مرد:دلم خیلی برای جفتتون تنگ شده بود...
پسرک: منم دلم خیلی برات تنگ شده بود فابی اَن...
زن: ما هم دلمون برات کلی تنگیده بود...
دخترک(من): شالاپ شالاپ ـ صدای گریه من ـ
پسرک جلو راه میافته و زن و مرد دست تو دست هم به دنبالش راه میافتند.
بازم شالاپ شالاپ صدای گریه من روی گونه هام.
+++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++++
یه صحنه خیلی ساده و بدون درد و غم اینگونه اشک رو روی گونه های دخترکی می راند. موندم دلم از سنگه یا دل نازکم؟ اگه دل سنگم پس این اشک های تمساحه که داره میریزه واسه یه قسمت از فیلمی که خیلی هم غمناک نیست؟
* یه برنامه ای هست به اسم سیکرت استوری که به گمونم از سر شکم سیری ساختنش. کلی ملت تو دنیا دارند از گرسنگی و فقر و بی امکاناتی میمرن اونوقت این ملت بی درد و غم میان چهار تا جوون رو میندازن تو یه ساختمون که هر جفنگ بازی که دلشون خواست در بیارن و حال دنیا رو بکنند. واقعا اینها تو چه دنیایی اند و ما تو چه دنیایی. یکی دیگه هم به اسم ایل دُ لَ تانتاسیون که اون یکی دیگه واقعا آخر هر چی بی خیالیه. ملت نیست که درد ندارند میخوان به نحوی واسه خودشون درد و مشکل بتراشن. زن و مرد میان تو یه جزیزه و از هم جدا میشند و میرن به طور متفاوت توی دو دسته زن و مرد. اونوقت آزمایش میشند که ببیند میتونن خودداری کنند و به طرفشون خیانت نکنند؟ حسابش رو بکنید... واقعا از سر شکم سیری نیست این برنامه ها؟
ولی روز رفتنت رو کنارت خواهم بود.اصلا شاید همون صبح اومدم و لحظه های پر کشیدنت رو با هم مرور کردیم. چطوره؟ برام شرح حادثه رو تکرار میکنی و حتی مکانش رو نشونم میدی. زیر کدوم درخت جان دادی؟ خونت روی کدوم قسمت سنگفرشها ریخت؟ ولی خیلی دوست دارم مثل همون روز بارون بباره.نه، اصلا سیلابی براه باشه تا بشوره تموم خونهای ریخته روی سنگفرش رو. دوست داره بجای خواهرت من باشم و سرت رو تو بغلم بگیرم و زار زار گریه کنم برات. بگم بابایی نرو، تنهام نذار، بمون و بزرگ شدنم رو ببین. مگه نگفتی من عاشق دخترم؟ خب اینم یکی دیگه.تو جون میدادی و من صورتت رو نوازش میکردم و بوست میکردم تا شاید دردت کمتر بشه تا کمتر زجر بکشی. چادر گل گلی عمه رو قرض میگرفتم و بعدش برای همیشه یادگاری نگهش میداشتم. تو میرفتی و من جا می موندم.
نشونی ازت ندارم
اما دنبالت می گردم.
بغض وجودم رو گرفته
باورم کن پر دردم....
دیگه هر شب توی خوابم،
چشمهای تو رو میبینم
آرزومه تو رو یک بار
توی بیداریم ببینم
بیای باز دوباره پیشم
دیگه از دوریت نسوزم
تو رفتی تا بی نهایت
چشم به راهتم هنوزم.....
با همه این حرفها، روزت مبارک. هر چند نیستی و حضورت گرمت احساس نمیشه ولی سایه وجودت میدونم که همیشه باهامه.
پ.ن: خب شاید فکر کنید چرا همش من جنبه منفی و غمگین قضیه رو نگاه میکنم. یکی بیاد به من بگه جنبه مثبت قضیه کجاست؟ اصلا جنبه مثبت داره؟ روز پدر بدون وجودش؟ اونم نه یک سال و دو سال. از وقتی پا به عرصه هستی گذاشتی تا وقتی تو نیز این دنیا رو پشت سر خواهی گذاشت.ستم نیست؟
یه چیز دیگه ای که خیلی بدم میاد اسباب کشیه.شرح حال این روزهای منه. تا چند وقته دیگه باید یه سری وسایل رو بفرستیم بره و من هنوز به خودم زحمت تکون خوردن و جابجا کردن وسایل رو ندادم. یه احسنت و باریکلای اساسی اینجا به خاطر این عمل انجام نشده میگم. کاشکی یه مامانی خواهری برادری اینجا بودند این کارا رو برام انجام میدادند.اصلا حس بسته بندی و جابجایی نیست به جون همین بلاگفای درپیتی قسم.
