تبليغاتX
دخترک آوازه خوان
هوا بارونیه...دلگیره و گرفته... گویی این دل منه که مثل این هوا گرفته است و اونم هوای گریه داره.تو این هوا و با این حس تنها آهنگی که میچسبه به من این شعر و آهنگه:

گفتم که رفتنت یه روز ، قاب دلم رو می شکنه
گفتی که این بخت تو بود ، تقدیر تو شکستنه
هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی،هنوزم عاشق ترینم
گفتم بمون اونروز میاد، غصه هامون تموم می شه
گفتی اگه با هم باشیم ،لحظه هامون حروم می شه ه
هر وقت که بارون میزنه، تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی، هنوزم عاشق ترینم
آه آه ...آه آه...
وقتی رفتی همه دنیا روسرم ،انگاری خراب شد ودلم شکست
قلب من زانوی غم بغل گرفت
هر وقت که بارون میزنه، تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی، هنوزم عاشق ترینم
هر وقت که بارون میزنه، تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی، هنوزم عاشق ترینم
هنوزم عاشق ترینم
از وقتی رفتی هیچکسی ،همدرد وهمرازم نشد
هیچکسی حتی یه دفه ،هم غصه سازم نشد
رفتی ولی بدون هنوز ،عاشقتم تا پای جون
دل بهاریم عاشقه ،چه تو بهار چه تو خزون
هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم
هر وقت که بارون میزنه تو رو کنارم می بینم
حس می کنم پیش منی هنوزم عاشق ترینم

بدجور دلگیرم... حال و حوصله هم ندارم. گفتنی است که قرار است یه عمر غم و غصه هایمان رو به در و یوار خانه ما بگوییم. انگار هیچ گوشی طاقت شنیدن حرفهای دل ما را ندارد. گویی ما محکومیم به نشنیدن رازهامان...گاهی وقتها به خودم میگم گور بابای زندگی، اصلا چه معنی داره آدمی خودش رو متعهد کنه؟ دل رو باید زد به دریا و بی خیال زندگی شد... باید فارغ از همه چی شد... غصه بچه رو بخور، غصه فردای نیومده رو بخور، غصه درد امروز و فردا رو بخور، غصه نمی دونم اینکه همسایه فلانی خاله فوت کرده و جوون بوده،هزاران نفر لازم دارم غصه منو بخورن اونوقت من باید بشینم آخی آخی بگم واسه این و اون... خدایی دو روز میخوام عمر کنم، اندازه ۱۰۰ سال تجربه های خوب و بد از زندگی دارم... مگه چند سال سن دارم؟ حالام فرض کنیم ۱۰ روز دیگه هم میرم تو ۲۶ سال و یه سال از سالهای دیگه عمرم به بطالت و بیهودگی گذشت. چیکار کردم برای خودم؟ هیچی. یه خورده رو لایف استایل ورزشیم کار کردم  همین تنها کار مفیدی بود که انجام دادم برای خودم و فقط خودم.

هر چی هم فکر میکنم بیشتر از این کاری نکردم.حالا باید چه نمره ای به خودم بدم تو زندگی؟ ۱۰؟ راضی کننده هست؟ چقدر وقت داشتم به خودم برسم و به خودم فکر کنم و برای خودم و نه به خاطر بچه و شوهر و این و اون و بقیه زندگی کنم و عملی رو انجام بدم؟ اصلا راضی نیستم.

آخ که این هوا چقدر دلش گرفته. از صبح هر چی میباره اشکهاش تموم نمیشه.نذاشت امروز برم بیرون یه هوایی عوض کنم از این دپرس بودن در بیام.دارم پیش خودم تصور میکنم فرضا برگشتم ایران... همینطور میخوام ادامه بدم؟ قراره واسه بقیه زندگی کنم؟ اگه آره که باید بگم همین حالا دارم زندگی رو بالا میارم با همه خوبی هاش و بدی هاش.....

مثلا امروز تولد گروه بوده و باید خوشحال باشم که اینهمه دوست ورزشکار دارم و داریم پا به پای هم میریم جلو و رو سیستم ورزشی زندگیمون کار میکنیم. ولی نمیدونم چرا خوشحالیم آنی بود و بادی اومدو همه اون خوشحالی رو زد خراب کرد.... ای بر این باد لعنت... ای تف به روحش...

