خلاصه که کشتند دیشب ما رو از نگرانی و امروز بالاخره اعلام کردند که یه راننده تاکسی اومده زنگ زده و خبر داده که بچه رو همراه یه پیرمرد دیده. حالا طرف ۶۱ سالشه و سابقه خفنی در بچه دزدی و تجاوز داره. به عبارتی طرف پدوفیل تشریف داشته.
رفتند و بچه رو نجات دادند و البته طرف سو استفاده رو از بچه کرده بود ولی پدر بزرگش میگفت که همینشم که زنده هست خدا رو شکر میکنیم.(البته به زبون خودش گفت نه عین این جمله رو).
و جالب تر اینکه این پنجمین باره که بچه ای با همین آلرت ها پیدا شده. اسم این پسر انیس فکر کنم بوده که فعلا تو بیمارستان تحت مراقبت قرار داره تا یه سری آزمایشها روش انجام بشه .
داشتم فکر میکردم که چقدر از همین بچه دزدی ها و سو استفاده ها در کشور خودمون انجام میشه و هیچکی جیکشم در نمیاد و تو منابع خبری هم پخش نمی کنند.
کاشکی یکی بیاد به داد اونها برسه. تو مملکتی که بزرگ تر هاش هیچ گونه امنیت جانی و مالی ندارند چه انتظاری از نگهداری و امنیت کودکانش میره؟
دلم براش میسوزه. نمی دونم مادر خوبی براش هستم یا نه. دارم سعی خودم رو میکنم. همسر جان که نظرش چیز دیگه ای هست. ازم توقع بسیار بالایی داره.
دلم دوباره براش تنگ شده. فاصله بین این اتاق تا اون وری رو که کمتر زا ۱۰ قدم هست رو طی میکنم و دوباره کنار تختش زانو میزنم و قصه همیشگی تکرار میشه.
چرا بچه ها وقتی خوابند معصومانه تر به نظر میرسند؟؟؟ خیلی جالبه برام.... عزیز دلم مثل مامانش شیطون و پر از فعالیت هست و مدام تو این خونه فسقلی اینور و اونور میره.دلم براش کبابه. غافل از دنیا و شر و شورهایی که توش هست با خیال راحت بازیشو میکنه. تا حالا بچه ای به خوبی اون ندیدم. وقتی مقایسه اش میکنم با خواهر زاده هام که شب و روز مامان(مادر بزرگشون) رو پر میکنند و باز هم نفس براش باقی نمی گذارند خدا رو شکر میکنم. اصلا اذیت نمیکنه مگر اینکه چی پیش بیاد.
تمام فکر و ذهن من تو این یه سال و ۵ ماه شده پگاه و دانشگاه.دخترک بی گناه و مظلوم مادر.... دلم برات کبابه عزیزم... با هر مامایی که از دهنت بیرون میاد انگار دنیایی دوباره رو به من بخشیدن. مرده باشم اگه لحظه ای به یادت نباشم.قربون اون چشمهای قشنگ و نگاه نازنینت بشم الهی، نمی دونی چه دردی رو دارم به خاطر تو تحمل میکنم.
فکر تو لحظه ای رهام نمی کنه. میمیرم برات مادر، حرف بزن،بچگی کن...
هر قطره اشکی که میریزم برات، کمکی باشه برا پا گرفتن ریشه وجودت، زنده نباشم اکه روزی خاری تو پات بره یا مشکلی برات بوجود بیاد، اما نه باید باشم ، در کنارت و همراهت تا سختی ها رو تحمل کنی. تا استوار باشی و همیشه پا برجا.
مامان هیچ وقت نتونست کلمه محبت آمیزی بهمون بگه، هیچ وقت تو زندگی ۲۵ سالم نشنیدم بگه دوستتون دارم، نوازشمون کنه، البته بهش حق میدم.نبود مرد در زندگی و تنهایی در عنفوان جوانی خلق و خوی او رو مردانه کرده بود و احساس و عاطفه رو در وجودش خفه کرده بود. نمی تونست بیان کنه، اونچه رو که در دلش نهان بود. هیچ وقت نفهمیدم پدرمه یا مادرم.
