اگه از خیلی بپرسید میگن همچین فاجعه ای هم نیست. ولی برای من هست. هر تلنگری که نشانه ناتوانی و عجز من باشه از هم میپاشوندم و خرابم میکنه. بیشتر بهم ثابت میشه که هیچ استعدادی ندارم و فقط وقت ها رو تلف میکنم و الکی اکسیژن مجانی استنشاق میکنم. دیروز گفتم شاید به درد آشپزخونه بخورم، امروز همونشم مطمئن نیستم که از پسش بر بیام. واقعا میگم. بالاخره هر کسی خودش رو بهتر از بقیه میشناسه. احساس بیخود بودن سرتاسر وجودم رو فرا گرفته. درد میکشم، نه جمسی، بلکه روحی. و جالب تر اینه که به روی خودم نمیارم. از درون متلاشی میشم و ذره ذره آب میشم ولی حتی شاید بیان گفتن حقیقت رو ندارم. شجاعت اینو هم که تو آینه رو به روی خودم وایسم و داد بزنم که تو ناتوانی رو هم ندارم. خیلی بده این حالت.
اعتراف میکنم که در این لحظات به هیچگونه تنهایی نیاز ندارم. دوست دارم این جور موقع ها دور و برم پر آدم باشه که الکی هم که شده شاد باشم و بگم و بخندم. که یادم نیافته. که دلسرد نباشم. حتی برای ساعتی. یه چیزی باشه که ذهنم رو مشغولش کنم تا مسیر تفکراتم اینقدر زیگ زاگ نره. اینقدر مست و مشعوف باشم که به هیچ چیزی فکر نکنم. خوااااب. بهترین راهه. ولی نه، از اونم که گریزانم.اَه، واقعا گندم بزنند با این سیستم فکری که دارم. گفتم سکوت باشه و هیچ صحبتی از شکستم نباشه، ولی تو خلوت خودم دارم مدام کلنجار میرم و هی بالا پایینش میکنم. به قول معروف، هی نبش قبر میکنم و زخم رو تازه و تازه تر میکنم.
یه آهنگ قشنگی هست که اَمِل بنت میخونه به اسم قُتی ان پا تِ لَقم، یعنی جلوی اشکهات رو نگیر. خیلی دوسش دارم. شرایط الانم خیلی میطلبه این آهنگ و شعر رو:
داستانی(ماجرایی ) که نقش بر آب شده
چند کلمه روی پیانو
دیگه تموم شد
این همه یه زندگیه
که اینجوری تیره و تار شده
من اونو تو نگاهت دیدم
من ناامیدیت رو حس کردم
به چه دردی میخوره
تظاهر کردن
باور کردنش
جلوی اشکهات رو نگیر
بذار غم و غصه ات بریزه
صفحه ای که ورق میخوره
و تو هیچ کاری نمیتونی براش بکنی
جلوش اشکهات رو نگیر
گریستن، خیلی برات خوبه
و اگه غصه ای داری
میدونی که من دوستت دارم
و هیچ وقت ازت دور نمیشم
تو مدارم تو گذشته سیر میکنی
انگاری که همه چی از بین رفته
امروز
لازمه که بهم دیگه کمک کنیم
رها کردم
فقط باعث ایجاد درد میشه
غیبتی که باعث آزار میشه
نترس
به ندای دلت گوش کن
جلوی اشکهات رو نگیر
بذار غم و غصت بریزه
اگه درد و غصه ای داری
به یادت بیار که من دوستت دارم
هرگز دور نخواهم بود
همیجوری رو هوا ترجمه کردم و حال و حوصله ادیت کردن هم ندارم.