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 25 دی1386 ساعت 4:53 بعد از ظهر | لینک ثابت
عجب.... عجب روزگاری و اوضاعی شده ، دو سه هفته است گاز قطع شده و برق هم گاهی قطع میشه...

آبحی بزرگه میگقت شش تا نون لواش شده ۱۰۰۰ تومان، داشته باشید که تو چه وشعیتی ملت بدبخت بیچاره زندگی میکنند.میگه بچه ها دوفته است تعطیلند و تمام امتحاناتشون عقب افتاده و معلوم نیست کی برن مدرسه... واقعا اگه به خاطر یه برف و یع قطعی گاز هر کشوری بخواد به این وضع فلج شده بیافته خیلی حرفها میاد وسط... اینکه چقدر مسئولین درست و حسابی داریم که کاملا کنترل اوضاع دستشونه و همه چیز رو با حساب کتاب جلو میبرند. واقعا اگه این اوضاع تقصیر بالایی ها نیست تقصیر کیه؟ من، اون بدبختی که الان داره تو خونه اش حتی از سرما میلرزه؟ مگه میشه وسط زمستون صرفه جویی کرد؟ اونم این مدلی؟ همه افراد یه خونه برن تو یه اتاق بخوابند؟ اینه راهکار دولت واسه زمستون امسال؟ بابااااااااا خیلی اینها نابغه اند به مولاااااااااااا

جزو برترین های تولید نفت و گاز باشیم و اونوقت ملتمون تو شمال و غرب اینجوری بال بال بزنن تو سرمای زمستون؟؟ ای ول واقعا به مرام این مملکت داریشون.... به قول یه بابایی که آقای رئیس جمهور فکر ما هم فلسطینی هستیم!!!!!!!!!!!!!

مملکتی که بخواد با دعا پیش بره، بخواد منتظر ناجیش باشه بهتر از این به نظر من نمیشه...یا ملت خیلی پپه تشریف دارند که جیک نمیزنند یا دولت خیلی زورش زیاده که با این اوضاع هم داره مملکت داری میکنه. همه دنیا دارن روز به روز پیشرفت میکنند و راحتی و آسایش مردمشون رو تو اولویت قرار میدن در حالی که کشور ما هر سال پسرفت داره... ملت برای گرما و غذا پختنشون باید برن هیزم جمع کنند مثل عهد بوق و تازه اینشم گیر نیاد تو این فصل... نوبره والله...

دلم برا خودمون میسوزه... این فرانسوی جماعت  اینهمه دولت بهشون میرسه و از همه طرف نسبت به حقوقی که میگیرند کلی مزایای دیگه میبرند، تازه دو قرت و نیمشونم باقیه و دم به دقیقه تو اعتصابند، اونوقت ملت بدبخت(که واقعا حقشونه، چون هر دولتی نشون دهنده ملتشه) اینهمه ظلم و ستم بهشون میشه جیکشون در نمیاد... من موندم ما چطور انقلاب کردیم با اینهمه آدم ترسویی که دور و برمون بوده و هست؟ پس کی انقلاب کرد؟ عجب نتیجه ایییییییییی، به به، آفرین، احسنت.....

خدایی من یکی موندم تو کار این دولت و این مردم(حالا نه اینکه خودم آدم فضایی باشم و جزو اونها نباشم هاااااا، اینو دارم کلی میگم یعنی منظور خودمم هستم)....

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در دوشنبه 24 دی1386 ساعت 11:9 قبل از ظهر | لینک ثابت
می دونستی تنها تنهاترین آدمها همیشه و در همه حال تنها هستند؟

از خدا گله دارم. خیلیییییییییییییی. گله ام ازش قد یه دنیاست. نیم ساعت دیگه میرم واسه ...

 همیشه اینجور لحظات دور و بر آدم باید چند نفری باشند تا طرف احساس تنهایی نکنه. ولی چی؟ کسی نیست...دلگیرم ازت خداااااااااااا. تنهام گذاشتی. تنها میرم و تنها برمیگردم. دارم به خودم روجیه میدم که نه نترس هیچ ترسی نداره ولی مگه میشه؟ تو دلم نمی دونم دارن رخت میشورن یا کیسه میکشن درو ودیوارش رو. مرده شور این دل رو ببرن. هر چی بلا سرم بیاد از دست دلمه. عامل همه ناکامی هام این دل صاحب مردمه.

