الانم جدیدا خیلی کم حرف و سربزیر و بچه سنگین شدم از نظر همکاران.تنها یکی از همکارا هست که چون خیلی خصوصیات اخلاقیمون شبیه منه میفهمه من چمه.میفهمه تو حال خودم نیستم و وقتی دارن باهام حرف میزنند من فکرم و دنیام جای دیگه ای هست. الکی میخندم و اصلا گوش به حرفهاشون نمیدم.خیلی هم اصرار داره بهش بگم چمه. ولی مگه گفتنیه حرفای من؟ نه.فقط و فقط خودم میدونم چمه و درد دلهام گفتنی نیست. آروم غمبرک میزنم و در خلوت خودم مدام فکر میکنم. فکر میکنم و اینجوری آروم میگیرم. حتی موسیقی هم کمتر آرومم میکنه.البته جدیدا آهنگهای پویا بیاتی مخصوصا آهنگ منو باور کن و اردیجهنمش رو خیلی گوش میدم و تاثیرشون روم بیشتره.ولی کلا دوست دارم سربه سرم نذارن تو حال خودم باشم. به زینب میگم ولم کنین از اول ساعت اداری تا آخرش میشینم یه جا و به یه نقطه خیره میمونم و فکر میکنم و اینجوری حال میکنم. دوست دارم کاریم نداشته باشین. میگه مریم جدیدنا خل هم شدی و کلا مشکل روانی پیدا کردی/ بدک هم نمیگه. دارم کم کمک شک میکنم که نکنه مشکل روانی جدیدی به مشکل های قبلی ام اضافه شده.دی!!
اگه خاکم اگه سنگم اگه دلتنگم با خودم باتو و این فاصله میجنگم....
امروز یه ساعت پاس گرفتیم و با بروبچز زدیم بیرون. رفتیم دنبال کارای شخصی از جمله خرید کفش واسه باشگاه و خرید بامیه. یعنی من اولین بار خواهد بود امشب که میرم تو کار بامیه پختن. تو شمال که اصلا من بامیه ندیده بودم. ولی فرانسه که بودیم یه باری یکی از دوستامون تو شهر کان(قزوینی ها برن تو کارش) درست کرده بود و من خوردم و یک دل نه صد دل عاشق این خورشت بامیه شدم.باشد که بر هنر آَپزیمان افزوده شود.
به زینب میگم ببین خدایی هیچکی وسعت تنهاییم رو حس نکرد.برگشته میگه لطفا تو یکی خفه که خیلی تنهایی.دم به ساعت مامان جون و خواهر جون و دوست جونات واست میزنگن و همش در حال حرف زدنی.دیوونه نمیدونه با همه این با دیگران بودنا و دور هم جمع بودنها بازم تنهاااام./
اتاقمو عوض کردن.یعنی یه خانم ناظر بیمارستان جدید برامون رسیده و من از اتاق ناظرا رخت بربستم و رفتم پایین. البته خودم دوست داشتم همیشه پایین برم بعدها. اینقدر که هی رفتم پایین پیش بقیه تابلو شدم تو اداره.منتها این دخمه ای که بهم به عنوان اتاق هم دادن خیلی دیگه آخر اتاقه.کم نور و بی پنجره و خدایی دخمه. تنها خوبیش اینه که مزاحم ندارم. میتونم ساعتها موزیک گوش بدم و زل بزنم به یه نقطه و برم تو فکر. البته یه بدی هم داره.اونم اینه که همسایه دیوار به دیوارم یکیش بسیج پزشکی تو دفتر اسناده و دیگری آقایی که فقط و فقط استاد گوش میده. حالا من از شجریان بدم نمیاد ولی خدایی گوش دادن به موزیک استاد حال و هوای خاصی میطلبه که اصلا من تو اون حال و احوال نیستم. خدابخیر بگذرونه. تازه شرط گذاشته برام که به شرطها و شروطها میتونی همسایه ام بشی. منم شیک شیک گفتم شرمنده من اصلا هیچ شرطی رو قبول نمیکنم. اونم بینوا لال شد. به من چه بابا. اصلا هرکی موزیک خودشو گوش بده. اداره که نیست. خونه خاله است. حساب کنید 7 ساعت از روزت رو تو اداره بگذرونی و مجبور باشی طبق نظر بقیه کارکنی و رفتار.ولم کنید بابا بذارید تو دنیای خودم باشم...
