تبليغاتX
دخترک آوازه خوان
بحث شیرین جهاز یا جهازیه یا هر اسم دیگه ای که داره به نظرم یه خورده پیچیده میاد.نمیگم نباید نباشه، اتفاقا در جامعه ایران باید باشه ولی عادلانه باید در موردش تصمیم گرفت و اجراش کرد.ببینید مثلا دختر و پسر جوانی میخوان با هم ازدواج کنند و فرضا پسر هم شغلی نداره، اینجا خب لازمه که جهاز رو خونواده تهیه کنند. ولی با مشارکت طرفین.نه اینکه پدر و مادر دختر بینوا جون بکنند و ۱۰میلیون جهاز جمع کنند در حالی که تنها کاری که پسر یا خونوادش کردند گرفتن مراسم مثلا سه ملیونی چشن عروسی بوده. غیر عادلانه و دور از انصافه.ظلمه به خونواده دختره.یا مثال دیگه اینه که پسر و دختری میخوان ازدواج کنند و پسر یه شغل درست و حسابی و درآمد خوبی هم داره. اینجا اصلا گه لزومی داره که دختر جهاز بیاره؟ زندگی رو میخوان اینها بکنند جون کندن و تهیه جهازش با پدر بینوای دختره که با این وضع اقتصادی جامعه بی پدال ایران باید زحمتش روبکشه. اصلا هم به این مزخرفاتِ به اسم عرف و سنت و این جور چرت و پرتها معتقد نیستم.چیه با اسم عرف یه سری آت و آشغال کردن تو گوش ما دخترا و یه سری  چرندیات تو گوش پسرا که فلان و بهمانه.

چرا دختری نوعی که مثلا چند سال زندگی کرده و شوهرش درآمد عالی داره باید جهازش رو مامانش بده؟ کی اینو گفته؟ کدوم احمق بی خردی اینو تو مغز ما و مردامون کرده؟ چه عدالتی رعایت شده؟هر چند خودم دارم داد و هوار میکنم که نه، من معتقد به اینم ولی حتی در حق خودم هم بی عدالتی شده. در این محکمه و عدالت خونه رو باید گِل گرفت. ماهاکه هیچ کاری نتونستم بکنیم ولی شهادت میدم در آینده برای عروسی دخترم(اگه زنده باشم) حتما شرایط دامادم!!! رو در نظر میگیرم. اگه واقعا احتیاج داره بهش در تهیه وسایل زندگی آیندش کمک میکنم.ماها و پدر مادرامون قربانی این عرف ها و رسومات مزخرف شدیم ولی من حداکثر تلاشم رو میکنم که دخترم و خودم درآینده قربانی نشیم.هی میخوام کاش و کاشکی روبکار ببرم ولی با خودم میگم چرا کاش؟ عمل کن.اگه توانش رو داری بجنگ برای اعتقاداتت.نه از زور بترس و نه دچار دلهره شو.هر کسی این حق رو داره که اعتقاداتش روبگه و برای رسیدن به اونها بجنگه. از این نترسیم که چرا من؟ چرا من باید قربانی این قضیه بشم؟بذار بقیه یه فکری بکنند.اینجوری اگه باشه هیچ کاری پیش نمیره.

میشه عین قضیه ۱۸ تیر سال ۷۸.اینهمه دانشجو شهرستانی توخیابون ها ی تهران صدای بی عدالتی رو فریاد زدند و از جون خودشون مایه گذاشتند و تنها کاری که تهرانی کرد چی بود؟ از پنجره خونه هاشون فقط نگاه کنند و تو دلشون به سادگی هرچی شهرستانیه بخندند و تو دلاشون بگند ااا چه خوب یه انقلاب دیگه قرار بشه ولی چرا من بذار این پپه ها جون بدن که بعدا من خوش باشم. ولی حیف که نفهمیدند دارن به حماقت خودشون میخندند. اونم چه حماقتی. اکبر محمدی ها کشته شدند و خونها روی پیراهن ها ریخته شد ولی صدا از گلوی کسی در نیومد.سالها گذشت و هنوز دانشجو ها دارند فریاد آزادی سر میدند. کی تونسته جلوشون رو بگیره.همه حرفم این بود که برای رسیدن به اون همیشه قربانی باید بدیم. حالا نه اینکه لزوما خون و خون ریزی بشه که تو این زمینه لازم نیست.