پ.ن: اومدم. کلی ترسیده بودم. بیچاره انفیق میق منو دید با اون حال کلی دستمو گرفت و دلداریم داد.انگار اونم فهمیده بود تنهام. خواست محبت کنه. تمام مدت بالاسرم وایساد و حرف زد. حتی حین.......... اینقدر باهم حرف زدیم که حتی نفهمیدم چطوری گذشت این دو ساعت. چقدر لرزیدم.نمی دونم از سرما بود یا استرس. فقط اینکه از قبل تا بعدش لرزیدم. بهم دو تا قرص زیر زبونی داد تا درد و لرزم خوب شه. سریع دردم کم شد ولی لرزیدنم نه.... رفتم تو سالن دراز کشیدم و چون زیاد اهل قهوه نیستم چایی آورد برام. خوردم و گرم شدم و بعد راه افتادم اومدم خونه. بهمین سادگی. جالب اینه که سری قبل یه دکتر دیگه بود و هی تعریف کرد از فیلم مرجان ساتراپی و گفت که به خودش قول داده حتما ببینه و گفته دیدی؟ منم چون هنوز ندیده بودم گفتم نه. دیروز که رفتم دکتر جدیدم اومده بود و خیلی از ساتراپی تعریف کرد که زن قابل احترامیه و منم تایید کردم و(نکنم چه کنم؟) و گفت دیدی؟ منم دیگه این دفعه دیده بودم و گفتم آره. اتفاقا انفیق میق هم گفت من کتابش رو خوندم و ال و بل. خلاصه که همه رو یه نکته موافق بودیم اینکه آزادی اینجا بیشتر از ایرانه. و در آخر کار فهمیدم که بعععععله گفتنی است که اینجا هم مطبوعات رو دارن سانسور میکنند. عجیب بود برام. اصلا حس نکرده بودم ولی هست و واقعیت داره....

حاشیه رفتم کلی.... میدونی همیشه یه لحظاتی تو زندگی آدم هست که فرد و اطرافیانش تو امتحان قرار میگیرند. یعنی یه جاهایی هست که میشه آدمها رو آزمایش کرد. کی باهاته و کی ظاهرا باهاته. دیروز فهمیدم کی به کیه. شاید بچه باشم هنوز ولی بچه ها هم می فهمند شاید خیلی بیشتر و بهتر از بزرگترهااااااااااا... با همه بچگیم اینو فهمیدم. چه دیدی؟؟ روزگاره دیگه. شرایط آدمها عوض میشه. همیشه همینجور نمی مونه و وقتی ورق برگشت یه سری آدمها فکر کنم خیلی شرمنده باشن. این شرایط واسه همه پیش میاد و من دعا میکنم که برا یه سری پیش نیاد چون اگه بیاد!!!!!!!!!!!! من یکی نیستم. مثل کسایی که بودند و نبودند. حضورشون اصلا حس نشد.حتی یه حوال پرسی هم نکردند. فقط همین آرزو رو براشون میکنم.غریبه های آشنایی رو میشناسم که چقدر نگران حالم بودند ولی دریغ از آشنایان غریب...... 

یکی میگفت از وقتی رفتی خیلی دل سنگ شدی... برام عجیبه. شاید همینطور باشه. ولی فکر کنم زمونه اینکارو با آدم میکنه.آدمیه دیگه، عوض میشه. خوی هاش و خصلت هاش. یه وقتی دیدی یه روزی انسانیتش رو هم از دست داد.با خودم نیستم بابااااااا، دارم کلی میگم. نه جدی تا حالا فکر کردی از بچگی نه، از نوجوانی تا حالا چقدر اخلاق و رفتارت  عوض شده؟ بهتر شدی یا نه بدتر شدی. آدم تر شدی یا خوی و خصلت حیوانی رفته تو جلدت؟ خوبه یه زمانهایی آدم با خودش بشینه اینها رو جمع بندی کنه. حتما به یه نتیجه ای میرسه....