ولی من عزیزم می خوام برات فقط مادر باشم. حرفهای دلم رو بهت بگم. همه احساسی رو که نسبت به تو موجود نازنین در دلم دارم بیان کنم. می خوام که علاوه بر علم به اینکه مادرت دوستت داره ، واقعا این جمله رو حس کنی.می خوام که وقتی دلت گرفت و کم آوردی سرت رو بذاری رو زانوهام و گریه کنی. می خوام که منو رفیق و همدم و دوست خودت بدونی غیر از نقش مادری که برات ایفا میکنم.
دلبندم، هیچ خوشی و لذتی رو تو دنیا با یه لبخند و شنیدن صدای تو که منو صدا میکنی عوض نمیکنم. قول شرف بهت میدم که غیر این نباشه.کاش بدونی چه دردی در دلم دارم و نمی تونم به لب بیارم.
در و دیوار این خونه شاهد هستند که چه آروزهایی برات دارم. بزرگ شو مادر ، دلم شدیدا هوای یه صحبت مشتی بین خودمون رو کرده.
نمی دونم چرا وقیت دارم اینگونه باهات حرف میزنم، به جای اینکه خوشحال باشم و بخندم ، خیسی اشک هست که قطراتش پهنای صورتم رو میپوشونه. عزیزم، کاش بدونی چقدر دلواپست هستم و تو فارغ از همه چی در خواب ناز فرو رفته ای. عروسک دوست داشتنی که ماهها قبل از تولدت برات گرفته بودم رو بغل کردی و خوابیدی. یادمه هر وقت به جشمای اون نگاه میکردم دلم میگفت جشمهای عسلت یه چیزی میشه عین چشمای این، سیاه مثل تاریکی شب. با مژه های بلند برگردان. راستی مامانی، عاشق چشمهاتم....
بابایی میگه چرا اینقدر تند تند برات لباس میخرم. منم میگم آخه دوست دارم دخترم همیشه شیک و نانازی باشه.
دیشب از تو آرشیو فیلم ها کاغذ بی خط رو در آرودیم و دیدم. فیلم به مزخرفی و گندی این ندیده بودم. توش مادره اصلا هیچ توجهی به بچه ها نداشت ، از خودش یه فرشته مهربون ساخته بود و از باباهه یه گرگ بدجنس. ولی مامانی یادت باشه که باباتم همینقدر دوستت داره و همینقدر نگران سرنوشت و آینده روشن تو هست. عزیز دل مادر، منتها دنیای بابا ها با مامانها یه خورده فرق داره و به همون اندازه نوع بیان عاطفه و احساسشون هم متفاوته.
آخیییییییییی یه کمی دلم وا شد. کاش همیشه برات بنویسم، حالا که اینقدر منو آروم میکنه نوشتن از تو.
je t'aime ma chérie d'amour
راستی اینها رو نوشتم، یاد *قصه های من و بابام* افتادم. اینقدر این مجموعه داستانهاش رو دوست داشتم که نگووو. دلم میخواد حتما سری کاملش رو برا پگاه بخرم.
بازم یه سری به سایت دانشگاه نانت زدم.باز هم کلافه شدم و باز هم آه های حسرتی بود که از ته دلم کشیدم. باز هم منتظر معجزه ای شدم تا بتونه من رو به اون پیوند بده. تو گشت و گذار برای یافتن راه حلی تو لابراتوار روانشناسی به یه اسم آشنای ایرانی بر خوردم ولی هر چه جستجو کردم نتیجه ای در بر نداشت، می خواستم ببینم آدرس ایمیلی چیزی داره که بتونم باهاش تماس بگیرم یانه.این تیر هم به سنگ خورد و باز هم نگاه های حسرت بار و غمگین من که به صفحه سایت دوخته میشه.