من به عنوان یک انسان، یک زن،یک مادر حق دارم نظرم روبگم و نظر بقیه هم برای خودشون محترمه.ولی صدا نباید در گلوی لااقل من یکی خفه شه.چون بالاخره نه امروز نه فردا، حتی اگه سالها بگذره بالاخره یه روزی بیرونش میندازم وفریادش میکنم.

بازم از این شاخه به اون شاخه پریدم تا بتونم حرفم روبگم. درست مثل درک مطلب های نوشتنی که میدم به ورونیک و اونم هی تذکر میده که ای دخترک به هوش باش، اینقدر ییلاق، قشلاق ننویس.مطالب رو دنباله دار و هدفمند تموم کن ولی زهی خیال باطل. گوش شنوا این دوره زمونه کم پیدا میشه. 

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در پنجشنبه 29 فروردین1387 ساعت 10:1 قبل از ظهر | لینک ثابت
صبحی داشتم فکر میکردم که چرا ۷ کیلوی آخر طلسم شده و نمیتونم کمش کنم؟ یعنی نه اینکه نتونم نمیخوام کمش کنم.از نظر روانی انگاری دوست ندارم یا اینکه آمادگیش رو ندارم.... به این نتیجه رسیدم که چون مقدارش کمه و تو ظاهر بنظر میاد که میشه خیلی راحت کمش کرد، نمیتونم. شاید خیلی ساده گرفتم و هی گفتم که بابا چیزی نیست. سه سوت کمش میکنم و الان موندم تو گل. هدف به نظرم هرچی دوردرست تر باشه تلاش بیشتر میشه و در نتیجه میشه با شوق و ذوق بیشتری بهش نزدیک شد. ولی وقتی خیلی نزدیکش میشی یهو پاهات میلغزه و سست میشی. حالا هرروز دارم میگم به خودم که بابا دست کمش نگیر و بجنب و برس بهش ولی انگاری تو گوش ناشنوام نمیره.ولی تلاشم رو میکنم و دست ازش نمیکشم. من تا فیتیله پیچش نکنم ول کن ماجرا نیستم. حالا میبینید.

 پ.ن: واسه تقویت حافظه معمولا چی خوبه؟ خیلی وقته حافظه ام درست و حسابی کار نمیکنه. فراموشکار و حواس پرت شدم.حالا اینها به کنار، یه لغت رو در روز بیست بار از تو دیکشنری درش میارم و برای بار بیست و یکم وقتی باهاش مواجه میشم دوباره میرم سراغ دیکشنری.قبلا اینجوری نبودم هاااا. فکر کنم حافظه کوتاه مدت و دراز مدتم باهم اعتصاب کردند بر علیه من، والا چرا باید اینجوری بشه؟

پ.ن۲: طلاجونم یه مدتیه اعداد رو تکرار میکنه و وقتی میخواد بگه یک دو سه میگه: سه دو اَن(یک).حالا جدای ازاینکه برعکس میگه هیچی، فرانسه و فارسیش رو با هم قاطی میگه. موندم من که همش بهش میگم یک دو سه اونوقت این اَن رو از کجا قاطی دو و سه کرده؟

یکی ازسرگرمی هاش اینه که میره بوت و پالتوش رو میپوشه و هی واسه خودش خاله بازی میکنه.جالب اینه که ۲۵ ماهشه ولی علاوه بر اینکه خودش غذا رو تنهایی میخوره، مانتو و کفش و بلوز و گاهی شلوراک هاش رو هم خودش به تنهایی میتونه بپوشه و وقتی میگم حاظر بریم عین دسته گل آماده رفتن میشه.من عاشقشم واسه همین استقلالش. مامانش بهش افتخار میکنه و حتی اگه جزو ۵۰ تای اول کنکورهم نشد بازم بهش افتخار میکنه و عاشقانه می پرستدش.