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 13 دی1386 ساعت 12:24 بعد از ظهر | لینک ثابت

ابراي پاييزي دلگير من
جوون تراي چهره ي پير من
چشمهاي من بي خبراي ساده
منتظراي دل به جاده داده

مردمكاتون به كجا زل زدن
باز م‍ژه هاتون به كجا پل زدن
كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم
از اشتباه قبليتون مي سوزم

با اينكه هيچ كس نيومد پيش من
شب زده ها چشماي درويش من
تنها نبودم حتي يك دقيقه
با تنهايي كه بهترين رفيقه
كه بهترين رفيقه

ابراي پاييزي دلگير من
جوون تراي چهره ي پير من
چشمهاي من بي خبراي ساده
منتظراي دل به جاده داده

مردمكاتون به كجا زل زدن
باز م‍ژه هاتون به كجا پل زدن
كاشكي بدونيد كه دارم هنوزم
از اشتباه قبليتون مي سوزم

با اينكه هيچ كس نيومد پيش من
شب زده ها چشماي درويش من
تنها نبودم حتي يك دقيقه
با تنهايي كه بهترين رفيقه
كه بهترين رفيقه

هیچ وقت نفهمیدم چرا گاهی وقتها مظلوم ها ظالم نشون داده میشن. درد میکشن، زجر میبینن ولی بازم اونها ظالمن. ظلم به معنی واقعی.برام همیشه سوال بود!!!!

 

 داستانهایی که انگار واقعیت ندارند :بیچاره ای بود که واقعا راه چاره ای نداشت. کاش دردش فقط جسمی بود، روحش پر شده بود از دردهایی که درمانی نداشتند.قلبش بود که میگرفت و روحش بود که خراش برمی داشت. خودش رو تو بیابونی حس میکرد که پر بود از تنهایی .... حتی کلاغکی هم پر نمیزد تا دلش خوش باشه...غریب بود انگار.....

دست و دلش واسه هیچ کاری نمیرفت، کرخت شده بود بدنش و پلکاش بسته نمیشد،خواب هم نداشت تا کمی آروم شه....لامصب عحب دردیه....مظلوم بودن و ظالم بودن در عین حال.... دوگانگی که براش پیش اومده بود داشت مثل خوره ذره ذره وجودش رو آب میکرد.دلش می خواست رها بشه، رهاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.... بال در بیاره و اوج بگیره.... بره جایی که آدماش مظلوم رو ظالم نشون ندن.... نامردی نکنند. زجر ندن، داغون نکنند همه شخصیت و هستی آدم رو.... اصلا همچین جایی وجود داره؟ کجاست؟ نشونی اش رو می خواست.... ناتوانی و عجز تو تک تک سلولهای بدنش فریاد میزد، عاجز بود و تنهااااااااااااااااااااااااااااااااااا.....

دقت کنید تو خیلی از فیلم ها میبینید که طرف دزد و قاتله و حسابی هم جرمش بالاست ولی آدم خوبِ فیلم اون نشون داده میشه. خود من خیلی همیشه تحت تاثیر قرار میگیرم و با اینکه میدونم اون باید محکوم بشه، پلیس رو تو دلم محکوم میکنم.خیلی نامردیه...

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در جمعه 7 دی1386 ساعت 10:54 قبل از ظهر | لینک ثابت
خسته شده بود و نای رفتن نداشت. از ادامه راه میترسید. انگار می دونست که به هدف نمیرسه. اصلا کدوم هدف؟ کدوم راه؟ کدوم زندگی؟ همه این افکار تو ذهنش مثل فرفره میچرخید و گیج و منگ شده بود و کم مونده بود بیافته زمین. به زور خودش رو جمع و جور کرد. خسته بود خسته....

فرزانه میگه دارم دیوونه میشم دعا کن برام بتونم برم از ایران و تو هندوستان کمی روانم آروم پیدا کنه و بتونم اونجا موسیقی رو دنبال کنم.راست میگه. انگار یه جورایی هممون داریم دیوونه میشیم. همه داریم کم میاریم. هممون بریدیم. انگار به قول اینا اُن اَ قی اَن اَ پقد.... جالب اینه که همیشه برای بیان احساسات این مدلی درب و داغون فرانسه بهتر از فارسی تسکینم میده. انگار به زبان بیگانه بهتر میتونم ابرازشون کنم.طوری که آروم بشم. هر کسی به یه مسکنی نیاز داره واسه این جور مواقع. اما من هیچ وقت نتونستم عین آدمیزاد مسکنم رو پیدا کنم و دردمو درمون.