بازم هم ناامید شدم بعد از این شکست و تصمیم دارم ول کنم این فعالیت رو هم.میدونم تا مدتها طرفش نخواهم رفت و امسش رو نخواهد آورد. شدت ناراحتی ام به حدی هست که دلم میخواد به در و دیوار چنگ بزنم و ناله شکست سر بدم و اینقدر داد بزنم که همه آدمها به حالم دل بسوزونن. کجاست اون رفیقی که میگفت تو خوش شانس ترینی؟ بیاد که ببینه دخترک بازم گند کاشته و بازم با سر خورده به در بسته.چقدر هم نولم تو همه زمینه ها.بازم اینبار روزها خواهم نشست و غصه خواهم خورد و افسوس خواهم خورد به روزهایی که میتونستم تلاش کنم و موفق بشم ولی هیچ کاری نکردم و واسه خودش خوش خوشکان بودم و به قول معروف اون روزا که جیک جیک مستونم بود، فکر زمستونم بود؟
به جای اینکه از این شکست پلی بسازم برای موفقیت در آینده و امیدوار باشم و امید که مهمترین عامل حیایت بشری هست رو از دست ندم و بزنامه ریزی کنم برای برنامه های آینده. ولی نه، کجاست دخترک که درس عبرت بگیره و نشینه بازم زمان رو هدر بده و به بطالت طی کنه؟ دوست دارم امیدوار باشم و به آینده روشن فکر کنم و خیلی راحت شکست رو قبول کنم. ولی نمیتونم.
بزرگترین ضعفم پذیرفتن شکست هست. شکستی که خودم باعث و بانیش بودم و هیچ احد الناسی دخیل نیست در اون.نمیدونم زیادی ایده آلیستم و همه چی رو پرفکت میخوام و وقتی نمیرسم بهش سرخورده میشم یا نهف موضوع چیز دیگه ای هست؟چرا دست به هر چی میزنم از طلا به تلی از پهن تبدیل میشه؟ آخ که چقدر از این لحظات شکست بدم میاد. انگار رفتم تو خلا و همه چی داره دور سرم میچرخه. سرم گویی باد کرده و هی عین بادکنک بزرگتر و بزرگتر میشه. یکی بیاد منو بیدارم کنه. از توی خیالات و تفکرات باطل بیرونم بیاره. یکی بیاد منو هشیارم کنه و امید بده بهم.که به آینده نگاه کنم. که مهم نیست چقدر تو مرحله های مخلتف زندگی شکست خوردم. که مهم اینه که خودم رو خوشبخت احساس کنم و بازم تلاش کنم. که باز نایستم و دست از تلاش برندارم. شاید با ادامه تلاش هام بتونم تو مراحل دیگه موفق بشم.ولی آیا همین امیدها واهی نیست و بازم شکست نخواهم خورد؟ اگه خوردم چی؟ چقدر بی کفایتی و بی عرضگی منو میرسونه؟ آیا همه این ناموفقیت ها نشونه بی لیاقتی من نیست؟ اینکه قدر لحظه ها رو نمیدونم و تو خیال سیر میکنم و نتیجه این میشه؟ آیا واقعا من بی استعداد و بی عرضه ام؟ پس چرا خیلی ها سخن از استعداد و هوش من میگن در حالی که هیچی نشدم تو زندگیم؟چقدر الکی به من پر و بال دادند؟ چقدر دایی گفت این دختر نابغه است و پزشکی رو شاخشه و من تنها مدرکی که تونستم بگیرم یه لیسانس پیزوری و درپیتی روانشناسی بود. تازه اونم که اصلا خوشم نمیاد. چقدر هی الکی بهم گفتند استعداد زبانت عالیه و تو حتما می تونی تو این رشته موفق بشی؟پس کوووو؟ خسته ام. نا امیدم و بدتر دوست دارم به همه چی گیر بدم و گناهم رو گردن اونها بندازم. که بگم این من نیستم که عرضه ندارم و هیچی بارم نیست، بلکه این شمایید که زیادی منو با استعداد میدونید و الکی هندونه زیر بغلم میزارید. برید همتون و دست از سرم بردارید. من به درد جزر لای دیوار هم نمیخورم چه برسه به اینهایی که شما گفتید. برید و منو راحت بذارید. بذارید تو دنیای کودکانه و مسخره خودم بمونم و عروسک بازی کنم و رویا ببافم. به کارم کاری نداشته باشید من هنوز کودکم و آرزوهای کودکانه در سر دارم. چی میخواید از جونم؟
و این وسط بدتر از همه اینه که چقدر مادر و خواهرام بهم امید دارند؟خاک عالم رو چه سر کنم؟!!! از اینهمه درماندگی و ناتوانی و بی عرضگی خسته شدم.خدایی خسته شدم.
