چه دل پر دردی داشتم دیروز...من تو خلقت آدمی واقعا موندم که خدا اینطور خلقش کرده.امروز نسبت به یکی احساس تنفر شدید میکنی و فردا همین آدم رو جوری نگاش میکنی که انگار عاشقشی و همینطور دور برت لاو میترکه و محبت و احساسات تراوش میکنی...دیروز تمام فنرینها و فحش های عالم میاومد توذهنت و میخواستی خفش کنی و امروز الطاف بی حدو اندازت رو نثارش میکنی.یعنی آدمی شاید خودش رو هم هنوز درست نتونسته بشناسه. خیلی سخته خودشناسی اونم تو ظریفترین و کوچیکترین خصوصیات اخلاقی خود آدم.
دیشبی متوجه شدم که پدر یکی از دوستان نه چندان قدیمی به رحمت ایزدی رفته اونم تو سن ۵۰ سالگی.امشب بهش تلفن کردم بعد ۵ سال و فوت پدرش رو تسلیت گفتم. اولش باورنکرد من باشم و بعد یه ربع حرف زدن هنوز میگفتی ...جان خودتی؟ من که باورم نمیشه...یه جمله ای گفت که خیلی سنگین بود شاید برای جفتمون،گفت فلانی حالا تقریبا همدرد شدیم... گفتم فاطی جون چرا تفریبا بگو همدرد ِ همدرد. نوع وفات مهم نیست جفتشون پر کشیدن حالا یکی به دست دیگری و یکی بر اثر سکته...بهش امید ادامه راه دادم بدون همراهی پدرو با ایستادن رو پای زنانه خودش. خدا رو شکر ارشدش رو تموم کرد و الانم تو دانشگاه اردبیل تدریس میکنه.مجرد مونده همچنان-البته بنده خدا سنی هم نداره هااا همش ۲۸ سال- و به آینده نگاه میکنه....