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 21 فروردین1387 ساعت 10:47 قبل از ظهر | لینک ثابت

اینم از افراد موفق توی قسمت مهم زندگی فردی یعنی سلامت. واقعا چه کار بزرگی کردند.اینو شاید خیلی ها درک نکنند ولی من و امثال من که داریم همین کار رو میکنیم کاملا ملموس وقابل درکه.هممونم میدونیم که تو این مسیر اراده فرد حرف اول رو میزنه و ایمان به مسیری که داره میره.ولی قشنگ ترین قسمت کار اونجاست که وقتی اینها میان عکسهای فعلی رو با اون زمان مقایسه میکنند و ثمره مسیرپر پیچ و خم رو میبینند چقدر از خودشون و کاری که کردند خوششون میاد.چقدرزیباست وقتی یه آدم به خودش تو آینه نگاه میکنه احساس رضایت میکنه و یه لبخند ملیحی هم تحویل خودش میده.شاید خیلی ها بگن یایا کم کردن که کاری نداره یه خورده تلاش میخواد. آره، گفتنش خیلی آسونه ولی عمل کردن بهش و بیشتر از همه ادامه راه رو اگه رفتی مردی.چقدر از ماها هزاران بار تصمیم گرفتیم کهکم کنیم وحتی تا نیمه راه هم نرفتیم.حالا نه اینکه همه بخوان مانکن بشن ولی خوب خوبه که آدم بتونه حس خوبی به خودش داشته باشه و مدام نگه من چرا چاقم؟ من چرا زشتم؟ تحسین میکنم پشتکار خودم و دوستام روکه تقریبا یکساله داریم این مسیررو میریم و تونستیم هنوزم ادامش بدیم. هم برای سلامتی خودمون و هم برای احساس زیبایی که نسبت به خودمون داریم. شعار همیشگی من: خواستن توانستن است، با اتکا به همین شعار ۲۶ کیلو کم کردم وتصمیم دارم ادامه بدم. شاید یه وقتهایی دلسرد بشم ونا امید ولی دوستایی دارم که بهم انرژی میدن برای ادامه راه. البته نه اینکه بخوایم هیچی نخوریم و گرسنگی بکشیم تا به وزن دلخواهمون برسیم بلکه داریم یاد میگیریم که درست بخوریم و اندیشه درست غذاخوردن و درست غذا انتخاب کردن رو یاد بگیریم، علاوه بر این ورزش رو هم همیشه توزندگیمون داشته باشیم تا سالم و تندرست زندگی کنیم سالهای سال.شاید نتونیم آب معجزه حیات رو پیدا کنیم ولی مطمئنا با این روش بیشتر و بهتر میتونیم عمر کنیم و از دنیا و زیبایی های اون لذت ببریم.چیزی که خیلی هامون ازش برخورداریم و هیچ استفاده ای نمیکنیم و داریم لحظات عمرمون رو به هیچ و پوچ هدر میدیم: لذت بردن از زندگی.

پ.ن:فکر کنم ویدئوش کار نمیکنه یا فعلا غیرقابل استفاده هست.بهر حال لینکش رو پایین میذارم که برای خود سایت یاهو هست.

weight loss sercrets

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در چهارشنبه 14 فروردین1387 ساعت 10:2 قبل از ظهر | لینک ثابت
شاید تا به حال اصطلاح enterrement de vie de jeune fille ou garçon رو شنیده باشید. حالا اصلاح انگلیسیش رو نمیدونم. ولی فکر کنم به فارسی با ترجمه خودم بشه همون دفن زندگی مجردی دختر یا پسر.

