امشب هی دارم زور میزنم آلبوم آواره مجید خراطها رو دانلود کنم.البته میدونید که ارادت خاصی به صداش دارم.سپردم به همکارام که اگه اینورا پیداش شد و خواست کنسرت بذاره خبرم کنند. اونا هم با پوزخندی گفتند زکی، مگه اینورا هم میاد؟ خوابشو ببینی...نامردا نمیتونند بهتر برخورد کنند که یه وقتی بچه سرخورده نشه...
اولین چیزی که تو ذهنمه به محض رسیدن به خونه مامانم میدونید چیه؟ اینه که برم کلی لپای تپل مپل کیانا رو بکشم، اینقدری که دلم خنک شه به خاطر این چند ماه.البته دور از چشم بابا مامانش....هاها. خالجون شیطان صفت به من میگن ها!
کلی کارای عقب مونده دارم که باید انجام بدم. منتهی همشون منوط ه اینه که برم یه سری چیزا رو از مرکز شهر بخرم. منم که فعلا حال ندارم برم خرید.پلیز یکی بیاد منو مجبور کنه ببره خرید!
بابایی دلم یه گورستان سرد و تاریک میخواد.که تنهایی بشینم باهات درد و دل کنم. من بگم و تو فقط گوش کنی.ساکت و آروم مثل همیشه. مثل همه وقتهایی که داد زدم سرت، سرکوفتت زدم، دعوات کردم و گاهی هم التماست که یه بار بابایی، فقط یه بار بیا تو خوابم ببینم اصلا چه شکلی هستی. قیافه ات برام آشناس یا نه. ولی خود نامردت یه بارم نیومدی. و من 28 ساله در حسرت یه بار دیدن تو میسوزم. بابایی، به خدا میسوزم.واااای بابایی دلم واسه این کلمه تنگه. بابایی، بابایی، بابایی....
میخوام هزاران بار تکرارش کنم و مشقش کنم. شاید یه کلمه آشنا واسم شه و باهاش غریبی نکنم. غریبه ای برام هنوز....مادر ِ یه بچه ام و هنووووز هوای بچگی تو سرمه.هنوز میخوام بگم بابا، هنوز دنبال یکی به اسم پدر میگردم. غافل از اینکه مگه میشه مرده رو زنده کرد؟آهان، راستی امروز پنج شنبه است. پس بگوووو فیلم یاد هندستون کرده.میگن غروب پنج شنبه آدم یاد مرده هاش میافته. منم یاد تو افتادم. تویی که هیچوقت نبودی و نیستی. تویی که هیچ خاطره زنده و مرده ای ازت ندارم.خوبه بقیه گاهگاهی بهت سر میزنند و یه فاتحه ای برات میخونن. راستش از وقتی برگشتم ایران، همش خواستم بیام دیدنت. یه بارم اومدم یادت هست؟ دیدیم نه؟ خوب بودم؟ تازه یه فاتحه هم برات خوندم، با اینکه خودم هیچ اعتقادی بهش نداشتم ولی فقط واسه خاطر تو خوندمش. گفتم یه وقت دلت نگیره که ته تغاریت تا اینجا اومده و نخواست یه بسم الله هم بگه. امشب بازم دلم خواست بیام دیدنت ولی چه کنم راهم دوره. بذارم اومدم شمال حتما یه سر میام پیشت. اصلا شایدم موقع تحویل سال نو خواستم کنارت باشم. باید روش فکر کنم.جرقه خوبی بود که به ذهنم خورد. آره، میام سال رو برای اولین بار باهم نو کنیم. ببینم یه سال رو در کنار تو و همراه با مهر تو شروع کردن چه حالی میده.شایدم آبی آوردم و قبرت رو شستم و حسابی خونه تنگ و تاریکت رو نونوار کردم. یه شمع شکل قلبم بگیرم، به نشونه پیوند و عشق و علاقه ای که بنمون بوجود اومده..
. راستی بابایی، الان آشتیم با هم ؟همسرم میگه دخترک تو جزامی چیزی داری...تازه اینا که چیزی نیست. خیلی وقتها دست و پام به جایی چیزی میخوره و میبره و من ۲ ساعت بعدش متوجه میشم وقتی آثار خون رو دور و برم میبینم. نمونه دیگه اش اینکه تو خیابون خیلی به ملت و در و دیوار میخورم و اصلا نمیفهمم که خوردم یا نه. بعد وقتی آقامون میگه کجایی خوردی به فلانی با قیافه حق به جانب میگم: کییییی. من؟ اصلااا.الکی بهم تهمت نزن...
میخواستم از عشقم نسبت بهت بگم. میدونم همه مادر پدرا بچه هاشون رو دوست دارند.منم نمیدونم میدونی که چقدر دوست دارم یا نه.هستی ام کاش میدونستی گاهگاهی که عصبانی میشم و دعوات میکنم و گاهی یه کشیده ای هم زیر گوشت میخوابونم بعدش مثل سگ پشیمون میشم و تو دلم زار میزنم که خدایا چرا اینقدر عصبی و تند مزاجم که حتی به کودک ریزنقش و بی پناهم هم رحم نمیکنم و کتکش میزنم. ولی خدا کنه بدونی که مادرت اخلاق گندش همینه و زود عصبانی میشه و کنترلی رو خیلی از عاداتش نداره.کاش بدونی که میپرستمت. هرچند شاید تو حرکاتم و رفتارم زیاد بویی از مادرت بودن به چشم نیاد. شاید خیلی بهت نمیرسم ولی دوست دارم و شاید تو چشم خیلی ها مادر بودن یعنی ۲۴ ساعته خودت رو وقف شوهر و فرزند کردن باشه ولی من همونطور که میبینی یه جور دیگه ام. یع نمونه نادر و کمیاب که با اینکه خیلی عزیزانش رو دوست داره ولی شاید بیشتر به خودش میرسه تا شما.چه کنم. من اینطوریم دیگه. به قول بابات شاید هنوز بچه موندم و فکر میکنم دارم خاله بازی میکنم. شاید خیلی مسئولیت پذیر نباشم در قبال زندگیمون... ولی چه کنم که همینم.