حالا سمانه عزیزم میگفت تو توی نویسندگی استعداد داری برو این کارو ادامه بده. بی خیال آبجی، این یه رقمه رو دیگه بهم نمیاد. خوبه شیر نشدم مثل سایر قضایا و دنبال نکردم. منو چه به این حرفها.
فکر کنم من همون به درد آشپزخونه و دنیای آشپزی میخورم و بس. هیچ استعدادی ندارم و هیچ سوادی هم ندارم. بی سوادِ بی سواد. فارغ از هرگونه علم و دانشی.برم بمیرم بهتره...
من میرم بمیرم!
بازم تو بالاترین یه لینک خیلی جالب دیدم. برنامه ای بود که نمیدونم دقیقا چی بود ولی شبکه یک و زنده هم بود و تهمینه میلانی رو دعوت کرده بودندو یه مجری کاملا گاگول رو گذاشته بودند جلوش و اینقدری که کاملا هول شده بود در مقابل صراحت حرفهای خانم میلانی و منگ میزد و سریع میخواست موضوع بحث رو عوض کنه.به نظرم مجری باید اینقدر سرو زبون داشته باشه که بتونه به بحث بپردازه و دفاع درست و حسابی کنه اگه لازمه(هرچند تمام حرفهای تهمینه میلانی حق بود و جای جواب نداشت). ولی خوشم اومد که آن دیرکت و تو برنامه زنده تونست حرفش رو بزنه و خیلی قشنگ هم بیان کرد و با شجاعت کامل.حالا ببینید بهتر متوجه قضیه میشید.
این لینکم بد نیست برای خوندن و هم خندیدن و هم عزا گرفتن که ما مسئولیت هامون رو به دست چه احمق هایی می سپریم(هرچند یه چند وقتی ازش گذشته):
این پیروزی را مدیون الطاف حضرت زینب و رقیه هستیم.
یا دایی ملت رو خیلی خنگ گیر آورده، یا خودش خیلی احمق تشریف داره و به چیزهایی که میگه باور داره و حضرت زینب و رقیه داشتند تو زمین براش فوتبال بازی میکردند یا اینکه این مزخرفات رو میگه که جاش رو تو این حکومتی که همه چی به ظاهر هست محکم تر کنه. خدا عاقبت ایران و ایرانی رو ختم به خیر کنه. از اون ور لابی میکنه با خدا از این ور ائمه میان واسش بازی رو میبرند.
دیگه بلیط رو هم داریم اوکی میکنیم و وقت رفتن داره نزدیک میشه. تنها کاری که بنده در این لحظات آخر میتونم بکنم اینه که متنفر بشم از زندگی اینجا. تنها راه فرار هست در مقابل خوشبختی که این چند ساله اینجا نصیبم شد. قدیم ندیم ها بزرگامون میگفتند که اروپا بهشته. یادتون هست؟ خوب. الان بدونید که هست. من تایید میکنم این حرف رو.کجای ایران رو میتونید پیدا کنید که توش طی چند سال هیچ قعطی برقی رو ندیده باشه؟ هیچ آبی قطع شدن آب رو تحمل نکرده باشند؟ یا گاز یا هزار تا مشکل دیگه رو. من شهادت میدم که این چند سال هیچ کدوم از اینها رو شاهد نبودم و جز غم دوری و اون دلتنگی که داشتم هیچ مشکل امکانات و کمبودی نداشتم. رفتنی شدیم اما. پس پیشاپیش میگم:
خداحافظ خوشبختی، خداحافظ زندگی به معنی واقعی، خداحافظ آرامش و امنیت، خدانگهدار آزادی، خدانگهدار......