در واقع اینها معمولا چند روز قبل از مراسم عروسی یا حتی شب قبل از اون یه مراسمی رو برای آقا دوماد و عروس خانم جدا تدارک می بینند و در اون جشن با زندگی مجردی وداع می کنند و این رو سرآغازی برای زندگی متاهلی حساب می کنند. در اون مراسم که معمولا شب برگزار میشه دوستان نزدیک خود رو دعوت می کنند جایی حالا یا خونه هست یا بار و اونجا به انواع شیطنت هایی که می تونند انجام بدند می پردازند و نهایت استفاده رو مخصوصا پسران می برند. از خوردن الکل تا حد مرگ گرفته تا دعوت از دختران استریپتوز و غیره. که دیگه تو زندگی متاهلی که وارد شدند دیگه جای اینجور شیطونی ها نخواهد بود. البته تلویزیون فرانسه چند وقت پیش نشون میداد که پسری که قرار بود دادماد بشه با دوستانش برای همین مراسم پا شدند رفتند بولیوی. اسم مرکزش یادم نمونده ولی نشون میداد که اخیرا سیل عزیمی به سمت این کشور میان و در واقع بولیوی داره جای تایلند رو برای اینها میگیره.

البته اصل این مراسم به صورت سمبولیک بوده وکم کم اینجوری بهش آب ورنگ دادند و حسابی پیچیده اش کردند. در واقع اصل ماجرا برمیگرده به قرن 18 که پسر دوستان خودش رو جمع میکرد تو خونه ای تو روستا یا روستای بغل (واسه اینکه شناخته نشه) و اونجا شامی می خوردند و مشروبی و ظرف و ظروف شکستنی وسرو صدا بپا می کردند تا صبح فردا: ساده و موثر.

در واقع کشتن مردی بود که اشتباهاتی رو  انجام داده بود،برای اُف و تف زدن بر گذشته، داماد آینده مرکز این مراسم تشریفاتی بود؛ داماد تظاهر به مردن میکرد در صورتیکه دوستانش آئین عشا ربانی* متوفی رو آواز سر میدادند، تابوتی رو تو کوچه ها می گردوندند. تابوت گاهی وقتها حتی دفن هم میشد(نگران نباشید خالی بوده) یا اینکه در یک فضای بسیار غمگین و ماتم زده می انداختنش توی آب.

ازطرف دیگه دختر خانومی که قرار بوده عروس بشه تا قرن بیستم به یک غذای مختصر گاهاً عصرونه بین دوستان بسنده میکرد.تو خونه پدریش، عروس آینده در یک ورژن بسیار آرومتر شام خداحافظی رو با نزدیکان خودش به جا میآورد. در طی روزها، بازی های  مختلفی تو حال و هوای ازدواج برگزار میشد.و در سالهای 1970 بود که با انقلاب فمنیستی،میل به دفن زندگی مجردی دخترجوان گرایش پیدا کرد و میتونیم الان اون رو به این صورت ببینیم.

و به این صورت هست که در زمان ما دختران و پسران گاهی وقتها در انتهای شب به همدیگه میرسن تا این جانشینی همسران آینده رو با هم جشن بگیرن و به شادی بپردازند.و برابری مرد و زن خودش رو تو این داستان نشون میده(با اندکی تلخیص).البته زمزمه هایی شنیده میشه که دختران اریجینال تر و فانتاستیک تر از پسران می باشند وقتی که پای برگزاری مراسم دفن زندگی مجردی به میون میاد!!!!!!

آیین عشا ربانی:خوردن شراب و شام طی مراسمی خاص به یاد آخرین شامی که حضرت عیسی با حواریون خود صرف نمود.

ترجمه: دخترک

منبع اصلی

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در دوشنبه 12 فروردین1387 ساعت 10:8 قبل از ظهر | لینک ثابت
خب، بالاخره بهار، فصل عاشقان هم رسید و کوله بارش رو برای سه ماهی میذاره زمین. همه جا رو حسابی سرسبزو خرم و شاداب میکنه وبعد دوباره کوله بارسفرش رو میبنده و میره. کجا میره تو این مدت معلوم نیست....