ولی نفسم، بدون عزیزترینمی و بهانه ادامه زندگیم.نمیدونی وقتی کوچکتر بودی و مامان بابا رو با هم قاطی میکردی و خیلی وقتها به من میگفتی بابا چقدر دلم میگرفت. پیش خودم میگفتم شاید اینقدر که باهاش جور نیستم و دور و برش نمیگردم حس کرده بویی از مادر بودن نبردم.بعدترها فهمیدم خیلی از بچه ها اینکارو میکنند چون هنوز نقش ها تو ذهنشون جا نیفتاده.
خدا میدونه چه زجری برای بدنیا اومدنت کشیدم و اینقدر دوست دارم که حاضر نیستم شریکی برات بیارم. آخه میترسم از عشقم نسبت بهت کم بشه. دختر فداکار و عاطفی من، بابات میگه خیلی عاطفی هستی و محبت ها رو شدید و قلبا درک میکنی. خدا کنه اینطو باشه و بفهمی چقدر دوست دارم...
امید و آرزوی مادر، تولد ۳سالگیت مبارک.تو عزیز دلمی پگاهی...
یه خانوم همکاری داریم که به سلامتی به زودی فارغ میشن و زایمان در پیش رو دارند. انوقت این خانم دیواری کوتاه تر از من گیر نیاورده و میخواد کاراش رو بندازه رو سر بنده. یعنی حلا اگه خواهش میکرد که براش کاراشو بکنم اشکالی نداشت منتها این خانم پررویی کرده و انگار که وظیفه بنده است کاراش انجام بدم با قیافه حق به جانب با من صحبت میکنه. به قول اینجایی ها: آره ه ه ه؟ عمت خیزراااااااان.... حالا این عمت خیزران خودش حکایتی داره بس شنیدنی...
وای حرصم گرفته بود ازش و رفتم پایین کلی غر زدم.طرف مسئول امور مالیه و منم که ماشاله داره مغزم میپکه از دست این ارقام و اعداد. حالا بیاااا. چند تا صفر اینور و اونور جا بذارم و اونقت ارقام میلیونی که قراره به بیمه شده ها بدن دستکاری بشه و بعدا بگن کی بود کی نبود خِر ِ بنده رو بگیرن. بی خیال باباااااا. خلاصه که سلاح ها رو آماده کردم که شونه خالی کنم. اصلا به من چه؟...من فقط کار آمارو انجام میدم. منو چه به امور مالی....
همه اینها به کنار غصه یه چی دیگه داره منو میکشه. این دخترک آوازه نخوان قصه ما هر روز داره بر عرضش اضافه میشه. از بس معلوم نیست کی سه وعده غذاش رو میخوره.بعدشم این نون سمونی که اینجا داره حسابی پهلو و چربی اضافه وارد بدن آدمیزاد میکنه. اینو البته من نمیگم هااا خود همکارای اینجاییم میگن. باید یه فکر حسابی بکنم. لباس ها همه یکی یکی داره تنگ میشه و به این ترتیب عید رو که برم شمال ملت شاید پیش خودشون فکر کنن این دخترک مثل اینکه اونجا بهش خیلی خوش میگذره ولی غافل که چه دل خونی داره این دخترک از دست این ملت نامرد و زیر آب زن!
شما یک عدد کارمند اسناد پزشکی رو در نظر بگیرید که صبح با ام پی تری و هدفون تو گوشش در زیر مقنعه وارد اداره میشه و بعد از سلام و احوالپرسی وارد دفتر کارش میشه و میشینه پشت میز کارش و مثل سگ که چه عرض کنم عین خر کار میکنه. اونم چی؟ آمار که خیلی هم به رشته تحصیلیش ربط داره! همه هم فکر میکنند چقدر این دختر گلمون آرومه و آفتاب و مهتابم روشو نمیبینند.دیگه نمی دونند این دختمل گلشون دچار یاس فلسفی هست و تو دپرس شدید بسر میبره و همه خنده ها و شوخ وشنگ بودناش و بگو بخنداش و شادابی و سرحال بودنش الکیه. درونا غمگینه و هیچکی هم نمیفهمه دردشو.توی شهری که هیچی نداره و به قول همکارا چارتا خیابون اصلی داره و بس. من کجا برم بگردم؟ با کی بگردم؟با کدوم دوست بریم بوتیک گردی؟اصلا اینجا چی داره که من برم بگردم ببینم؟ همش خاکه و خاک. ای خداااا بی خود نیست بدبختن مردماش و از در و دیوار شهرش مصیبت میباره...
نذاشتند بقیه حرفامو بزنم این مردمان بی وفا. خلاصه با این موزیک های درپیت و خواننده های درپیت مثل محمد یاوری و آهنگ های در پیت ترش حسابی تو لاک غصه خودم فرو رفته ام چند ماهی است و هیچ احدی نمیداند چه دردی میکشم. حتی نزدیکانم.خنده هامو میبینند، بدخلقی هامو میبینند ولی شک دارم بدونند دارم از درون میپوسم و میپکم.این است قصه برگشت من و دخترک شادی که غم ها رو پس میزد تا روشنی و نور و امید تو زندگیش وارد شه. اصلا خاک ایران روح شادابی رو در من کشته.باور نمیکنید؟ خب نکنید...

