خیر سرم خواستم تریپ بزنم برم پیش مادام questeکه قد و وزن بچه ها رو میگیره. تقریبا با هم میشه گفت دوستیم و محرک اصلی و مشوق من برای رژیم اون بود. بهم یه برنامه داده بود که بدونم چیکار باید بکنم.خلاصه که حسابی روسفیدمون کرد پیش ملت این دخمل طلای من....
ولی جالب اینجاست که چقدر واقعا این فرانسوی ها(چون مردم جای دیگه رو اینقدر خوب نمیشناسم) صبرو تحملشون بالاست. باور کنید اگر پزشک ایرانی بود، اینقدر خوب و محترم رفتار نمیکرد. کلی عصباتی میشد و چش غره و قر و فر واسم میاومد. ولی من هی ناراحت بودم و اون هی میگفت آخی دخترت راحت شد و رو دلش سنگینی میکرد... و وقتی معذرت خواهی میکردم میگفت اصلا حرفش رو هم نزن. و جالبتر اینکه وقتی زمین کثیف شد دستمال گرفت که تمیز کنه. بهش گفتم بدین من و کلی اصرار کردم ولی نذاشت، گفتم بابا دختر من کثیف کاری کرده، برگشت بهم گفت:اینجا محل کار ماست و شما هم مهمون مایید،ما نمیزاریم مهمونمون اینکارو بکنه. حساب کنید چقدر من خجالت کشیدم.خلاصه اینکه این دخمل طلای ما از این کارا زیاد میکنه و خونه رو هم همیشه مزین و معطر میکنه با این کارش.
ازپریروز که آبجی بزرگه گفت مامان دوباره چشماش مشکل پیدا کرده اعصابم کلا بهم ریخته و همش عین گاو میخورم. یعنی خیلی فکر کردم که دلیل پرخوری این دو سه روزم چیه و هر چی گشتم دلیلی غیر ازاین پیدا نکردم....
از الانتا شش هفت ماه دیگه، دل تو دلم نیستکه زودتر این چند ماه هم تموم شه و بریم سر خونه زندگی اصلی مون. هرچند اون موقع تازه اول بدبختیمونه ولی بازم آدم یه جا فیکس شه، میتونه بهتر برنامه ریزی کنه برا زندگیش. عمر زندگی در غربت هم کم کم داره سر میاد و بازگشت به خونه، جزو بهترین اتفاقاهایی هست که میتونه برام اتفاق بیافته. بودن در کنار عزیزان و حس کردن زندگی از منظری دیگر صد درصد خیلی زیباتر و شیرین تر از زندگی در غربت خواهد بود، هرچند اینقدر حاشیه خواهیم داشت در کنار زندگی در ایران که همین اصول رو تحت تاثیر قرار خواهد داد و زندگی رو به کاممان تلخ خواهد کرد.
ولی بهر حال همیشه نمیشه همه چیز رو با هم داشت. یا آزادی و راحتی در غربت و دوری عزیزان، یا عشق و عاطفه عزیزان رو از نزدیک لمس کردن و از دست دادن کلی آرامش و اطمینان. نمیشه هر دو تا رو با هم داشته باشم.ولی بهر حال خوشحالم،دارم بال در میارم و کلی پروژه دارم میچینم، خونواده و چیز های اصلی رو بذاریم کنار ، دیدن دوستای گل دوران مجردی و دانشجویی یکی از لذتهایی هست که میخوام تکرار شه برام.بگو بخند اون دوران، دلم خیلی براش تنگ شده، زدن تو سر و کله همدیگه، خنده های از ته دل، آوازه خوانی هایی که میکردم و بقیه گوش میدادن. جزیره سیاوش رو بخونم و هر کی بره تو رویای خودش. هر چند الان هر کدوممون یه زندگی واسه خودمون داریم ولی بازم نزدیکی دل ها هنوز حس شدنی هست.
*مرکز پزشکی، یه چیزی تو مایه های درمانگاه خودمون منتها با مساحت خیلی کوچیک تر
ولی سری دومی که این اتفاق افتاد انگاری زیاد بهم فشار نیومد.گویی آداپته شدم.این خیلی بده.و من باز هم یادم رفت که اطلاعات رو روی سی دی بریزم واسه روز مبادا. امیدوارم این دفعه همون اشتباهات رو تکرار نکنم. و بهتره به جای حرف زدم عمل کنم.
