الانم تو مود دپرس و این حرفها به سر میبرم. به شدت اندوهگین میباشم و فقط یه کاغذ دستمه و هی مینویسم روش تا اندکی از اندوه درونم بکاهم.دیشب ساعت 2 صبح زدم تو خط گریه و حالا نبار و کی ببار. بینوا شوهرم که هرکاری میکنه از این دیوونگی های من سردر نمیاره. فکر کنم حسابی مغزش هنگ کرده که این دیوونه چش شده باز. یعنی هورمونهای زنانه اینقدر انسانی رو دگرکون میکنه؟ حتما به یه جمع بندی هم رسیده.
از طرفی باشگه رفتنم افتاده رو دور.منتها نمیدونم چرا این وزن مزخرف پایین نمیاد. دارم ذله میشم از دست خودم.حسابی بهم ریختم...
با همه این اوضاع و احوال دیروز با همکارا زدیم بیرون ناهار. 2 ساعتی پاس گرفتیم و رفتیم واسه خودمون صفا. کلی هم خوش گذشت. برنامه ریختیم همیشه دیگه ماهی دست کم یه بار بزنیم بیرون. مگهما چمون از این همکارای مرد کمه که واسه خودشون میزنن میرن کوه. کوفتی ها فقطم واسه کبابش پایه ان.گمونم ما هم باید برنامه کوه بذاریم. این مسئول ورزش خانما هم خیلی پپه اند. الکی الکی بودجه داره از دست میره. ...گشادا یه تکونی به خودشون نمیدن/