لحظه تحویل سال تو خواب ناز بودم. البته ناز ناز هم که نه. با بینی ای باند پیچی شده که هر ساعت به ساعت از زیرو بمش خون میریخت بیرون و باید تمیز کاری میکردم. حتی تو اوج خواب و بیداری. دیگه معلوم نشد سال کی تحویل شد رفت پی کارش.منتها صبحی رو باد دلی شاد و لبی خندون شروع کردم  تا سالم رو به خوبی مثل روز اولش بگذرونم،هرچند پر بودم از درد ظاهری...تازه زیادم معتقدم نیستم که اول سال هرجوری باشی تا آخر سال تقریبا تواون حال و هوا هستی.خلاصه اینکه سال نویی از راه رسید و عملم با هزار دردسر و مشکلاتی که برام داشت به پایان رسید و الان تقریبا شرایط مساعدی رو طی میکنم. و البته دارم فکر میکنم که یه تجدید نظر هایی برای عمل های بعدی انجام بدم.رسیدن به زیبایی بیشتر اگه با اینهمه درد و زحمت باشه عمرا میخوام زیباتر بشم. مگه چند روز میخوام زندگی کنم که هی هر روزش رو به درد و رنج بگذرونم. فوقش یه چند تا مواد آرایشی میمالی شکل و قیافه تازه تر به خودت میگیری دیگه. همینش کافیه.حالا فعلا باید ببینم چی میشه. البته این تب انجام جراحی های مختلف زیبایی که افتاده به جون خانم های همه جای دنیا فکر نکنم به این سادگی ها برطرف بشه. نمی دونم از پیکور تو لب گرفته تا استفاده از پودر های شیمیایی برای زیباتر کردن صورت و رفع چین و چروک.قبول کردن ریسک استفاده از این مواد به کنار و عواقب جانبی که هنوز کشف نشده ولی دیر یا زود خبرش میرسه از طرف دیگه.منتها آدمیزاده دیگه. دوست داریم قشنگتر نمایانده بشیم و مورد تحسین قرار بگیریم.اینه که هر ریسکی رو به جون میخریم. البته خودم رو نگفتم ها. هنوز اینقدر عقل تو سرم مونده که خودم رو به دست این عوانل خطرناک نسپرم.

* شده بین فرزنداتون فرق بگذارید؟

خودم فکر میکنم که اگه(خدای نکرده) روزی صاحب فرزند دومی شدم آیا اینقدر مادر خوبی خواهم بود که بینشون هیچ فرقی نذارم. سوای از اینکه پسر باشه یا دختر؟چقدر بدم میاد  وقتی میبینم بعضی پدر مادرها اینجور بین فرزندانشون، جگر گوشه هاشون تفاوت قائل میشن. شعار نمیدم ولی فکر میکنم نباید مهم باشه برای یه مادر که دخترکش فلان شغل رو داره و شوهرش فلان کاره هست. و اینکه فلان دخترکش شغل متوسط وشوهری ساده و با سطح سواد متوسط داره. گاهی ما مادرها دل بچه هامون رو بدجور میشکنیم.خیلی دلم میخواست اینو به مادری که اینکار رو کرده بگم. ولی حیف.فاصله سنی و زمانی بینمون اینقدرزیاد هست که نه گوشی برای شنیدن حرفهام هست ونه  منطقی برای دریافت و هضم اون. قول میدم به دخترکم که هیچوقت اگه روزی روزگاری شرایطی اینچنینی پیش اومد هرگز اینکار رو باهاش نکنم. صحبت های دیروز خواهرک بدجور دلم رو سوزوند. احساس تنهایی کرد. حس کرد ایزوله است و کسی رو نداره.گریه اش گرفت و پشت گوشی زار زد. من نمیدونم معیارسنجش بعضی هامون پوله، مدرکه، محبته یا چی. ولی قضیه اینه که همه آدمها با هم برابرنیستند. اگه فرزندی به مادرش محبت نمیکنه یا جملات محبت آمیز نمیگه دلیل این نیست که دوسش نداره، بالاعکس این فرزند زاده همون مادره. این طرز رفتار رو اون بهش آموخته. پس گله ای نیست.