سلام قحطی، سلام قطعی آب وبرق و گاز وهمه امکاناتی که داریم و نمیتونیم به اندازه سهم خودمون ازشون استفاده کنیم، سلام ترس از پلیس، سلام خفقان و سکوت، سلام خاله زنک بازی و فضولی تو زندگی هم کردن، سلام.....
سه تا دوست بودیم، سه تا شیطون، سه تا بچه پررو... که میشد بگیم با هم فامیل دور و نزدیک هم بودیم.تمام روزهای تابستون هر سال تا کلاس پنجم رو با هم گذروندیم بدون شک و هر روزم گرم شیطونی ها و بگو بخند هامون بودیم. کر کر خنده هامون گوش فلک رو کر میکردم و اون جماعت هم محله ای که ما رو میشناختن تا ما رو میدیدن میگفتند باز این سه تا پیداشون شد. میشد بگیم که سرکرده گروه سه نفرمون بودم و مدیریت کارها و شیطونی ها رو البته با همکاری سُمی هدایت میکردم. ولی نه اینکه همه شیطونی ها و اذیت کردنها به دستور من بود، نه، بلکه فقط جهت میدادم به کارهامون. یه عهدی با هم بستیم با همون سن کممون که از هم جدا نشیم. همیشه بعدها هم که بزرگ شدیم و خانواده تشکیل دادیم بازم همینجور دوست بمونیم. و نموندیم. نه اینکه حالا دشمن خونی هم باشیم. ولی لول هامون با هم فرق میکنه. از لحاظ تحصیلی زیاد با هم فرق نکردیم. ولی سطح زندگی و رفتارمون زمین تا آسمون عوض شده و هر کدوم یه جور خاصی شدیم. و البته هر سه تامون ازدواج کردیم و من تنها فرد فرزنددار!!! این گروه هستم در حال حاضر.
سُمی پلنگ که الته این اسم رو ما روش نذاشتیم هاااا، یکی از بستگان مذکر بنده این اسم زیبا و واقعا برازنده رو براش انتخاب کردچون اینقدر سر و صورتش پر جای چنگول(نمیدونم خرس بود یا گربه یا آبجی بزرگاش) بود که در نگاه اول نمیشد گفت که پلنگ نیست و صد البته دختری بسیار جیغ جیغی و پر سر و صدا(حالا نه اینکه من جیغ جیغو نبودم و صدام تا سر کوچه و خیابون نمی رفت). اِلا کلاه اسمش رو من گذاشتم همینجوری واسه اینکه خیلی هم قافیه بود. منم که .... دوغی بودم. البته من همینجا کلا تکذیب میکنم هر رابطه احتمالی با دوغ رو این اسم هم صرفا واسه هم قافیه بودن روم گذاشته شده...
خلاصه که عالمی داشتیم واسه خودمون.گاهی دلم واسه اونهمه شیطونی البته با معصومیت دخترانه مون تنگ میشه. اینم بگم که خانواده هر دوتامون(الا و من) تمام تلاششون رو میکردن که ما با این سمی راه نریم و ازش عمل شریف و مقدس جیغ جیغی بودن رو یاد نگیریم و البته بیشتر خواهر بزرگامون بودن که پدر مادرامون رو تحریک میکردن و صد البته همیشه هم با شکست مواجه شدن. چون تابستونی نبود که ما سه تا از صبح تا ساعت ۷ غروب با هم نباشیم و بازی نکنیم و حرف نزنیم. اینم بگم که چطور بعد اینکه هر روز با هم بودیم ولی لحظه شماری میکردیم که فردا دوباره همو ببینیم و حسابی!!! حرف بزنیم و اینکه مثلا امروز اصلا حرف نزدیم.