گویند: و خدایی که همین نزدیکی است. هرچی گشتم این خدا رو پیدا نکردم. کجاست این خدایی که میگن تنها پناه بندگانشه؟ چرا این نزدیکیها پیداش نمیشه که دو کلمه باهاش تبادل نظر کنم. شاید یه راه حلی جلو پام بذاره؟

گویند همچنین: خنده بر هر درد بی درمان دواست. ترکیدم از بس خندیدم و لبخند الکی زدم. چی شد پس؟ الان یعنی همه دردها درمون شده رفته پی کارش؟

نوئل امسال هم اومدو رفت. مثل هر سال دیگه. شهر آروم و اگه غروب بری بیرون آدمیزاد که سهله پرنده هم پر نمیزنه. همه تو کانون گرم خونواده نشستند و در کمال آرامش!!! شب رو به روز میرسونند.

 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 5 دی1386 ساعت 5:37 بعد از ظهر | لینک ثابت
حسودی، بخیلی، چشم نداری بعضی ها رو ببینی؟ آره خوب؛کدوم آدمی رو پیدا میکنید که تو زندگیش اصلا حسودی کسی رو نکرده باشه؟ یه بار چشم و هم چشمی نکرده باشه؟

تا جایی که یادم میاد و ذهنم یاری میکنه همیشه تو مراسم عروسی جلو پای عروس گوسفندی،گاوی، نشد؟؟؟ مرغی خروسی اردکی قربونی میکردند. حتی فقیراشم با اینکه آهی در بساط نداشتند این رسم رو بجا میآوردند.یادم میاد که یه عروسی جلو پاش مورچه هم قربونی نکردند هیچ، یه کادو دوزاری هم بهش ندادن که بنده خدا دلش خوش باشه که فردای روز سر شوهر بدبختش منت نذاره برای عمری.

حالا میبینم که برا بدنیا اومدن یه فینگیلی جغله گوسفند قربونی میکنند؟ بعد انتظار دارند که بدبخت عروس بینوا ناراحت نشه. من بودم عمری آدم حسابشون نمیکردم.چرا باید اینجور فرق بذارند؟

راستش داشتم دلداریش میدادم و تو دلم یه چهار تا فحش ناموسی!!! به جد و آباد اون بابا که همچین خونواده ای داره می دادم. من یکی بهش حق میدم که حتی نخواد ریخت هیچ کدومشون رو هم ببینه.

همین عروس بینوا، یادم میاد مراسم عقدی براش گرفته بودند که مرغان آسمان به حالش گریه میکردند. هیچ کدوم از همین برادر خواهر های پر ادعای داماد تشریف مبارک رو نیاورده بودند. حتی شاید ۶ یا ۷ ماه بعد از مراسم تو خونه باباشون عروس رو دیدند و مثل یک غریبه باهاش رفتار کردند. اونوقت چه انتظار بیهوده ای ازش دارند.جون عزیزترین هااااااااام من اگه بودم تا دنیا دنیاست محل سگ بهشون نمیذاشتم.

بهش همین توصیه رو کردم. شاید شماها تو دلتون بگید بابا تو که عقده ای تر از اونی. ولی من چون هر دو خونواده ها رو خوب میشناسم این رو میگم. یه همچین آدمهایی رو باید اصلا آدم حسابشون نکرد،چون ریشه این عقده رو اونها تو دل  عروسه کاشتند. حالا که ریشه ای زد و شاخ و برگی گرفت درخت این عقده، مگه میشه به همین راحتی ازکنارش گذاشت؟ معلومه که نه.

بهش گفتم، بگو هر چی داری بگو تا خالی شی، تا گوشه ای از درد بی اعتنایی هایی که بهت شده کم شه. گفت ولی بازم دلش پر بود از نگفته ها. نگفته هایی که نمیشه به آسونی بیان کرد. برام گفت منم تو دلم حکشون کردم و نفرت اونها رو تو دلم کاشتم ولی نمیتونم رو صفحه سفید کاغذ بیارم.آبروی کاغذ سفید لکه دار میشه با جا دادن این کلمات بر قلبش.گفت و رفت و من ماندم و فکر به اینکه آیا بازم کسی میتونه ادعا کنه که؟.........

زیاد شعرهای فریدون مشیری رو نخوندم ولی این چند تایی که خوندم خیلی به دلم نشست. اینم یکیشه که خیلی به دل میشینه:

به دریا شِکوه بردم از شب دشت،

وز این عمری که تلخ تلخ بگذشت،

به هر موجی که می گفتم غم خویش؛

سری میزد به سنگ و باز می گشت!

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در شنبه 1 دی1386 ساعت 4:19 بعد از ظهر | لینک ثابت

www.nantes.blogfa.com

Free counter and web stats