خودمم نمیدونم. یه دفعه اومد و همه چی رو تو خودش پیچید و نابود کرد و رفت.من موندم هاج و واج و انگشت ه دهن که چرا اومد؟ چرا نموند؟ چرا رفت؟ جواب همه این سوالها رو باید یکی بهم بده وگرنه دیوونه میشم. هرروز کارم گریه است. هر روز دلتنگ تر از همیشه ام. هر روز بغضی غریب راه گلوم رو میبنده و بعد آروم آروم به صورت اشک از چشمام روی گونه هام میغلته. لامصب دیوونه میکنه. دیوونه میگم و دیوونه میشنوی.یعنی میشینی ساعتها و روزها فکر میکنی و بعد هم نتیجه میگیری ولی عملت با نتیجه ات یکی نیست. میدونی خریته، میدونی حماقته، میدونی نادانی محضه ولی خلاف جهت آب شنا میکنی و میری.میرینی تو خودت و همه حال و احوالت ولی حاضر نیستی بی خیال شی. میمیری روزی هزار بار و خلیـت رو به انتها میرسونی و میری تو دنیای ملنگ ها و ...خل ها ولی هنوز پایه ای. هنوز دلت با عقلت یکی نیست.حتی به سرت میزنه دیندار واقعی شی شاید ازین غم رهایی پیدا کنی و رهاااا شی. میری قران دست میگیری. چادر تو خونت پیدا نمیشه نماز بخونی ولی تو دلت نیت نماز خوندن میکنی شاید آروم شی.یه کمی کمکت میکنه.ولی هنوز رها نشدی. هنوز تا رها شدن خیلی راه داری. به هزار شکل سعی میکنی خودت رو سرگرم کنی،بی خیال شی ولی نمیشه. چه لامصبیه این درد که درمانش نیست. هر روز هزار بار میگی ای کاش.... هر روز هزار بار طلب کمک از خدات میکنی ولی نه. هنوز معجزه ای رخ نداده. نمیدونی رخ میده یا نه؟ هنوز کمک میخوای و هنوز تنهایی. خودت و خدات و دردی که میکشی و کسی نیست ممدی برسونه. خیلی تنهایی. نیستی ولی حس تنهایی داری و هیچکی رو محرم نمیدونی.خودتی و خودت....
الانم تو مود دپرس و این حرفها به سر میبرم. به شدت اندوهگین میباشم و فقط یه کاغذ دستمه و هی مینویسم روش تا اندکی از اندوه درونم بکاهم.دیشب ساعت 2 صبح زدم تو خط گریه و حالا نبار و کی ببار. بینوا شوهرم که هرکاری میکنه از این دیوونگی های من سردر نمیاره. فکر کنم حسابی مغزش هنگ کرده که این دیوونه چش شده باز. یعنی هورمونهای زنانه اینقدر انسانی رو دگرکون میکنه؟ حتما به یه جمع بندی هم رسیده.
از طرفی باشگه رفتنم افتاده رو دور.منتها نمیدونم چرا این وزن مزخرف پایین نمیاد. دارم ذله میشم از دست خودم.حسابی بهم ریختم...