خودمم دیگه خسته شدم از بس ناامیدانه دنبال کردم این قضیه رو. دیگه داره کم کم برام عین یه بت دست نیافتنی میشه. باید بشکونمش. من میتونم چرا اینقدر خودم رو دست کم میگیرم. فوقش اگه نشد سال بعد و سالهای بعد تو ایران... ولی همه ترسم از اینه که آنقدر تو زندگی غرق بشم که یه روزی یادم بره چه هدفهایی داشتم. میترسم از روزی که برگردم و ببینم چه زود فراموش کردم همه قولهایی رو که به خودم داده بودم. برگردم ببینم که آنقدر خودم رو شمغول شوهر و بچه کردم که خودم رو یادم رفته. مثل خیلی از زنهای ایرانی که هیچ وقتی برا خودشون و آرزوهاشون ندارن و خوشحالن که بچه دارند و شوهر و زندگی عالی و غیره. من اصلا این سیستم رو دوست ندارم، می خوام که در کنار همسر و فرزند وقتی هم برای خودم و افکارم داشته باشم، لحظاتی که بشینم به خودم و اعمالم فکر کنم و کارهایی رو انجام بدم برای خودم، فقط خودم.
خواسته بدیه؟ نمی دونم چرا ما خانم های ایرانی نمی تونیم یه مقدار باز تر فکر کنیم. همش درپی اینیم که وااااای وشهرم چی میخواد، بچم چی می خواد، یادمون رفته که خودمونم هستیم، ما هم باید برای خودمون و ایده آل هامون احترام قائل شیم و بقیه هم همینطور. انگار ما این حق رو نداریم. وقتی به مامانم میگم بابا دوست دارم فلان کار رو انجام بدم، سریع میگه مادر شوهرت ، بچت ، نمی خواد اینکار رو بکنی وباید فقط به فکر اونها باشی.
اینقدر از این حرفها متنفرم که نگووو. همیشه هم میگم به همه که آقاجان، همه ملت اینطور فکر میکنند؟ خب به من چه. من یکی دوست ندارم اینجوری فکر کنم. اصلا هم تافته جدا بافته نیستم یا به قول همسرم از اروپایی ها هم جلو نزدم ولی دوست دارم کاری که دلم می خواد و آیده آل هایی که تو ذهنمه رو عملی کنم.
خب ، مثل اینکه دوباره آمپر زده بالا و جوگیر شدم و دارم عصبی میشمو بهتره خودم رو کنترل کنم.
نتیجه این بحث:
من می تونم، فقط باید کمی صبر داشته باشم و امید به خودم و آینده ام. من می تونم اگه بخوام واقعا
به همون بسنده میکنم:
ma philosophie,....amel bent
Je n'ai qu'une philosophie
Être acceptée comme je suis
Malgré tout ce qu'on me dit
Je reste le poing levé
Pour le meilleur comme le pire
Je suis métisse mais pas martyre
J'avance le coeur léger
Mais toujours le poing levé
Lever la tête, bomber le torse
Sans cesse redoubler d'efforts
La vie ne m'en laisse pas le choix
Je suis l'as qui bat le roi
Malgré nos peines, nos différences
Et toutes ces injures incessantes
Moi je lèverai le poing
Encore plus haut, encore plus loin
Viser la Lune
Ça me fait pas peur
Même à l'usure
J'y crois encore et en coeur
Des sacrifices
S'il le faut j'en ferai
J'en ai déjà fait
Mais toujours le poing levé
Je ne suis pas comme toutes ces filles
Qu'on dévisage, qu'on déshabille
Moi j'ai des formes et des rondeurs
Ça sert à réchauffer les coeurs
Fille d'un quartier populaire
J'y ai appris à être fière
Bien plus d'amour que de misère
Bien plus de coeur que de pierre
Je n'ai qu'une philosophie
Être acceptée comme je suis
Avec la force et le sourire
Le poing levé vers l'avenir
Lever la tête, bomber le torse
Sans cesse redoubler d'efforts
La vie ne m'en laisse pas le choix
Je suis l'as qui bat le roi
هیچ وقت نتونستم درد دلهامو بهت بگم. هیچ وقت تو هم منو محرم راز هات و درد دلهات ندونستی.
هیچ وقت اونجوری که باید بهم اعتماد نکردی. ولی این نیز بگذرد. دردی که الان دارم با هیچ مرحمی خوب بشو نیست.اون قضیه رو هم به خاطر اینکه نمی خواستم اصل قضیه رو بهت بگم، گفتم والا به قول فروغ:
کی ترا گفتم آنچه دلخواه است
شاید فکر کنی خیلی آدم عقده ای و منتقمی هستم ولی حاظر نیستم تا وقتی تو منو محرمت ندونی، من حرفهای دل و آنچه که اذیتم میکنه تو این مدت رو بهت بگم.