این هفته نمی دونم چرا پخوفمون اینقدر رو فرم بود. اولش که رفتم کلاس کلی تحویل گرفت و بعدشم که هی تند تند می پرسید پس این همسرت چرا نمیاد.نتیجه زیادی رو دادن به شاگرد هم اینه که تا آخر کلاس همش ریگول بود و خنده. منم که خدا نکنه بخندونم مگه ول کن ماجرا میشم؟ آخرشم برگشت گفت این قوقی!!!!! خیلی قیگولو هست. منم باز خنده تحویلش دادم.علاوه بر اینها داره سعی میکنه نیوو ما رو ببره به C1. اوه. کی میره این همه راه رو. من تو همین B2 هم موندم...و
خوشم اومد.امروز واقعا ازاون روزایی بود که صبحم رو عالی شروع کردم. اول صبح با یک سوپرایز کامل مواجه شدم: دخترکم تو تختش نبود. گشتم دیدم اومده رو فرش کنار تخت ما خوابیده.پتی سنژش روگذاشته زیرسرش و خوابیده. موندم که چطورازاون تخت پایین اومده. نه پله داره و نه نرده که بتونه بیاد بیرون..... بعدشم که روز رو با یک آهنگ دامبولی دیمبول شروع کردم. برادر گرامی مون جناب آقای عباس قادری با صدای جذابشون مجلسمون رو مزین نمودند.آهنگ سقا خونه رو داشتیم با صدای دلنشین ایشون
...
تازه فهمیدم که نباید صبح ها رو با آهنگ غمگین شروع کنم(چقدر زووووووووود) چون تا آخرش همینجور تو مود پایین خواهم موند....
حساب کردم دیدم تا عید تقریبا یه ماه و چند روز وقت مونده. هرچند اینجا عیدی در کار نیست و جشن عیدی نخواهیم داشت ولی خب، اگه تا یه ماه دیگه ۳ یا ۴ کیلو هم کم کنم خودش خیلیه. شاید زیاد محسوس نباشه ولی واسه من ارزش داره. البته اگه این پتی بون بون ها بذارند منجون سالم بدرببرم. سعی خودم رو میکنم تا ببینم چی میشه. هرچند واقعا اگه بخوام سه سوت میتونم (جدی میگم) در عرض یه ماه ۶ کیلو رو کم کنم ولی انگاری زیاد عجله ندارم.هنوز تا تابستون مونده چند ماهی و تا کارها جفت و جور بشه و معلوم شه که کی زمان قتوق هست، میتونم آروم کار کنم...
موندم این حافظه قوی رو من از کی به ارث بردم. یکی از دوستان مطلبی رو که میخواستم برام گفت کامل و یه نوت کوچیک هم برداشت برام ولی با این حال هرچی نگاه میکنم هیچی یادم نمیاد که اصل قضیه چی بود. دارویی معجونی چیزی سراغ دارین بخورم این حافظه ام قوی شه؟
بهم کتاب مارک لوی رو پیشنهاد داده بود که بخونم بجای رمانهای قدیمی فرانسوی که خیلی هم سخته متنش، رفتم دیروز سانتخ کولتوق لک لق و همه کتابهاش رو پیدا کردم.نگاه کردم دیدم قیمت کتابهای جیبیش بین ۵ تا ۷ یورو هست. گفتم خب، زیاد نیست...هه هه.... بذار برم بگردم ببینمکتاب الکترونیکیش رو میتونم تو اینترنت گیر بیارم، اگه نبود میام میخرم. خسیسی رو ببینید تو رو خدا....راه به راه میرم انواع اقسام لباس ها رو میخرم ولی پول واسه کتاب میخوام بدم انگارجونم بالا میاد.... فرهنگ کتابخونی نداشتن همینه دیگه...
ولی یه تیکه از کتاب* اگر واقعیت داشت*ش روخوندم به نظر ساده و قشنگ میومد. به قولی نباید کتابهای خیلی سخت رو انتخاب کنم...هرچی گشتم این * بابا لنگ دراز * زلیل مرده رو پیدا کنم بخونم نبود که نبود.....
حیف که همیشه پوسِـت همراهمه وگرنه یه کتابفروشی هست مرکز شهر که عشقم اینه برم توش و تا شب بشینم و هی کتابهارو ورق بزنم و از این بگیرم و از اون....
پ.ن:سخت ترین شکنجه واسه یه مازندرانی می دونید چیه؟ اینکه ببندنش به تخت و براش آهنگ سپیده جانا رو بذارن. هه هه.....