با همه این اوضاع و احوال دیروز با همکارا زدیم بیرون ناهار. 2 ساعتی پاس گرفتیم و رفتیم واسه خودمون صفا. کلی هم خوش گذشت. برنامه ریختیم همیشه دیگه ماهی دست کم یه بار بزنیم بیرون. مگهما چمون از این همکارای مرد کمه که واسه خودشون میزنن میرن کوه. کوفتی ها فقطم واسه کبابش پایه ان.گمونم ما هم باید برنامه کوه بذاریم. این مسئول ورزش خانما هم خیلی پپه اند. الکی الکی بودجه داره از دست میره. ...گشادا یه تکونی به خودشون نمیدن/
شد قضیه من و آقام! همسر بنده به لطف مریضی های پی در پی مادرش مدام به شمال سفرمیکنه وما روتنها میذاره.نه اینکه بگم خیلی بد میگذره ولی خب تنهایی سخته دیگه.هی بچه رو ورداری ببری مهد و بعد از اداره دوباره ورش داری بیاری خونه منم که میخوام پیاده روی تند کنم برنامه ام بهم میخوره.قربونش برم مادرشوهر جانمان هم که میدونه این طفلک نازکششه هی ناز میاد براش.درس و دانشگاه و دانشجو رو بی خیال میشه و واسه خودش میره ددر.همین روزاست که صدای آموزش دانشگاه در بیاد که این چه استادیه یه خبر نمیده کجا میره و کی برمیگرده.مثلا الان یه هفته است رفته و هنوز نیومده.دانشجو ها که البته خوش به حالشونه... به یللی تللی خودشون میرسن ولی من واسه خودش میگم.حرف ما هم البته خریدار نداره.
امروز حسابی دیوونه شدم و توپیدم به بنده خدا.تازه آخرش با اونهمه حرف که بارش کردم ازم معذرت خواهی هم کرد.خدایی آخر نامردی و پررویی هستم من... تازه دست آخر طلبکار هم میشم.خدایی کم هم نمیارم که طرف مبادا پررو بشه.رومو عشقه...
یه بابایی رو تو اداره پست جدید بهش دادن و شده مسئول امور رسیدگی اسناد. این بابا کان مبارکش رو پاره کرده که اهم اهم من رئیسمو و ال و بله. سه سوت کلی درستورات میده و فکر میکنه علی آبادم واسه خودش شهریه. ادعا هم میکنه که من چون دارم فوق لیسانس میخونم پس باید بشم رئیس اسناد پزشکی. مرتیکه الاغ دیگه نمیدونه اونچه تو مملکت ریخته و یکی نیست جمعشون کنه کارشناس ارشده بابا.یارو پزشکی خونده میره شوفری تاکسی میکنه. توی کچل که عین اردک راه میری فکر میکنی چه خبره؟ حالا اینهمه بارش میکنم چون امروز واسه من دم درآورده بهم میگه کار پرونده های اینترنتی رو تو انجام بده. منم گفتم به من چه. من کارم آماره. مرتیکه الاغ میگه اینم یاد بگیر پیش دکتر که کم کم انجامش بدی.ای مرده شور اون کله کچلتو ببرن به من چه؟ مگه من زیر مجموعغ توام واسم اورد میدی کچل؟ منم یه بیلاخ پشتش نثارش کردم و یه چارتا رایزنی ایشالله فردا قطعی میشه که عمرا من این کارو براش انجام بدم.به قول لرها که بَرو بینم بابا، حال داری....
من خودم اعصابم امروز خراب بود حسابی این کچلم رید تو مابقی اعصابم. دیگه عصری ریدم تو اعصاب ملت تا خودم آروم شم....
باشگاه اسم نوشتم و یه جلسه رفتم ایروبیک که همسرجان یاد سفرهای برون استانیش افتاد و رید تو برنامه ورزشی ما.حالا با حساب فردا میشه ۳ جلسه که نمیرم.... اینجا هم شد واسه من عین ژورنال روزانه هااا.شونصد ساله اینترنت یوقف خدابیامرز میخواد به ما خط بده.هنوز نداده.باید دوباره کلمه عشقم که ریدن باشه رو بکار ببرم واسه این مورد هم. خدایی شهرستانهای غربی حسابی عقب مونده هستند. ای قربون شمال برم با اونهمه سرسبزی و آزادی و مردمش و فرهنگشون.خدایی عین اروپاست در مقابل ایران. اینجا هم در مقابل شمال عین دهاته.امکانات صفر، فرهنگ صفر، خدایی همه چی صفر. اونم یه صفر کله گنده....