تحمل این وضعیت برام حیلی سخته، ولی چاره ای ندارم، هیچ چاره ای ....
هیچ مفری برام نیست تا با امید به اون بتونم نگاهی آسان تر و بهتر داشته باشم. باز هم شده قضیه معلق موندن بین زمین و هواااااا
می دونی که آدم صبوری نیستم، نمی تونم آنقدر شکیبا باشم تا موهام عین دندون هام سفید شه و بعد بتونم به آرزوهای کاملا دست یافتنی و وضعیت استیبل برسم. نمی خوام اونقدر صبر کنم . می خوام الان که جووونم و پر انرژی به خواسته هام برسم، به همه اهدافی که تو ذهنم تصور میکردم و حالا حتی یه دونه اش هم برآورده نشده.دریغ و صد افسوس
معلقم ، باز هم ، همون حسی رو دارم که ازش به شدت متنفرم ف همون حسی که مدتها بود فکر میکردم ازم جدا شده و همه چی روبراه شده.
تموم روح و روانم با زندگی روزمره و عادی آمیخته شده و من از این حالت بدم میاد. دلم سورپریز میخواد، دلم یه اتفاق تازه و نو، یه پدیده جدید میخواد. نمی دونم هر چی باشه؛فقط اتفاق بیافته.
اینقدر حرض خوردم که دویست گرم بون بون رو سه سوت بلعیدم. ببین چقدر فشار وارد شده بهم زیاد بوده.
ترجیح میدم حرفهای دلم رو در و دیوار بشنون و قضاوت عادلانه کنند. کاش یه چاهی چیزی بود ما هم توش داد میزدیم و عقده دل خالی میکردیم.
از بچگی همیشه به فکر سوسول بازی و اینها بودم. مامانم از دستم کلافه بود که ای خداااااااا این بچه پی کی رفته. باباش که دو آتیشه بود از اینور ، خودمم که عادی ، این دختره چرا اینقدر بی چشم و رو از آب در اومده. البته شاید هم چون ته تغاری بودم و بهم زیاد!!!! سخت نمیگرفتند اینجوری شدم.همش فکر خوشگل کردن و جیگول بیگول بازی در آوردن و... بودم.
دیشب داشتم فکر میکردم به این قضیه که چرا من هوزم کنار نمیام با این هویتی که دارم.ساعت از ۱۲ گذشته بود و همسر دلبندم در خواب ناز و فرزند از جان عزیزترم پا به پای من هی اینور و اونور می دویدو حالا از خودتون نپرسید که چرا این دخمل ناز اون وقت شب بیدار بوده، بچم مثل مامنش بیخوابی زده بوده به سرش. خلاصه، همینجور که خونه رو مرتب میکردم و اسباب بازی ها رو که پگاه در طول روز تو هر سوراخ موشی قایم میکنه و گاهی هم پرت جمع و جور میکردم و به همین موضوع بالا عمیقا فکر میکردم.
همشه چیز عالی و خوب هست ولی چرا من راضی نیستم؟تمام خانواده دارای مدارک تحصیلی بالا، دور و برم پر هستند تو فامیل از آدمهایی که در سطح کشوری مقام دارند ولی چرا بازم خشنود نیستم؟(هر چند، گویند که پدرت بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل،ولی خیلی هم حاصلم...)
بعد یه کمی که عمیق تر !!!!! فکر میکنم میبینم نه ه ه ه ، مثل اینکه قضیه از یه جای دیگه آب میخوره. این منم که حس زیاده خواهیم عطشش نمی خوابه و هی چیز های بیشتر و بالاتر میخواد.می خواد که مثلا دخترک آزاد تر از اینی باشه که هست. که مامانش بهش نگه دخترم حق نداری بدون شوهرت بیای ایران و اینکه همسرم نگه عزیز، فلان کار رو دوست ندارم انجام بدی. این منم که می خوام از همه لحاظ بیشترین و بهترین رو داشته باشم. ولی حالا این حس خوبه یا بد؟
میشناسم خونواده هایی رو که حتی به دخترشون اجازه دست زدن به صورت رو قبل از ازدواج نمیدن... حتی میشناسم آدمهایی رو که دخترانشون قبل از ازدواج جلو چشم پدر و مادر معاشقاه دارند با بعضی هاااااااااااا...می دونی من دلم می خواست هیچ وقت هیچ کس برام محدوده تعیین نکنه که چیکار کنم، دوست داشتم خودم هر کاری دلم می خواست بکنم والبته هم میکردم....بسیار خودسر و تند رو بودم در هر زمینه ای که دلت بخواد... البته حالا دارم یه کمی متعادل میشم؛
دلم می خواست کهاین مرز بندی رو خودم برا خودم بذارم با توجه به شعوری که دارم نه اینکه بهم بگند چیکار کنم یا نکنم.