یه کشف جدید کردم اساسی. من همیشه ادعا داشتم که آبیته و استقلال و عابدزاده(توی دورانی که استقلال بود) و این حرفها و توی لباسهام هم خیلی(به نظر خودم) آبی استفاده میکنم. همیشه هم گفتم آبی رو عشقه و آبیته. ولی الان تازه بعد ۲۶ سال فهمیدم که رنگ مورد علاقه درونی من قهوه ایه. اینو توی رنگ لباسهام و لوازمم میشه فهمید. موندم چرا هیچ وقت به زبون نیاوردم این علاقه و عشق به قهوه ای رو. قهوه ای دوست داریییم.تازه هر وقت میرم پالتویی مانتویی بخرم میگم این دفعه دیگه مشکی رو شاخشه. ولی در پایان کار باز میبینم قهوه ای مهمون خونه ام شده. از شونصد تا کفشم فقط یه دونه مشکیه که اونم هیچ وقت نپوشیدم.شاید توی کل عمرش دو بار ازش استفاده کرده باشم. بیچاره مشکی....
لیلا خیلی نامردی. از وقتی بهم گفتی اسم کاکل زریت رو اون اسم(اینجا نمیگم) گذاشتی دل تو دلم نیست. بابا اسم پسرمون رو چرا دزدیدی؟ حالا من چه کنم با یه پسر بدون اسم و نام؟(تو دنیای غیر واقعی و فرضی دیگه).
دخمل گلی طلایی مامانی چند روزه یه جمله جدید به فرانسه میگه:
وییییی،س ِ سااااااا. تند تند تاس رو پرتاب میکنه و مدام اینو میگه. بهش میگم: مامانی فکر نمیکنی یه خورده دیر دست به کار یادگیری زبان فرانسه شدی؟ با همون لهجه نازش میگه: نووووووو. بعدشم کفش پاشنه بلند مامانش رو میپوشه و کالسکه عروسکش رو میگیره یه اوق وواق میگه و میره مثلا.
جشن موزیک که چند هفته پیش بود جلوی یکی از گروه های موسیقی ایستاده بودیم. خانم میانسالی اومد کنارمون و به دخملمون یه نگاهی انداخت و گفت: جه موهای قهوه ای داره.چه چشمای ناز و قهوه ای داره(روی قهوه ای تاکید میکنم)،بعد برگشت بهم گفت: خانم، خیلی کار داری.این دخترت خیلی پسرا رو دنبال خودش خواهد کشوند با این جشم و ابروش. حالا حالاها خیلی کار داری... من هم جو زده و سرشار از غرور عین جملاتش رو به همسرم گزارش دادم.عکس العمل؟!
همیشه هر جایی که میرم یه سری لباسها وکتابهای اضافی همراه خودم میرم که اصلا هم نه می پوشم و نه به کتابها نیم نگاهی هم میندازم. حالا که موقع رفتنه نمیدونم چیکارشون کنم. از طرفی دلم نمیاد کتابهای دوران دانشجوییم رو اینجا توی غربت دور بندازم. به دردکسی هم نمیخوره که بهش بدم.میخوام برشون گردونم ولی هم وزن دارند و هم کلی جا میگیرند. موندم با این دلبستگی هام چه کنم؟
طنز نوشته هاش حرف نداره، ولی نوشته های جدیش جذاب تر هست وبیشتر به دل میشینه.
این لینک هم که مصاحبه با خود اوست و داستان خروجش از ایران رو به زبان خودش می خونید:
je te souhaite bonne chance.quoi qu'il arrive, t'es le meilleur. je croise les doigts pour toi
بیرحمی شاید باشه حرفام ولی بازم خدا رو شکر میکنم که ندیدمش و هیچ خاطره ای برام زنده نذاشت. درسته الان کلی حسرت میخورم و گاهی گله هام به پهنای آسمون میشه و داد و هوار غر زدنهای دلم گوش فلک رو کر میکنه ولی بازم بهتر از داشتن و بعد از دست دادنشه. خیلی سخته.
seul le dieu sait combien j'ai prier pour elle et pour sa libération, dieu merci: elle est libre
انگرید بتانکور آزاد شد. بهمین سرعت و به همین سادگی. دیروز عصر طبق معمول تله روشن بود و مشغول زدن از این کانال به اون کانال بودم که دیدم tf1 داره در مورد زوئه صحبت میکنه.چون از اول برنامه ندیده بودم نمیدونستم که آیا این همون مردمی هستند که چن وقت پیش هواپیماها ازوشن فیلم گرفتند و با دنیای خارج از خودشون ارتباط ندارند یا نه.با دقت کامل داشتم نگاه میکردم و هیجان زده و تعجب آمیز دنبال میکردم برنامه رو که با دیدن پیامی زیر نویس روی صفحه تله خشکم زد. اینگرید بتانکور آزد شد.به خودم گفتم دارم خواب میبینم یا بیدارم.چطور ممکنه. شاید باروتون نشه ولی گویی دنیا رو داده بودند به من.