مطمئنا و با جرات میتونم بگم که هیچ وقت و هیچ زمانی سه تا مون با هم جمع نخواهیم شد تا حرف بزنیم و بخندیم به روزهای خوش دوران کودکیمون. نه، اشتباه نکنید بد بین نیستم ولی مطمئنم جز اینکه معجزه ای چیزی رخ بده. و این قطع ارتباط کامل درست از وقتی شروع شد که بنده دانشگاه قبول شدم. و معتقدم که در ورودی دانشگاه دنیایی رو به روی آدمها باز میکنه که دیگه با دید قبلی به دور و برشون نگاه نمیکنند و این شاید برای همه صادق نباشه ولی برای من بود. شاید برای اطافیانم هم همینطور. چون دیگه این دوتا با من نمیگشتند. حتی تابستون که دیگه دانشگاه نداشتم و خونه بودم با هم تلفنی حرف نمیزدیم. نمیدونم من برا اونها کلاس میذاشتم یا اونها دست پیش میگرفتند که پس نیفتند وصد البته همه اونهایی که دخترک رو میشناسن میدونند که هیچ وقت کلاس نمیذاره... نمیدونم فقط اینکه نشد، شرایط و موقعیتها عوض شد و مسیرهامون هم همینطور. نه اینکه ناراحت بودم ولی فکر کنم قرار نیست که آدم با همون دوستهایی بمونه که از بچگی باهاشون بود. آدمها وقتی بزرگ میشن تفکراتشون شکل میگیره.شخصیت هاشون تغییر پیدا میکنه و کامل میشه(در جهتی که هدایشون کردن) و همه اینها شاید باعث جدایی اونها در بزرگسالی میشه. دخترک امروز مطمئنا اونی نیست که دوستانش تو ۱۲ سالگی دیدن. دیدش به دنیا و دین و زندگی و مرگ و همه چی اونی نیست که تو ۱۰ سالگی فکرش رو میکرد. و خلاصه اینکه تفرکرات دنیای کودکی ما آدمها زمین تا آسمون با تفکرات دنیای بزرگسالیمون متفاوته.حالا نه اینکه بگم مثلا من دوست داشتم تو ۱۰ سالگی پزشک بشم(مثل اکثر دختر پسرا) و الان دلم یه شغل دیگه میخواد چون فکرم عوض شده،منظورم این نبود. منظورم دید جدیدیه که به زندگی پیدا کردیم.
حالا چی شد یاد اینها افتادم رو نمیدونم.
فقطاینکه ۲۶ سالمه و هنوز نمیدونم میخوام چیکاره بشم. روان شناس؟ مشاور دبیرستان؟ مترجم زبان؟ کارمند تامین اجتماعی؟دانشجوی کارشناسی ارشد روان شناسی کودک یا مترجمی زبان فرانسه. هنوز هیچ دری بروم باز نشده. یه در البته تا نصفه باز بود که برم توش ولی نخواستم و موقعیت جور نشد. اونم یه پیشنهاد مسخره بود که با ساختار ذهنی من جور نشد و خواستن هلم بدن که محکم دستگیره در رو گرفتم و با زور عجیبی که دارم نذاشتم منو بفرستن تو.....ولی ازیه چیزی تاسف میخورم و اونم اینه که چرا طرح نرفتم. آخه رشته محترم روانشناسی بالینی که بنده خوندم طرحی داشت که اختیاری بود. دست کم اگه برا من هیچی نداشت و حقوقش ناچیز بود به عنوان یه استژ میتونستم تو پرونده کاری داشته باشم و رو کنم هرموقع لازم شد تا مشت محکمی به دهان این ژوری های مزخرف فرانسوی بزنم تا پرونده ام رو رد نکنند.بعدشم اینکه نیست خیلی تو ایران به ما سیستم کلاسه کردن گزارش نویسی رو قشنگ یاد دادن اینجا ههمون ذلیلیم.یه نفر رو میشناسم که عالی بلده این کار رو و اونم همسر گرامی بنده تشریف دارن. نه اینکه بخوام تعریف کنم هااا ولی نمیدونم اینها رو از کجا یاد گرفته. خدایی کاری نیست که دسته بندی و مرتب و طبق اصول انجام نداده باشه. بگذریم.به قول ورونیک که سیستم ما (با کمال افتخار هم اینومیگه) اینجوریه که وقتی داری اکسپوزه میکنی یا معرفی میکنی کارت رو اگه کلاسه بندی نباشه مطالبت استاد میگه برو باباجان هر وقت یاد گرفتی وارد کلاس شو و اصلا به حرفت گوش نمیدن. اینه که ایییینه....