ولی همینی هست که هست دیگه. مگه آدمها عوض میشند؟(منظورم شخصیت اونهاسیت) خب، پس باید کنار بیام ولی دوست دارم یه سری تغییراتی بدم تو طرز رفتارشون نسبت به خودم.
مامانم فکر میکنه هنوز همون بچه ای هستم که سه ماه بعد مرگ باباش به دنیا اومده و همه دنیا باید مراقبش باشند که این بچه بزرگ شه و همه دست به دست هم بدهند تا این جوونه پا بگیره . حالا بعد ۲۵ سال که خودم هم یه بچه دارم ول کن معامله هم نیستند همگی هنوز دارند برام تکلیف کبری و صغری تعیین میکنند. ای بابا چه گیری افتادیم هااااااااااااااااااا
خب ، به سلامتی رشته افکار از دستم در رفته و هیچی به ذهنم متبادر نمیشه که بر این صفحه بیارم.
پس تا درودی دیگر بدرود
چند روز پیش که شیرینی درست کردم آرنج دستم از دو جا سوخت، دیروز آب جوش ریخت رو دو تا انگشتم، امروز بخار غذا با شدت تمام خورد به شست دست راستم. نمی دونم چم شده. یا خیلی کم حواس شدم(که بودم؟) یا اینکه ....
خلاصه اینکه آرنج و شستم بد جور سوختگی داره و درد امونم رو بریده.یه کمی سیلور سولفادیازین مالیدم به شسته تا کمی اتلهابش بخوابه(ما خودمون یه پا پزشکیم ، پزشک میخوایم چیکار)، الهی مادر بمیره برا دخمل نازش، چند وقت پیش بچم دستش وسخته بود چه دردی کشید...
نمی دونم چرا من هر چی میگذره دست و پا چلفتی تر میشم. یا در حال ظرف شکستنم یا در حال خراب کردن اینور و اونور.
یه چیزیم شده ها انگار.
فتنه هــــا در سردین و وطنست این دو لفظ است که اصــل فتنست
صحبت دین و وطـــن یعنی چـه دین تو موطـــن من یعنـــی چـه
همه عالم همه کس راوطـن است همه جا موطــن هرمرد و زن است
چیست درکلّه تو این دوخیــــال که کند خــــون مرا بر تو حــلال
شعری بود سروده ایرج میرزا که بسیار زیبا بود ، گفتم بذام بقیه هم فیض ببرن.
و اما یه مطلبی دیروز گروه ادبستان فرستاده بود که خیلی جالب بود در مورد تاریخ تصویب پرچم ایران،سرود ملی ایران و تصویب زمان رسمی حاکم بر ایران که فارسی باشد. من عین مطلب را پایین نقل میکنم.مطمئنم خیلی مفیده برامون و لازمه که بدونیم.
داشتم فکر میکردم که معلومه دیگه شاهد چیه.چقدر پدر و مادر بی فکر و بی شعور و احمقی داره این بچه که آوردنش صحنه کشتن فردی رو ببینه، تازه نه به صورت عادی بلکه با طناب دار. خب این بچه فردای روز تمام ین صحنه ها یادش میمونه. یه کمی هم اگه زمینه روانی داشته باشه خدا میدونه چی از آب در بیاد در آینده.دلم براش سوخت، برای معصومیتش، برای ذهن زلال و شفافش که داره از همین حالا با این چیز ها به گند کشیده میشه. خشونت رو نشونش بدیم که چی بشه؟ جز اینکه مضطربش میکنه و آرامش روانی اش و بهم میریزه؟
امان از دست این خانواده های بی فکر که بچه ها رو قربانی خواسته ها وعقده هاشون میکنند. هر کسی هم به یه صورتی. یکی بچه رو مجبور میکنه فلان رشته رو بره چون خودش نتونسته در جوانی به اون برسه و حالا توقع داره فرزندش راهش رو دنبال کنه و او رو به آرزوش برسونه، یکی هم با این کارها کودک بی نوا رو از همین حالا مثل خودشون پر از عقده و خشم بار میارن.