اینگرید بتانکور پلیتیک وومن فرانکو کلمبین فوریه سال ۲۰۰۲ توسط نیروهای تروریستی فارک به گروگان گرفته شد. در اون زمان ۴۰ ساله بود و مادر دو فرزند به نامهای ملانی و لورنزو.همون سالی که توی انتخابات ریاست جمهوری کلمبیا شرکت کرده بود. فرزند یک خونواده بورژوازی کلمبیایی بود.پدرش سفیر و مادرش بانوی زیبایی و مدل. پسرش اون زمان ۱۲ سال داشت و الان ۱۹ ساله و به قول گوینده تلویزیون پاتریک جوانی رشید و رعنا. مادری که نزدیک به شش سال و نیم فرزندانش رو ندیده. برنامه رادیویی بود که همیشه اینگرید گوش میکرد و در اون برنامه پسرش پشت میکروفون مینشست و به مادرش امید میداد. تو این مدت بارها تا نزدیکی مرگ پیش رفته بود. مبتلا به هپاتیت ب بود و طی این مدت تنها دو بار ازش خبر موثق بدست اومده بود. یکی فکر کنم همون سال ۲۰۰۲ بود که همراه با دوستش جلوی دوربین صحبت کرد و بعدیش اگر اشتباه نکنم سال ۲۰۰۷ بود که به وضع وحشتناکی لاغر شده بود و گویی مرده ای متحرک بود.از نگاه کردن به دوربین خودداری کرده بود و چشمانش رو به زمین دوخته بود. طی نامه ای که برای مادرش و فرزندانش نوشته بود جملاتش سرشار زا ناامیدی بود. ولی دیروز تو جشمانش برقی میزد که نگاه ها رو خیره میکرد.اتفاقا به نظر سالم و سرحال میاومد. ولی مهم اینه که آزاد شد.البته دولت فرانسه هم خیلی زحمت کشید و خیلی تلاش کرد که بتونه با سردمداران فارک به صحبت بنشینه تا بتونن اینگرید رو آزاد کنند. من خودم زیاد نمیشناختم ولی همیشه هر جا سخن از او بود میرفتم گوش میدادم ببینن چی میگن ازش. به نظر میرسه زنی بسیار شجاع و با اعتماد به نفس بالا باشه. اینو از صحبت هاش بعد از آزادی میشد فهمید.شاید از درون متلاشی بوده باشه و خیلی بهش فشار اومده باشه ولی امیدش رو از دست نداده بود.خودش هم باورش نمیشد که آزاد شده باشه و کنار مادرش باشه. مدام مادرش رو میبوسید و دست به سر و روش میکشید. خیلی تاثیر آور بود این صحنه ها. اون آزاد شده بود و این اشک من بود که رو گونه هام جاری میشد. واقعا مو به تن آدم سیخ میشد اگه این صحنه رو میدیدید. جالب اینه که ارتش کلمبیا تونست بدون حتی شلیک یک تیر اونها رو آزاد کنه. از بقیه گروگان ها بگم. ۳۳ تا آمریکایی که فکر میکنم نظامی بودند و ۱۱ نیروی ارتش کلمبیا که بعضی هاشون حدود ۱۰ سال بود که اسیر بودند.خیلیه. به زبان میگیم ۱۰ سال و ۶ سال ولی عمره که میگذره.الان اخبار فرانس ۳ اعلام کرد که فردا یعنی جمعه بعداز ظهر اینگرید قراره بیاد فرانسه.