اینم یه نوع فرانسویش:
_مردی میره پیش گل فروشش. ازش میپرسه منو. میشناسی؟ گل فروش میگه: بله. شما هر دو روز یکبار میای اینجا گل میخری واسه نامزدت. مرد بهش میگه: دیگه نمیام. گل فروش میگه: چی شد؟ترکت کرده؟ میگه: نه. دارم باهاش ازدواج میکنم.( اینها هم جک هاشون آخر خنده است
)
از اونطرف هم به شدت از فینگلیش نوشتن متنفرم. یعنی حاظرم زبان بیگانه (فرانسه) رو بنویسم ولی اینجوری فارسی اینگلیسی ننویسم. البته دلیل حساسیتم نسبت به این امر رو هم نمی دونم. حالا زیاد مهم نیست.جالب اینه که اینجا هم که دارم مینویسم هرچی گشتم پ رو پیدا نکردم و مربت کپی پیست میکنم. و چقدر هم هی تند تند کلمه مقدس پ رو استفاده میکنم. به قول برو بچ: س ف شیه ....
پیام بازرگانی۱:از منابع خبریمون در شمال کشور خبردار شدیم که گاز هنوز در اون نواحی قطع میباشد. عجب مملکت گل و بلبلی.
دیشب پسر خواهر گرامی مان فرمودند که خاله جوووووووووون فردا ۲۲ بهمنه و ما تعطیلیم. چقدر این بچه ها ذوق میکنند وقتی اسم ۲۲ بهمن میاد اونم به خاطرتعطیلیش دیگه وگرنه که ملت دیگه حالشون هم از این ایام دهه زجر بهم میخوره. حالا گیرم دونفرهم برن راه پیمایی احتمالا اگه دخترخانوم جوانن برای کم کردن وزنشون دارن پیاده روی هدفدارمیکنند یا اگه پسران جوانن دارن دنبال داف مورد نظر میگردند و همین رو بگیر برو الی آخرش ببین اون ته مه ها چه خبره. آهان یه احتمال دیگه هم هست اینکه مایه تیله ای چیزی در کار باشه که طرف حسش بیاد تو این سرما بره بیرون و شعار بده. دوربین های صدا و سیما هم که قربونش برم نمی دونم چطوری جمعیت عظیم ملت رو نشون میده. معلوم نیست از کجاشون در میارن این تصاویر رو....
پیامبازرگانی۲:به گزارش هواشناسی فرانسه هوای نانت در طی روزهای آینده همچنان آفتابی و مطلوب خواهد بود.
الان دو سه روزه که حسابی هوامون گل کاشته و بهاری شده. تا حدی که یه سری از دوستان جرات کردند برن پارک....و اون چیزی که چشمهای من دیده تو یاهو مت او نشون میده که تا آخر هفته همینطوری خواهد ماند. بهار داره میاد نه؟ ۱۳ درجه بالای صفر عالیه دیگه. ۲۰۰ یورو پول دادیم خیر سرمون ۳ تا پالتو گرفتیم که اینجوری خدا بزنه تو پژوزمون.
اووووووووو داشت یادم میرفت. بالاخره بعد از مدتها انتظار دیشب فیلم علی سنتوری رو دیدیییم. اوخ اوخ چه فیلمی بود.به نظرم عالی بود. اول اینکه به نظر من البته یه زندگی واقعی رو به نمایش گذاشته بود. هر چند کاش بیشتر سختی هایی رو که زن یه معتاد میکشه رو نشون میداد. ولی به نظرم خیلی ملموس بود فیلمش. حتی یه سری تیکه هایی که بیان میکردند افراد هم به نظر من باز هم نمایش دهنده زندگی واقعی بود. مگه ماها تو زندگیمون همش مودب و با تربیت صحبت میکنیم؟ تازه آخرشم خیلی خوب تموم شد. به عبارتی فیلم فارسی وار تمومش نکرده بود. ایول به داریوش مهرجویی. تازه یه قسمتهایی هم تو پوز یه عده زده میشد که شاید هم علت اصلی اکران نشدنش همین بوده. و چقدر بهرام رادان اینجور نقش ها رو خوب بازی میکنه و بازیگر توانایی هست. علاوه بر اینکه نون قیافه اش و خوش تیپیش رو میخوره که نوش جونش باشه واقعا خوب هم بازی میکنه...