نمی دونم ما ایرونی ها چه اصراری به خشونت داریم. این رو برای توصیه نمیگم، اول به خودم میگم. خودم که خیلی وقتها عصبانی شدم و داد زدم سر دختر نازم و بعد با دیدن قیافه معصومش رفتم و ازش عذر خواهی کردم.چند نفر از ما شده که به خاطر هیچ و پوچ فرزندانمون رو بد جور به قولی ادب کردیم؟ اینها همه نشونه روحیه خشونت طلبی ماست.
من همه تقصیر رو گردن پدران و مادرانمون نمیندازم، بلکه منبع اصلی تری پشت این قضیه خوابیده.حکومتی که هر روز و هر روز در حال اعدام و بگیرو وببند باشه از خانواده ای چه انتظاری می تونیم داشته باشیم؟
وقتی هر وقت صفحه اول روزنامه رو باز میکنی و میبینی که پر از حوادث جور وا جوره ، خب این رو ذهن و روان تاثیر منفی میذاره دیگه، همه اینها به صورت خشم فرو خورده در می آدو سر این بچه های بی گناه خالی میشه.
کاش کمی فکر کنیم قبل از اینکه عملی رو انجام بدیم بخصوص در مورد فرزندانمون، عزیزان دلمون.
دلم برای نفسم، وجودم، عمرم،هستی ام: دخترم ،میسوزه که بخواد روزی پاش به ایران برسه و اونجا بزرگ شه و شاهد این صحنه های دلخراش باشه.
بازم میگم، نه اینکه مملکتمون فقط پر از این چیز هاست، اتفاقا خیلی خوبیها و زیبایی ها داره ولی حیف که همه اینها پشت این سری حرکات پنهان شده و نمای خودش رو از دست داده.

پس اون همه خاطراتی که با هم داشتیم چی؟ دفنشون کنیم؟ به صفحات باطله تاریخ بسپاریمشون؟ ندیده بگیریمشون؟چقدر آتیش میگیرم از خودم و کارهام. چقدر بدم میاد از خودم وقتی اینجور برخوردی با من میشه.
دریغ....
افسوس....
غیر از این چی می تونم بگم. هان؟ چی؟
منم اعتقاد دارم منتها با این تفاوت که دوست دارم فقط حریم شخصی من رعایت بشه و من از تمام اسرار بقیه مطلع بشم. حالا این بقیه نه همه افراد دور و برم هااااااا،نه ؛ مثلا همسرم، دوست دارم تمام جزییات امور مربوط به او رو بدونم. این خیلی بده؟
واقعا نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و اگه یه چیزی باشه که از دسترس من دور باشه به شدت مظرب میشم و دلم می خواد به زور و چنگ و دندون و دعوا اون قضیه رو بدونم.عادت بدیه ولی خب اینجوریم دیگه.نه اینکه فضول باشم هااا نه، در رابطه با صمیمی تر ها اینجوری ام.
حالا الان یه مسئله سیکرت وجود داره که به شدت مشتاق به دستیابی اون هستم. فقط اینکه اینجا دیگه با دعوا هم نمیشه فهمید قضیه رو.آآآآآآآآآآآآخ که چقدر دارم از فضولی میمیرم که چرا من نمی تونم دیگه .... را باز کنم.
به قول قلی ااااااااای به جان عزیزش دارم میمیرم از کنجکاوی.آخه من که می دونم تو .... را به خاطر مسائل امنیتی نبستی، ناقلا معلومه یه خبر هایی هست ... خب چرا تا حالا از لحاظ امنیتی مشکلی نداشت بعد یکدفعه مشکل پیدا کرد؟
خدا رو شکر که تو منو خوب میشناسی، پس باید بدونی که با این حرفها نمیشه سر منو شیره مالید عزیزم... پس؟؟؟؟؟
........................................................................................................................................
