تبليغاتX
دخترک آوازه خوان -

نوشتن حال و حوصله میخواد که من اینروزا خیلی دارم. هفتم  کسی رو کشتم که همه عمرم بود.کشتمش. به همین راحتی.البته من قاتلی هستم که خودم مقتولم رو خلق کرده بودم.این دفعه دومه که دست به قتل میزنم. منتها این دفعه خیلی تلخ تر بود. چون عاشقش بودم و میپرستیدمش ولی مجبور به کشتنش شدم. مگه خدایان حق کشتن مخلوقاتشون رو ندارند؟پریشان بودم چند روزی. پدری ازم دراومد که فقط خدا میدونه...

الانم تو مود دپرس و این حرفها به سر میبرم. به شدت اندوهگین میباشم و فقط یه کاغذ دستمه و هی مینویسم روش تا اندکی از اندوه درونم بکاهم.دیشب ساعت 2 صبح زدم تو خط گریه و حالا نبار و کی ببار. بینوا شوهرم که هرکاری میکنه از این دیوونگی های من سردر نمیاره. فکر کنم حسابی مغزش هنگ کرده که این دیوونه چش شده باز. یعنی هورمونهای زنانه اینقدر انسانی رو دگرکون میکنه؟ حتما به یه جمع بندی هم رسیده.

از طرفی باشگه رفتنم افتاده رو دور.منتها نمیدونم چرا این وزن مزخرف پایین نمیاد. دارم ذله میشم از دست خودم.حسابی بهم ریختم...

با همه این اوضاع و احوال دیروز با همکارا زدیم بیرون ناهار. 2 ساعتی پاس گرفتیم و رفتیم واسه خودمون صفا. کلی هم خوش گذشت. برنامه ریختیم همیشه دیگه ماهی دست کم یه بار بزنیم بیرون. مگهما چمون از این همکارای مرد کمه که واسه خودشون میزنن میرن کوه. کوفتی ها فقطم واسه کبابش پایه ان.گمونم ما هم باید برنامه کوه بذاریم. این مسئول ورزش خانما هم خیلی پپه اند. الکی الکی بودجه داره از دست میره. ...گشادا یه تکونی به خودشون نمیدن/

نوشته شده توسط دخترک آوازه خوان در سه شنبه 15 اردیبهشت1388 ساعت 12:21 بعد از ظهر | لینک ثابت |

www.nantes.blogfa.com

Free counter and web stats