در مقایسه با فیلم کلاغ پر که چند روز پیش دیدم و اون هم به نظرم بد نبود این یکی خیلی عالی بود. هر چند کلاغ پر هم یه تیکه های لوس بازی توش داشت ولی در کل بد نبود. البته لهجه بسیار تا بسیار مسخره اکبر عبدی رو اگه به کنار بذاریم که مثلا داشت لهجه شمالی رو در میاورد و خیلی هم ضایع بیان میکرد. می دونییییییییییییییییی.... اه اه
بیکارم هاااااا، وقت اضافه دارم ولی نمی دونم چرا حالا که باید بشینم بخونم واسه ماه می که امتحانه حسش نیست.دلم میخواد بخونم ولی به یه موتیو احتیاج دارم.مثلا دعواهای مامان وقتی هنوز مجرد بود. اینقدره دوست داشتم دوران دانشجویی که مامانم بود و هی تلنگر میزد که بخون درستو. وقتی اون روزها نبود دلم خیلی هوای این کاراشو کرده بود.
میگن اگه باور کنی خودتو و به هدفت واقعا ایمان داشته باشی بهش میرسی. احساس میکنم که میتونم اکه بخوام. سر در خونه اصلیم که ... باشه نوشتم خواستن توانستن است. یعنی اینکه وولواق س ل پووواق، اینم ترجمه فرانسش.یه دو سه مورد دیگه مونده که هنوز بهشون ایمان کامل نیاوردم که ایشالله به مرور زمان و با نزدیک شدن به اونها حتما ایمان کامل خواهم آورد.
یه وقتهایی فکر میکنم میبینم واقعا این پدر مادرهای ما چطور ما رو بزرگ کردند بدون امکانات. مثلا همین پوسِت یا کالسکه خودمون. عمرا یعنی من بتونم دخمل طلام رو بدون اون بیرون ببرم. اونوقت تو ایران خودمون ملت چطور بچه هاشون رو بغل میکنن و شونصد ساعت تو فروشگاها میچرخند؟ امکانش هست. دستاشون درد نمیگیره یا هی بچه رو به هم قرض میدند و جا عوض میکنند. این برام خیلی سواله. دوم اینکه بین ۴ ماهگی تا وقتی بچه دندون در بیاره و شروع به غذا خوردن کنه، چی بهش میدن غیر سرلاک و نمی دونم غنچه و اینها؟ من خودم اینجا همش از این غذاهای آماده میدادم به طلا جونم.حالا از هزینه زیادش که بگذریم، تنوع غذاییش واقعا عالی بود. موندم تو ایران ملت چی کار میکردند و میکنند. یه سری چیز ها هست که اگه برگردیم ایران واقعا دلم براشون تنگ میشه.البته اکثرا جزو خوراکی ها حساب میشه و نگم بهتره. ولی خدایی امکانات خدای اینجا رو با ایران مقایسه میکنم دیوانه کننده است. با این غصه چه جور کنار بیام؟ خدا بهمون صبر و استقامت بده.
تازه،ما توشهرمون یه نماینده داشتیم که دو دوره نماینده مجلس بوده طرف و حسابی بخور بخور راه انداخته، حالا از اینش بگذریم، این دوره رد صلاحیتش کردند. بدبخت، کاشکی ساکت بود و انتقاد از بعضی دکتر الکی ها نمیکرد. البته نه من و نه شما هیچکدوم از این دکترا دارهای افتخاری و کشککی و الکی و زپرتی و ... رو نمیشناسیم که، نه؟بابا دیگه واقعا دوره زمونه ای شده و به قولی آخر الزمان شده. ناجی سراغ دارین بفرستین اونورا ملت بدبخت رو نجات بده از دست این خل و چلها.هر چند الانشم دیره، ملت دیوونه شدن رفتند تا حالا. میگن، گازه هنوز شمال قطعه و دو ساعت به دو ساعت نوبتی محله های مختلف شهرای قعطی!!!!! زده رو بهشون گاز میدن. هاهاهاهااااااااااا این دیگه چقدر خنده داره.تازه منبع موثق میگه، ۶ یا ۸ تا دونه نون لواش شده ۱۰۰۰ تومن. کی جرات داره حرف بزنه. من که چیزی نگفتم و شما هم یادتون باشه چیزی از من نشنیدید. شتر دیدی ندیدی....
![]()

امروز یکی دیگه از پستهاشو خوندم. منو یاد گذشته های دور تلخی انداخت که بدجور باهاشون زندگی کردم.راست میگه، باید کوله بار رو گذاشت زمین و بررسیش کرد،کاری که من هیچ وقت نکردم. همیشه به خودم در دو مرحله زندگی اجازه دارم روم تاثیر بذاره و بذارن. نمی دونم حالا جراتش رو دارم که بدون پرخاشگری و بدون هیچ تاثیرکوله باره رو بذارم پایین و موشکافی کنم توش. که دیگه اینقدر نبش قبر نکنم یه سریها شو. کاشکی بشه. فکر کنم شرطش فقط صادق بودن با خودمه. دخترک روبا خودش روبرو کنم. بشینن دو تایی حل و فصل کنن. واقعا خسته کننده است تکرار یه قسمتهایی از اون گذشته تلخ. یه قسمتیش هم که هیچ وقت انگار باید باز نشه. وارسی نشه. اینجوری انگارراحت ترم. کمتر ذهنم داغونش میشه.