به سلامتی رهبر و رئیس جمهور و دار و دسته هاشون یکی از اساتید برام ایمیل زد و جواب داد که شرمنده این رشته در حوزه کاری من نیست...مرتیکه عرب تازی سوسمار خور....آخه بگو من اگه احمق نبودم که برا تو الاغ ایمیل نمی زدم؛ پس معلومه منم مثل خودتم.
باور کنید نمیشه به این موضوع فکر نکنم،آخه هر دفعه یه چیزی پیش میاد و ذهن و فکر من رو دوباره به بحث ادامه تحصیل سوق میده. و بعدش من عصبانی میشم و لعن و نفرین می فرستم به زمین و زمان.
........................................................................................................................................
هر روز کلی غر میزنم به خودم که چرا از ایران کتاب رمانی چیزی با خودم نیاوردم.بعد اینجا تو مه داکیومانت شونصد هزار تا کتاب با فرمت پی دی اف دارم، ولی مرگم میاد بخونمشون.
یا یکی از دوستان شروع کردیم به خوندن کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی، و الان ۴ الی ۵ ماهه توقف کردم رو صفحه دویست و خوردی. نمی کشم دیگه ادامه بدم. از طرفی همه اونهایی رو هم که خوندم یادم رفته... اینقدر به نظرم برام سنگین میاد که نگو...
مسالۀ یا شیخ:می خواستم بدونم که چطوز میشه تو آدوب آکروبات متن نوشت؟ چه می دونم فایل درست کرد به صورت پی دی اف. یعنی خودم هر کاری کردم نشد. حالا اگه کسی بلده محض رضای خدا یه کمکی به این بنده عنایت بفرماید...
........................................................................................................................................
دیروز طبق گشتی که تو سایت سنجش زدم دیدم نفر اول کنکور تو رشته ریاضی همشهری از آب در اومده. اهووووووووووم اهوووووووووم قابل توجه بعضی هااااااااااااا. چیکار کنیم دیگه همشهری های ما همه درس خونند. (حالا من چرا خودم رو گرفتم ، اگه عرضه دارم ارشد من رتبه اول رو بیارم البته سال ۲۰۰۹ میلادی) فعلنا که دستمون از ایران و کنکور کوتاه هست.آخ باز گفتم ایران دلم پرکشیییییییییییییید
برای خنده:واااااااااای یه موزیک ویدئو جدید هست از امیر به اسم قلی اینقدر قشنگ و خنده داره؟(از نظر من البته) که نگووو. من که کلی باهاش(با آهنگش) حال کردم.در مورد آمریکا میخونه و...
حالا ببینم می تونم بذارم اینجا یا نه.بعدا البته....
*خوشبختی چیزی نیست که آن را حس کنیم فقط باید آن را به یاد بیاوریم.(اوسکارو ایلد)
از خیلی ها شنیدم که میگن من لیاقتم بیشتر از اینه و من باید خوشبخت تر از این می بودم؛ در صورتی که من شخصا معتقدم که هر کس به اندازه لیاقتش خوشبخت میشه و اگر الان مثلا من احساس خوشبختی نمی کنم(فرضا گفتم ) یعنی بابا لیاقتم بیشتر از این نیست، یعنی اگه من الان یه لیسانس فکسنی روانشناسی دارم و هر روز هم دارم غر میزنم به جون خودم و دنیا، نیاید بگم که این لیاقت من نیست و من باید جای بالاتری می بودم ، بابا اگه عرضه داشتم و مرد عمل بودم باید الان همون جایی بودم که ادعاشو دارم، پس این منم که نخواستم یا نتونستم، به هیچ کسی دیگه هم نباید ربطش بدم. نباید آسمون و رسیمون رو به هم ببافم و از زمین و زمان گله کنم.همین،باید تکلیف خودم رو روشن کنم....
