوام همینجا شانسم رو امتحان کنم

ای کاش پارسال اونقدر بی خیال نبودم و موقع رفتن به ایران می سپردم به یکی از دوستان که اگه نتیجه برام ارسال شد بهم بگه

آخه آدم اینقدر بی خیال دیده بودی؟...

خلاصه امسال تابستون نمی خوام ایران برم فقط یه مسافرت کوچولو به ایتالیا و اسپانیا برامون کافیه تازه اونم با احتیاط تا اشتباه  گذشته تکرار نشه...

حالا ماه می هم یه امتحان زبان داریم ولی من نمی دونم شرکت کنم یا نه؟

چون هیچی نخوندم؛ آخه دلم نمیاد ۸۰ یورو بدم ولی عین پپه ها برم سر جلسه

لااقل کمی بخونم؛ ولی کی حوصلشو داره!!!!

حالا تا اون وقت ببینم چی میشه شاید تونستم همسر گرامی رو راضی کنم از رو دستش نگاه کنم یا اینکه ورقمون رو عوض کنیم

دیگه ایرانی جماعتیم و همش فکر خلاف و سواستفاده...هه هه (شوخی کردم بابا جدی نگیر توام )

 فردا هم مدو داره میره هند و تا ۵ میی نمی آد...

بازم من تنها میشم ...

بهش سفارش دادم یه ساری برام بیاره

عین بچه ها هر چی دلم بخواد باید بخرم

آهان راستی یه چیزی می خواستم بگم که خیلی مهمه می زارم تو پست بعدی

فکر کنم بعدازظهر بنویسم...

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در جمعه 3 فروردین1386 ساعت 11:11 قبل از ظهر | لینک ثابت
کلی اعصابم خورد شد

یه پست نوشتم ولی رفتم یه پنجره دیگه باز کنم همش پرید

آخه من چقدر حرص بخورم؟

باور کن من غذا نمی خورم ؛از بس حرص میخورم چاق میشم

حالا دوباره از اول بنویسم؟

واااااااااااااااااااااااای

آره داشتم می گفتم که امروز صبح از اون صبح های نادر هست که من از اولش حالم خوش بود و اصلا احساس گرفتگی و دلخوری ندارم

آخه من معمولا مودم بالا پایین داره

یه وقتی هست می بینی خوبم ولی یه دقعه عین این برق گرفته ها میرم تو لاک غم.

ولی خدا رو شکر این دفعه تا حالا دوام آورده

ولی خداییش باید یه چک آپ روحی و ذهنی بکنم ببینم چمه؟

نکنه خدای ناکرده چشم شیطون کور، گوش شیطون کر بیماری لاعلاج از نوع روحی گرفتم؟

...

 

رفتم دوباره این وبلاگ ایام بی شوهری رو چک کردم دیدم نه خبری نیست

چقدر دلم گرفت(اااااا دیدی گفتم سریع مودم بالا پایین میشه ؟حالا باورت شد؟)

به دلایلی که بر هیچ کس معلوم نیست دیگه نمی خواد بنویسه

چقدر حیف...

برا من یکی خیلی خوب بود

بهم کمک میکرد که از دیدگاه روانشناسی و البته دیدگاه خودم تجزیه کنم زندگی و حالات و رفتارهاشو که دقیقا در نوشته هاش به طور واضح پیدا بود

والبته روزی سه چهار بار هم آپ میکرد

البته گاهی مواقع از چیزایی صحبت میکرد که در جامعه ایران تابو به حساب میاد...

در شرایطی که زن ایرانی همه ازش انتظار دارن چشم و گوش بسته باشه و از تابو های جامعه سخن به زبان نیاره این خود به نظر من جرات می خواد!!!۱۱

ولی خب هرکسی آزاده در هر زمینه ای که می خواد بنویسه و من خواننده نباید برا اون تکلیف بذارم ...

گاهی که خیلی دقیق میشم می بینم که چقدر دنیای ما آدمها با هم متفاوته و هر کس برای خودش چارچوب و اصولی داره

خیلی ها بقیه رو راه نمی دن که قدم به دنیای اونها بگذارن و خیلی ها هم این اجازه رو میدن

من؟

خب ؛ در مورد من بسته به شرایط و موقعیتها و  صد البته کسب اجازه از همسر گرامی لازم و ضروری است.

به قول شاعر که نمی دونم کیه:

آدما با هم و تنها

هر کدوم یه جور معما

خب الان احساس میکنم کلی حرف زدم و به شدت فکم دچار کوفتگی شده

پس تا بعد

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 2 فروردین1386 ساعت 11:31 قبل از ظهر | لینک ثابت
سال نو رو خوب شروع نکردم

غمی بزرگ بر دلم مستولی گشته

توان گفتنم نیست

فقط اینکه خیلی غمگینم

اشک می ریزم تا اندکی از اندوه درونم کاهش یابد

کاشکی میشد ما آدما به زخم هم مرحم بودیم

تو این روزای بی کسی شریک درد هم بودیم

....

نه نمیشه

با گریه هم این درد عظیم کاهش نمی یابد

مرحمی برایش نیست

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 1 فروردین1386 ساعت 2:56 قبل از ظهر | لینک ثابت

غربت من هرچی که هست

از با تو بودن بهتره

آخر خط زندگی

این نفسای آخره

وقتی دارم با هر نفس

از این زمونه سیر میشم

وقتی  با یه زخم زبون

از این و اون دلگیر میشم

این آخر راهه دیگه

باید که تنها بمیرم

تنها تو اوج بی کسی

تو غربت آروم بگیرم

باید برم باید برم

باید که بی تو بپرم

آخ که چه سنگین میزنه

این نفسای آخرم

سکوت من نشونه

رضایتم نیست می دونی

گلایه هامو میتونی

از توی چشمام  بخونی

بگو آخه جرمم چیه

که باید اینجور بسوزم

هیچی نگم، داد نزنم

لبامو روهم اینجور بدوزم

دربه در غزل فروش

 

با هر نگاه به عکست انگار

من خودمو دار میزنم

نفرین به عشق و عاشقی

نفرین به بخت و سرنوشت

به اون نگاه که عشقتو

تو سرنوشت من نوشت

نفرین به من، نفرین به تو
نفرین به عشق من وتو

به ساده بودن من و

به اون دل سیاه تو

منم که گیتار میزنم

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 1 فروردین1386 ساعت 2:37 قبل از ظهر | لینک ثابت

www.nantes.blogfa.com

Free counter and web stats