خودم همیشه و در همه زمانها شاکی بودم تو خونه. هرچند شاید اگه بحث پول گرفتن و خرجی بود مخصوصا زمان دانشجویی دو سه برابربقیه پول میگرفتم از مامان ولی همیشه این تفاوت رو حس میکردم.خسته وپریشون بودم و فراری.اتاقکی بود و دفترکایی که سیاه میشد. که از نابرابری مینوشت. ولی الان که فکر میکنم میبینم بچه بازی بود. بخشیدم. باید بخشنده بود. ولی هر چیزی یه حدی داره.میدونم که شاید این ما بچه هاییم که داریم اشتباه میکنیم و صد البته یه سری جاها حق با بزرگتر ها هست. میدونم تو مبحث مالی همیشه برابری بوده. شکی ندارم. اعقاد کامل دارم که روز ها وشبها پدران و مادرانمون سختی کشیدن تا ما به اینجا برسیم و اوج بگیریم. بال پرواز بهمون دادند ولی کاشکی موقع تقسیم محبت هم انصاف بیشتری به خرج میدادن. نادیده گرفتن یکی و بال دادن به دیگری شاید ضربه بزرگی به روحیه و شخصیت اون خواهد زد.کاشکی نکنیم این کار رو.کاشکی روحیه لطیف هم رو اینطوری  خدشه دار نکنیم و کنار هم بودن هامون رو به خوشی بگذرونیم به جای جر و بحث های بیهوده. توقع زیادیه؟ دوست دارم یه روزی همه اینها روبتونم به عزیز ترینم بگم.

همیشه تو بحث دوستی پیچیده عمل کردم.یعنی به دوستی ساده و در حد سلام علیک معتقد نبودم. هر وقت دوست شدم با کسی عمیق ترین رابطه رو شکل دادم. نمیدونم درست بوده یا غلط ولی این مدلیه. رفتن یکی از بهترین دوستام یا همدم هام بهانه ای شد برای تفکر دوباره راجع به دوست و بحث شیرین دوستییی...همیشه تو دوستی مایه گذاشتم.بچه تر که بودم همیشه سر کیسه رو شل میکردم. یعنی فقط من بودم که بستنی یا یخمک و آلاسکا(یادش بخیر) میخریدم و دوستهام فقط خوردنده بودند. هاها بعد ها یاد گرفتم که باید واسه هر کس به اندازه خودش مایه گذاشت. بزرگتر که شدم باز شدم همون دخمل کوچولو ساده و بی شیله پیله منتها با یه سری تغییرات. تو محبت بیشتر دست و دلباز بودم تا قسمت مادی ماجرا. هرچند هنوز همونم.منتها همه چیز به نظرم یه حدی داره.حد ها رو سعی کردم تا جاییکه ممکنه رعایت کنم.ولی حیف. یه سری دوستی ها رو نمیشهبه عقب برگردوند و دوباره ساخت.پشیمونم.ولی خب چون سودی نداره به جلو و آینده نگاه میکنم و سعی میکنم که تودوستی های آینده باهوشتر عمل کنم. هنوزم دیرنیست. بازم میشه دوست پیدا کرد و درست و حسابی هم.

**خیلی وقته احساس میکنم کار جدید نکردم. حالا دارم رویه سوژه فکر میکنم که اگه حسش بود و انجام شد نتیجه اش رو مینویسم.

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 6 فروردین1387 ساعت 6:4 بعد از ظهر | لینک ثابت

www.nantes.blogfa.com

Free counter and web stats