خوبه آدم برا یه بار هم شده با خودش رو راست باشه، بگه بابام جان، سال ۷۹ درست ۶ ماه قبل کنکور کی بود داشت واسه خودش عیش دنیا رو میکرد و اصلا عین خیالشم نبود که کنکوری داره؟ کی بود وقتی فارغ التحصیل شد داشت واسه خودش راست راست ول میگشت و فکر اینو نمی کرد که باید برا فوق بخونه؟چرا اینقدر بی فکر بود که گذاشت بقیه براش تصمیم بگیرند که چی خوبه و چی بد؟
خب، حالا پس باید بکشه، به خاطر همه سهل انگاری هایی که در حق خودش انجام داد. تاوان باید پس بده دیگه، مگه غیر از اینه؟
حالا هم که اکول تعطیل شده تازه یادت اومده که ااااااااا چرا من یه ایمیل واسه خانم فلورین نفرستادم؟ بیچاره آخه قضیه ات شده عین حسنی که به مکتب نمی رفت وقتی میرفت جمعه میرفت... واقعا کارات خنده داره بشر.... چی بودی تو وغافل بودی از خودت؟ بی خود نیست بهت میگن علی بی غم، حقا که برازنده خودته این لقب...
ختم کلام
معمولا ساختمان های اینجا سرایدار نداره ولی اینجا چون یه خورده استثنا هست مکانش، فردی هست که کارش تقریبا شبیه سرایدار خومونه...بهرحال، این موسیو جوگلا از اون آدمهای تخس روزگاره، یه فرد دهن چاک به تمام معنا و دعوایی، یعنی من فرانسوی این مدلی تا حالا ندیده بودم...
دعوایی افتاد پریشب با یکی از پسر های اینجا که نگو و نپرس ، غیر از همه فحش هایی که به هم دادن ، این رفت و آمدهاش و سمج بازی هاش منو کشته بود،پیله کرده بود مگه ول میکرد؟
حالا قضیه چی بود؟ سر یه کباب ساده. بچه ها تو بالکن خودشون مشغول برپایی بساط کباب بودند که موسیو جوگلا بوی کباب که به مشامش رسید رم کرد و خراب شد سر این ساختمون...حالا من یه چیزی میگم و شما یه چیزی میشنوید...
از بس گیر داد به این بابا که یا خاموش میکنی این منقلتو یا میرم سکوریته رو خبر میکنم بیاد بساططتو جمع کنه و بندازتت بیرون...خوشم اومد طرف هم کم نیاورد و اساسی حالشو گرفت...(باز شانس آوردیم دفعات قبل که ما کباب درست میکردیم تو بالکنمون، نبود که گیر بده والا این همسر من هم که هیکل آآآآآآآاا ورزشکار و سرش درد میکنه واسه اینکه یه ۵ نفر رو بگیره بزنه... شوخی بابا الکی گفتم اتفاقا اصلا هم دعوایی نیست... الان میاد می خونه، شب یقه مو میگیره که اینها چیه اینجا نوشتی...)
حالا ساعت ۱۰ شب بود ، درسته که هوا روشن بود ولی خب شب حساب میشه دیگه، اینم میکروفونش که قورت داده انداخته تو حلقش و داره داد و هوار راه می اندازه...یعنی ما از پشت در بسته هم صداشو میشنیدیم به وضوح، حالا یه وقتی فکر نکنید گوش وایساده بودم هاااااااا...
اینم از اون شب ما ،گفتم بنویسم خاطره دعوای اینجا یادم بمونه، آخه اولین باری بود که تو این سالها دعوا میدیدم، باور کنید....
......................................................................................................................................
بی ربط:تا حالا براتون پیش اومده که از صبح تا شب فقط به یه آهنگ گوش بدید و تازه فکر کنید هنوز هم تکراری نشده براتون؟ معمولا وقتی دلم میگیره از صبح یه آهنگی رو میذارم و تا آخر شب فقط و فقط اون رو گوش میدم...اونم با صدای بلند...
این جور مواقع به من هیچ ربطی نداره که همسایه اینوری یا اونوری اذیت میشه، به من هیچ ربطی نداره که همسرم خسته شده از بس مجبور شده این صدای مزخرف و آهنگ مسخره(از دیدگاه اون) رو گوش بده...اصلا کلا هیچی به من ربط نداره... چون من غمگینم و تا این غم پدرش در نیاد و آروم نشم دست از سر این آهنگ بر نمیدارم