نکته جالب اینه که تو این مدت به قول گوینده تلویزیون او به یه سنت تبدیل شده بود. چقدر خدا رو شکر میکرد و مدام صلیبی که به دستش بود رو میبوسید. واقعا تنهایی و درد و غم آدم رو به سوی معنویات میبره و شاید اگه باور به خدا نبود او الان به این قدرت نمی تونست جلوی دوربین بره و این سخنرانی زیبا و بلند مدت رو انجام بده. با چه عزت نفسی صحبت میکرد و چقدر روان و پر انرژی حرف میزد. گاه گاهی جشمانش رو میبست و کنترل میکرد خودش رو بعد ادامه میداد. شاید میخواست جلوی گریه اش رو بگیره. قدرت رو میشد تو چشماش خوند. معلومه که نیروی درونیش چند برابر شده. به همه همونجا گفت که بشینند و دعا بخونند. و اینکارو کردند و از خدا تشکر کردند. صحنه جالبی بود. دست کم برای فرانسوی ها که مثل ما فقط تو گفتن و کلمه کاتولیک هستند و عملا دینی تو کاراشون نمیبینی.
سخن هر چی در این مورد بگم کم گفتم.تا ساعت ۱و نیم نشستم نگاه میکردم برنامه رو که مستقیم از پایگاه ارتش بوگوتا پخش میشد.خیلی دوست داشتم ببینم تا آخرش رو، ولی دیروقت بود....
آزادیش مبارک. به امید اینکه دیگه هیچ گروه تروریستی در جهان نباشه، که هیچ بی گناهی به گروگان گرفته نشه. به امید اینکه هیچ مادری از فرزندانش جدا نشه، هیچ دولتی به خاطر قدرت و خودکامگی ملتی رو تو فشار و خفقان قرار نده، که هیچ دانشجویی به جرم بیان حقیقت و خواستن آزادی تو زندانها نمونه، که ایران هم بشه ایرانی که همه ایرانیها بهش افتخار کنند و نه با گفتن نامش افسوس و آه برلبانشون بیاد. به امید آن روز...

بازم حتما می دونید که خر یا الاغ ایرانی میگه عرعر(روم به دیوار) ولی آیا میدونستید که خر فرانسوی میگه: عی آن ؟
کلی امروز با این دو تا کلمه خندیدم تو کلاس. حالا پخوف هی میگفت و هی عی آن میکرد و نمی دونست که با گفتن هر کلمه اش من ته دلم قیری ویری میره و دارم میترکم از خنده. خنده دارش اینجاست که ازم خواست صدای خروس و الاغ رو به فارسی براش بگم و منم یه دست رو شکم گذاشتم و دارم از شدت خنده منفجر میشم و از طرفی براش صدا در میارم. همکلاسی آمریکایی مون هم صدای اونها رو به انگلیسی گفت ولی من حواسم تو اون لحظه پی خنده ام بود و نتونستم یادداشت کنم(چقدر هم مهمه اگه بدونم یا نه).گفتم که بقیه هم فیض ببرند از صدای این دو حیوان بسیار نازنین مخصوصا دومی.جالب اینجاست که استاد گرامی برمیگرده میگه تو ایران خر زیاد پیدا میشه نه؟ منم(همچنان نیشم تا ته باز) گفتم بعله و صد البته ته دلم گفتم خر که زیاد پیدا میشه. همینجور تو خیابون که رد میشی از بغلت خر و الاغ و انواع حیوانات چارپا رد میشه(بازم روم به دیوار). فکر کنم آخر کار باید بیارمش همراه خودم ایران تا اینقدر فکر نکنه ایران دهاته و ما زنها اونجا حسابی بدبخت و بیچاره ایم. درسته البته تا یه حدی ولی این که ندیده خیلی دلش میسوزه و از الان داره برام دل می سوزونه. هرچی هم بهش بگی بابا ورونیک عزیز از این خبرا نیست اونجا ما کلی(چقدر مثلا؟) حقوق نوشته و نا نوشته داریم بازم تو اون طرز تفکرش نسبت به زن ایرانی تغییری ایجاد نمیشه. اینه که زیاد بحث کردن فایده نداره.
یه اصطلاح جالب دیگه هم هست که یه خورده با اصطلاحی که ما استفاده میکنیم فرق داره.فرانسوی به کسی که از دنده چپ بیدار میشه صبح و بد اخلاقه میگن: از پای چپ بیدار شدن.من هر چی فکر کردم که این رو براش بگم که صطلاح ما چی هست یادم نبود و الکی گفتم از کمر چپ بیدار شدن. الان تازه یادم اومد که دنده چپ بود نه کمر چپ!
وقتی هم کسی سر قرار نمیاد و به قول ما سر کارمون گذاشته و درخت کاشته زیر پامون میگن: خرگوش رو گذاشتن(یا کاشتن) و صد البته وقتی استفاده میشه که طرف نمیاد و ما وقتی تو فارسی اصطلاح درخت زیر پا کاشتن رو میگیم منظورمون اینه که بالاخره طرف اومد.