انگار جوریه که دخترک حتی از نگاه کردن به خودش تو آینه صداقت هم میترسه. به خاطر همه زجری که کشیده. به خاطر همه مشکلاتی که گریبانش رو بی خود و بیجهت تا ۲۰ سالگی گرفته بود. بعدش رها شد. سبک شد از دردش.گذاشتمش کنار و الان ۵ ساله که اسمی حتی ازش نبردم. انگار اصلا وجود نداشته همچین دورانی. کار خوبی کردم به نظر خودم. ولی چه دردهایی که به خاطرش نکشیدم ... اگه بری تو اتاقم خونه مامان میفهمی چی میگم. یادمه یه کارتون پر نامه به خودم بود. واسه خودم می نوشتم تا سبک شم. تا اشک هام جاری نشه. همشون رو زیر کشوی کمد دیواری قایم کرده بود. تا اون روزی که مامان اومد و دیدشون. همشون رو پاره پاره کرد و ریخت دور. نذاشت خاطرات تلخ زندگیم باهام همراه باشه. نخواست. ولی من حس میکنم اگه باهام بودند شاید پذیرفتن یه سریشرایطراحتتر بود الان برام.
قسمت اصلی ماجرا که باید حسابی روش کاربشه مال این ۵ ساله. نمیدونم تنهایی میتونم کوله رو وارسی کنم و دونه به دونه اش رو بررسی کنم. راست میگه که خودمون این اجازه رو میدیم که باهامون اینطور رفتار کنند. حق داره. در واقع من خودم خواستم که این مسائل دمار از روزگارم در بیاره و منو به اینجا برسونه. تو ۱۵ سالگی اینجور داغون بشم و عصبی. به قولی از منی که روانشناسی خوندم این انتظار نمیرفت که نسنجیده عمل کنم و اجازه بذم با اعصابم اینجور بازی بشه. مقصر اصلی منم. باید بشینم و حل و فصل کنم. ولی مشکل اینجاست که دلشو ندارم. وقتم آزاد نمیشه واسه اینجور کارها.
ذهنی آروم میخواد و محیطی آرامشبخش تا بشه تک تکشون رو دربیارم و دونه به دونه موشکافی کنم. راه حل براشون پیدا کنم تا اگه دوباره همچین موقعیتی پیش اومد نذارم روم تاثیر منفی بذاره. البته باید کار دیگه ای هم بکنم. درجه صبوری و صاقت رو ببرم بالا. نذارم که کوچیکترین مسئله ای که اصلا هیچ اهمیتی نداره منو خرابم کنه. همه چی برشگتنی هست غیر ازسلامت جسمی و روانی که از دست رفته باشه. دیگه نیمشه برش گردوند. شاید بشه تا حدی جبرانش کرد ولی کو روانی که مشوش بشه و سالها طول بکشه تا دوباره روی آسایش رو ببینه. کاش میشد لحظاتی که در اوج ماجرا هستم بتونم همینجور ساده و بی احساس برخورد کنم و خیلی راحت از کنارش بگذرم. تلاشم رو میکنم شاید یه روزی تونستم موفق شم.
دل اسیرآرزوهای محاله
غبار پشت شیشه میگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره
حالا راه تو دوره، دل من چه صبوره
کاش که بودی و می دیدی، زندگیم چه سوت و کوره
آسمون از غم دوریت، دیگه روز و شب می باره
حالا تو ذهن خیابون، من و تنها جا می ذاره
خاطره مثل یک پیچک، می پیچه رو تن خستم
دیگه حرفی که ندارم، دل به خلوت تو بستم
اشك من ميشه ستاره
من چشمامو به ابرا ميدم
آسمون بارون ميباره
دلم شده ديوونه
خدا خودش ميدونه
كوچه دلش ميگيره سكوتشو ميشكونه
پنجره ها با فرياد ميگن كي باز ميخونه
من روي هر ديوار غمگين اسمتو
با اشك ميشونم
من توي هر كوچه خاموش ديوونه اي بي آشيونه م