خب الان اگه همینجا هم نگاه کنید می مفهمید که من یکی اینکاره نیستم و هی ییلاق قشلاق می نویسم به جای قشنگ فقط با یه موضوع پیش برم.این دیگه تابلوئه تو نوشته هام.
تا ابد بارونیه چشمهای یارت
رفتی افسوس گل ِ من تو در دل خاااک
از تو یادگاریه چشمهای نمناااک
واه واه، آقامون گفته بود نگاه به این فیلم ها نکن حالت بد میشه هاااا، گوش نکردم. گفتم حالا خودم ببینم شاید قشنگ بود. نشستم این فیلم مزخرف پسران آجری رو نگاه کردم، حالم رو کلا بهم زد. اینقدر آخه کارگردان ضایع و بازیگر ناتوان تو عمرم ندیده بودم. اون از کارگردان در پیتیش که فیلم پشت صحنه رو که نشون میداد همش قارط میزد، اونم از بازیگرای بسیار توانااااش!!! مثل پوریا پورسرخ که خدایی بازیگر به دنیا اومده(چه دروغ هااا)که کلا تریدن تو فیلم رفتن. حالا گاف هاش رو بگم که باید یه شبانه روز بگم و بخندیم. یکیش مثلا دختره که بهنوش طباطبایی باشه، میاد فرانسه صحبت کنه آخر جمله اش به جای اَ بی اَن تُ میگه ا بی ان تِ که اصلا معنی نداره و ضایع هست.یکی نیست بگه مگه داری اسپانیول حرف میزنی(حالا نه اینکه اسپانیول اینو میگن هاااف منتها وقتی هی اِ میده آدم یاد لهجه اونها می افته). یه جای دیگه ابوالفضل پور عرب به پوریا پورسرخ میگه: کمان تل ِ وو که یعنی حالت چطور؟پوریا برمیگرده میگه وووی ووی، یعنی بله. آخه جواب حالت چطوره بله میشه تو ممکت شمااا؟ موندم کاگردان از کجاش این فیلم نامه رو مطالعه کرده؟اصلا خونده؟ اصلا از مشاوره استفاده کردن تو تمرین لهجه و جملات فرانسه؟ بابا این که دیگه کاری نداشت. آخه ضایعات تا چه حد؟ کلا سینمای ایران که هیچ به درد نمیخوره همین دو تا کارگردان ضایع هم میان بدترش میکنند.تا کی باید شاهد اشتباهات جزیی و بزرگ اینها باشیم. آخه یه دور بشینن بخونن و برداشت هاشون رو تکرار کنند اگه یه جایی دیدن خراب شده؛، نه اینکه ملت رو گاو فرض کنند و از صحنه های اشتباه دار به راحتی بگذرند.خیلی کار سختیه؟(نیست منم نقااااد).