تو فارسی وقتی میخوایم بگیم طرف خنگه میگیم بالا خونه اش رو اجاره داده یا یه تخته اش کمه. اینها هم تقریبا یه همچین اصطلاحی دارن و میگن: طرف یه خونه اش کمه.
هر چی از تابستون و گرماش بدم میاد، عوضش از درازی روز و روشن بودنش خوشم میاد. من یکی که واقعا حس میکنم اون ساعت روزه درحالی که قاعدتا جزو شب حساب میشه.
سولد شروع شده و خدا نکنه بری مرکز شهر.اصلا جا نیست قدم برداری. همش تو ذهنم میگفتم ما ایرانی ها سولد نداریم و می ارزه برامون که معمولا توس سولد خرید پوشاک و لوازم خونه رو انجام بدیم. ولی دیدم نه، اینها خودشون بدتر از ما.از دختر(اکثریت) و پسر دبستانی گرفته تا پدر بزرگ و مادربزرگ میریزن بیرون و مراکز خرید و عمل جذاب و مسرت بخش شاپینگ رو انجام میدن. چقدر بعدها دلم برای شاپینگ دوره سولد تنگ خواهد شد.
الان حالم کاملا خوبه. از آثار شکست اخیر تنها آه های گاه و بی گاه نشانه مونده که هی میاد و میره.دیگه اونجوری دلگیر نیستم. اتفاقا حس میکنم یه پیشرفتی هم کردم نسبت به گذشته و اونم اینه که کار رو ول نکردم. دارم یواش یواش ادامه میدم. دلسردی کامل پیدا نکردم و میبینم که گاهی با شوق هم حتی انجامش میدم. این یه نشونه از پیشرفته برای من. خیلی خوشحالم. بالاخره یه کار مثبت و یه دیدگاه مثبتی تو حال و احوال دخترک پیدا شده. باید به فال نیک گرفت فکر کنم این حرکت رو.
یه چیزی خیلی آزارم میده و اونم اینه که به قول رخی جان که گروه که بزرگ تر شده و افراد بیشتری اومدن توش دیگه اونجور مثل سابق همه هوای همدیگه رو ندارند و تقیریبا رژیم فردی شده. هر کی باید مواظب خودش باشه.مثل سابق نیست که مدام بچه ها با هم در تماس بودند و مشق های همدیگه رو خط میزدند. دلم برای جمع سابق خیلی تنگ شده. ولی نه اینکه نباید و بده که افراد زیادتری بیان، اتفاقا خیلی هم خوبه ولی نمیشه مثل سابق کنترل کرد. دقیقا مثل کلاس درسه دیگه. هر چی دانش آموزان تعداشون کمتر باشه هم معلم کنترل بیشتری روی کار اونها داره و هم خودشون بهتر میتونن به هم کمک کنند و انتقادهای مثبت و منفی بکنند از هم. و این خیلی باعث تاسفه. آدم دیگه اون شور و حال سابق رو نخواهد داشت و حس میکنه که تنهاست. خیلی حیفه که فقط تا چند پا رسیده به هدف آدم باز بمونه و نتونه مسیرش رو به اتمام برسونه. واسه من یکی که خیلی سنگینه.
اینم بگم که دیشب جشن موزیک بود تو کل فرانسه و ما هم زدیم بیرون. از ساعت ۸ و نیم تا ۱و نیم شب. خیلی عالی بود. ملت به اینا میگن. نه ما ایرانی جماعت که میشینیم فقط دنبال این میگردیم که کجا سفره نذری و کجا روضه دارن بریم گریه کنیم واسه امام حسین. هر جا عذاداری باشه پایه ایم و حال هم میکنیم تازه بعد کلی گریه ای که الکی و مفتی هدر دادیم. یعنی ماها اصلا توی گذشته هامون و تاریخمون روز جشن و شادی و اینها نداریم که الان دوباره زندشون کنیم؟ میدونم که داریم ولی کو؟ چرا هیچ کی جشن نمیگیره. خدایی مردیم فقط واسه گریه و صد البته دعوااااااا. هر جا این دو تا باشن مات هم پایه ان اساسی. خلاصه که تا باشه به جشن و خوشی.
تازه شنیدیم که یه خوشگلی رو قرار بوده بدزدن، آخی خیلی حیف شد.یکی نبود بهش بگه، خوشگله کجاااا، اینقدر بساط هر هر و کر کر ملت رو جور نکن. دق میکنند از خنده، خونشون میافته گردنت هااااااااا....