گفتم اسپانیول بدونید که الان رافائل نادال داره دور دوم تنیس فرانسه(رولان گرو) رو بازی می کنه و الانم ست سوم و تا حالا که ۶،۴ و ۶،۰ و الانم ۵،۰ ست آخر جلو هست. بارون اومده بود و ست اول که تموم شد رفتن تو رختکن تا بارون بی محل!! کمتر شه.میدونید که خداااای تنیس تو زمین جاکیه این نادال.من ذوق زدم بازی شروع شده دوباره، طلای مامان هم جیغ جیغ که یعنی منم هستم. بهش میگم: نگاه کن مامان، عمو رافائل داره بازی میکنه
. جو تنیس ما رو هم گرفته بود و اوایل که اومده بودیم کلی پول دادیم دو تا راکت عالی خریدم. یه چند دست که بازی کردیم با آقامون دیگه الان داره گوشه انباری خاک میخوره. هوا اگه بهتر شه شاید رفتیم بازی کردیم. زمین پشت رو اینقدر تمیز و خوشگل کردن که آدم دلش میخواد بره اصلا اونجا پیک نیک برگزار کنه به جای اینکه بره تنیس بازی کنه.بون مچ به قول برو بچ فرانسوی. اینها یه تیکه باحالی دارند.یه بون اول هر کاری که میکنند اضافه میکنند و می بندن قضیه رو. مثلا مسافرت که میری میگن: بون ووایاژ یا مثلا بون ژوقنه، بون قوپا، بون....
bon match, bonne journée, bon repas, bon voyage
مادر برام قصه بگووو. قصه بابا رو بگوووو دل تنگه....
مادر برام حرف بزن از خوبی هاش بگووووو....
خلاصه، اینقدر دلم گرفت، اینقدر بغض گلوم رو فشرد تا اندوه و دردهاش یه دفعه به صورت اشک ریخت تو پهنای صورتم. خیلی جلو خودم رو گرفتم که نیاد ولی نشد. اومد و جاری شد رو گونه هام. خیلی سخت بود.شاید برای خیلی ها بی مفهوم باشه این شعر و آهنگ ولی برای من و امثال من دنیایی بود و خاطراتی رو زنده کرد. خوشحال شدم انگار دنیایی رو به من دادن. از تویی که این هدیه قشنگ رو به من دادی ممنونم. زنده کردن خاطرات به این صورتی که تو برام انجامش دادی رو شاید هیچ کس تا حالا انجام نداده بود.درسته گریه کردم ولی اینقدر سبک شدم بعدش که انگار غم و غصه این همه سال تو دلم یهو خالی شد. چه چیزهایی براای ملت در گذشته ارزش بود و حالا چی ارزشه.نمیگم باید دم به ساعت این جور برنامه ها باشه ولی متاسفم از اینکه کاری کردند که حتی منی که عزیزترینم خون داده برای این مملکت همه این رشادتها رو به خاک سپردم و حاضر نیستم یادی کنم ازشون.به قول مهمون برنامه مثلث شیشه ای که گرد و غباری گرفته روی قبرها رو و چقدر خوبه که یادشون تو دلمون غبارآلود نشه. گه گاهی یادی بکنیم ازشون و فراموش نشن. چقدر این حرفش به دل نشست.تلنگر زد انگاری. موندم که الان اون قبر ، کنج مسجدف تو اون روستای دور از دسترس،چقدر الان خاک روش نشسته. آیا کسی هست که گاهگاهی بره یه آب و جارویئش کنه؟ یه دستی به سرو روش بکشه؟ غبار روی عکسش رو پاک کنه؟ علف های هرز کنار سنگ قبرش رو بکنه و جاش گلای تازه بکاره؟اصلا آیا آدمیزاد از بغل قبرش رد میشه؟ آدمهایی که اون براشون بهترین و عزیزترین بود شده گاهی حتی به یادش بیافتند؟
چقدر غریب خوابیده و تنهااااا.... چقدر تنهااااااااااااااااا

